#One_Last_Condition
#One_Last_Condition
شرط آخر⬅︎P3
هارین با تمام سرعت میدوید.
از کوچه اول رد شد.
از کوچه دوم رد شد.
از روی یک سطل زباله پرید.
بعد از ده دقیقه دویدن دستش را روی زانویش گذاشت.
- فکر کنم... گمشون کردم...
نفس عمیقی کشید.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
- اونجاست!
هارین سرش را برگرداند.
سه مرد کت و شلواری ته کوچه ایستاده بودند.
چند ثانیه سکوت.
هارین:
- جدی؟!...
و دوباره شروع به دویدن کرد.
---
ده دقیقه بعد...
- لعنتی...
هارین از روی یک دیوار کوتاه پرید.
پایش لیز خورد.
محکم روی زمین افتاد.
- آخخخ...
بلند شد.
خاک لباسش را تکاند.
- اگه زنده بمونم اول بابامو میکشم.
دوباره دوید.
---
سه کوچه بعد...
از جلوی یک مغازه رد شد.
صاحب مغازه با تعجب نگاهش کرد.
هارین بدون توقف بطری آب روی پیشخوان را برداشت.
- بعداً حساب میکنم!
- هی دختره!
- اگه زنده موندم!
و فرار کرد.
---
همان لحظه داخل یکی از ماشینهای مشکی...
مردی با موهای بلند و چشمانی کشید قرار داشت..
هیونجین با خونسردی داخل بیسیم گفت:
- هنوز نگرفتینش؟
از بیسیم صدایی آمد.
- رئیس... اون خیلی سریع میدوه.
هیونجین سکوت کرد.
- شما پنج نفرین.
- بله رئیس.
- اون یه دختره.
- بله رئیس.
- پس چرا هنوز نگرفتینش؟
- ...
هیونجین از کنار پنجره بیرون را نگاه می کند.
- به نظرم داره ازتون مسخرهتر میدوه.
چند نفر از پشت بیسیم غر زدند.
---
هارین همچنان میدوید.
نفسش بریده بود.
پاهایش درد میکرد.
شکمش هم از گرسنگی صدا میداد.
- واقعاً الان وقتش بود؟!
غژژژ...
- خفه شو!
شکمش دوباره صدا داد.
- اول فرار کنیم بعد گرسنه شو!
---
چند دقیقه بعد...
سر پیچ کوچه پیچید.
و...
تق!
محکم به چیزی برخورد کرد.
نه...
به یک نفر.
هارین روی زمین افتاد.
- آخ!
مرد روبهرو حتی یک قدم هم عقب نرفت.
انگار به دیوار خورده بود.
هارین سرش را بالا آورد.
اول کفشهای مشکی گرون را دید.
بعد کت بلند مخمل.
بعد دستهایی که داخل جیب بودند.
و در آخر...
صورت مرد.
موهای بلند و مشکی.
چشمهایی سرد و کشیده.
و چهرهای که بیش از حد آرام بود.
هارین چند ثانیه خیره ماند.
بعد گفت:
- لطفاً بگو آدم بدی نیستی...
مرد ابرویی بالا انداخت.
همان لحظه صدای چند نفر از ته کوچه آمد.
- پیداش کردیم!
هارین چشمهایش را بست.
- ریدم توی این زندگی...
مرد نگاهی به افراد پشت سرش انداخت.
آنها فوراً سرشان را پایین آوردند.
هارین این صحنه را دید.
بعد دوباره به مرد نگاه کرد.
بعد به افراد پشت سرش.
بعد دوباره به مرد.
- ...
- ...
- تو رئیسشونی؟
مرد آرام گفت:
- بله.
هارین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند تلخی زد.
- خب...
- ...
- میشه قبل از اینکه منو بدزدین یه ساندویچ بخورم؟
برای اولین بار گوشه لب مرد تکان خورد.
انگار داشت جلوی خندهاش را میگرفت...
و هارین هنوز نمیدانست مردی که روبهرویش ایستاده...
هوانگ هیونجین است.
شرط پارت بعد←8𓊉 تا لایک𓊈
#One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
شرط آخر⬅︎P3
هارین با تمام سرعت میدوید.
از کوچه اول رد شد.
از کوچه دوم رد شد.
از روی یک سطل زباله پرید.
بعد از ده دقیقه دویدن دستش را روی زانویش گذاشت.
- فکر کنم... گمشون کردم...
نفس عمیقی کشید.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
- اونجاست!
هارین سرش را برگرداند.
سه مرد کت و شلواری ته کوچه ایستاده بودند.
چند ثانیه سکوت.
هارین:
- جدی؟!...
و دوباره شروع به دویدن کرد.
---
ده دقیقه بعد...
- لعنتی...
هارین از روی یک دیوار کوتاه پرید.
پایش لیز خورد.
محکم روی زمین افتاد.
- آخخخ...
بلند شد.
خاک لباسش را تکاند.
- اگه زنده بمونم اول بابامو میکشم.
دوباره دوید.
---
سه کوچه بعد...
از جلوی یک مغازه رد شد.
صاحب مغازه با تعجب نگاهش کرد.
هارین بدون توقف بطری آب روی پیشخوان را برداشت.
- بعداً حساب میکنم!
- هی دختره!
- اگه زنده موندم!
و فرار کرد.
---
همان لحظه داخل یکی از ماشینهای مشکی...
مردی با موهای بلند و چشمانی کشید قرار داشت..
هیونجین با خونسردی داخل بیسیم گفت:
- هنوز نگرفتینش؟
از بیسیم صدایی آمد.
- رئیس... اون خیلی سریع میدوه.
هیونجین سکوت کرد.
- شما پنج نفرین.
- بله رئیس.
- اون یه دختره.
- بله رئیس.
- پس چرا هنوز نگرفتینش؟
- ...
هیونجین از کنار پنجره بیرون را نگاه می کند.
- به نظرم داره ازتون مسخرهتر میدوه.
چند نفر از پشت بیسیم غر زدند.
---
هارین همچنان میدوید.
نفسش بریده بود.
پاهایش درد میکرد.
شکمش هم از گرسنگی صدا میداد.
- واقعاً الان وقتش بود؟!
غژژژ...
- خفه شو!
شکمش دوباره صدا داد.
- اول فرار کنیم بعد گرسنه شو!
---
چند دقیقه بعد...
سر پیچ کوچه پیچید.
و...
تق!
محکم به چیزی برخورد کرد.
نه...
به یک نفر.
هارین روی زمین افتاد.
- آخ!
مرد روبهرو حتی یک قدم هم عقب نرفت.
انگار به دیوار خورده بود.
هارین سرش را بالا آورد.
اول کفشهای مشکی گرون را دید.
بعد کت بلند مخمل.
بعد دستهایی که داخل جیب بودند.
و در آخر...
صورت مرد.
موهای بلند و مشکی.
چشمهایی سرد و کشیده.
و چهرهای که بیش از حد آرام بود.
هارین چند ثانیه خیره ماند.
بعد گفت:
- لطفاً بگو آدم بدی نیستی...
مرد ابرویی بالا انداخت.
همان لحظه صدای چند نفر از ته کوچه آمد.
- پیداش کردیم!
هارین چشمهایش را بست.
- ریدم توی این زندگی...
مرد نگاهی به افراد پشت سرش انداخت.
آنها فوراً سرشان را پایین آوردند.
هارین این صحنه را دید.
بعد دوباره به مرد نگاه کرد.
بعد به افراد پشت سرش.
بعد دوباره به مرد.
- ...
- ...
- تو رئیسشونی؟
مرد آرام گفت:
- بله.
هارین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند تلخی زد.
- خب...
- ...
- میشه قبل از اینکه منو بدزدین یه ساندویچ بخورم؟
برای اولین بار گوشه لب مرد تکان خورد.
انگار داشت جلوی خندهاش را میگرفت...
و هارین هنوز نمیدانست مردی که روبهرویش ایستاده...
هوانگ هیونجین است.
شرط پارت بعد←8𓊉 تا لایک𓊈
#One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
- ۲۰۴
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط