پارت ۷ | صبح بعد از طوفان
پارت ۷ | صبح بعد از طوفان
صبح بعد از آن شب، هوا کاملاً آرام شده بود.
آسمان روشن و تمیز بود، انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
اما داخل خانه، دودوهی هنوز با همان حس بیدار شد.
آرام… خسته… و کمی گیج.
روی مبل خوابش برده بود.
پتو روی شانههایش افتاده بود و دستش هنوز دور آستین تهیونگ بود.
انگار حتی در خواب هم رها نکرده بود.
---
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد.
چند لحظه ایستاد.
نگاهش روی دست او ماند… بعد روی صورتش.
خواب آرامی داشت. خبری از آن ترس شبانه نبود.
اما هنوز انگار بدنش آماده فرار بود.
---
آرام کنار مبل نشست.
نه برای اینکه بیدارش کند… فقط برای اینکه مطمئن شود حالش خوب است.
دودوهی کمی تکان خورد.
چشمهایش آهسته باز شد.
اول گیج بود.
بعد وقتی فهمید کجاست، سریع دستش را کشید.
خجالت.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط گفت:
«خوب خوابیدی؟»
دودوهی سرش را پایین انداخت و آرام سر تکان داد.
---
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ لیوان آب را به سمتش گرفت.
«دیگه دیشب تموم شد.»
دودوهی به لیوان نگاه کرد.
بعد به او.
و برای اولین بار، خودش بود که کمی مکث کرد… و دوباره دستش را نزدیکتر نگه داشت.
نه برای ترس.
برای اطمینان.
---
همان لحظه تلفن تهیونگ زنگ خورد.
اسم روی صفحه: هارین.
نگاهش برای یک لحظه تغییر کرد.
دودوهی ناخودآگاه متوجه شد.
تهیونگ تماس را جواب نداد.
فقط گوشی را کنار گذاشت.
اما همین کافی بود تا چیزی در ذهن دودوهی شکل بگیرد… چیزی که اسمش را نمیدانست.
---
بعدازظهر همان روز، هارین دوباره ظاهر شد.
این بار جلوی دانشگاه.
با لبخندی که این بار مصنوعیتر از قبل بود.
«استاد… دیشب تماس نگرفتی.»
تهیونگ کوتاه جواب داد: «مشغول بودم.»
نگاهش خیلی کوتاه رفت سمت دودوهی که کمی عقبتر ایستاده بود.
هارین هم همان نگاه را دنبال کرد.
و دوباره…
همان حس.
اما این بار شدیدتر.
---
وقتی هارین رفت، دودوهی ساکت ماند.
تهیونگ کنار او ایستاد.
«تو لازم نیست به اون توجه کنی.»
دودوهی سرش را پایین انداخت.
اما در دلش، برای اولین بار یک سؤال شکل گرفت:
«چرا وقتی اون هست… من حس میکنم کمتر دیده میشم؟»
و تهیونگ، بدون اینکه بداند، آرامآرام در حال وارد شدن به مسیری بود که دیگر فقط “استاد و همخانه” نبود.
شرطا:
۴۰ کامنت(نفری3)
۶ لایک( البته هرچی بیشتر بهتر)
صبح بعد از آن شب، هوا کاملاً آرام شده بود.
آسمان روشن و تمیز بود، انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
اما داخل خانه، دودوهی هنوز با همان حس بیدار شد.
آرام… خسته… و کمی گیج.
روی مبل خوابش برده بود.
پتو روی شانههایش افتاده بود و دستش هنوز دور آستین تهیونگ بود.
انگار حتی در خواب هم رها نکرده بود.
---
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد.
چند لحظه ایستاد.
نگاهش روی دست او ماند… بعد روی صورتش.
خواب آرامی داشت. خبری از آن ترس شبانه نبود.
اما هنوز انگار بدنش آماده فرار بود.
---
آرام کنار مبل نشست.
نه برای اینکه بیدارش کند… فقط برای اینکه مطمئن شود حالش خوب است.
دودوهی کمی تکان خورد.
چشمهایش آهسته باز شد.
اول گیج بود.
بعد وقتی فهمید کجاست، سریع دستش را کشید.
خجالت.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط گفت:
«خوب خوابیدی؟»
دودوهی سرش را پایین انداخت و آرام سر تکان داد.
---
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ لیوان آب را به سمتش گرفت.
«دیگه دیشب تموم شد.»
دودوهی به لیوان نگاه کرد.
بعد به او.
و برای اولین بار، خودش بود که کمی مکث کرد… و دوباره دستش را نزدیکتر نگه داشت.
نه برای ترس.
برای اطمینان.
---
همان لحظه تلفن تهیونگ زنگ خورد.
اسم روی صفحه: هارین.
نگاهش برای یک لحظه تغییر کرد.
دودوهی ناخودآگاه متوجه شد.
تهیونگ تماس را جواب نداد.
فقط گوشی را کنار گذاشت.
اما همین کافی بود تا چیزی در ذهن دودوهی شکل بگیرد… چیزی که اسمش را نمیدانست.
---
بعدازظهر همان روز، هارین دوباره ظاهر شد.
این بار جلوی دانشگاه.
با لبخندی که این بار مصنوعیتر از قبل بود.
«استاد… دیشب تماس نگرفتی.»
تهیونگ کوتاه جواب داد: «مشغول بودم.»
نگاهش خیلی کوتاه رفت سمت دودوهی که کمی عقبتر ایستاده بود.
هارین هم همان نگاه را دنبال کرد.
و دوباره…
همان حس.
اما این بار شدیدتر.
---
وقتی هارین رفت، دودوهی ساکت ماند.
تهیونگ کنار او ایستاد.
«تو لازم نیست به اون توجه کنی.»
دودوهی سرش را پایین انداخت.
اما در دلش، برای اولین بار یک سؤال شکل گرفت:
«چرا وقتی اون هست… من حس میکنم کمتر دیده میشم؟»
و تهیونگ، بدون اینکه بداند، آرامآرام در حال وارد شدن به مسیری بود که دیگر فقط “استاد و همخانه” نبود.
شرطا:
۴۰ کامنت(نفری3)
۶ لایک( البته هرچی بیشتر بهتر)
- ۷۷
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط