مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسید که به جای بسیار مهمی می رفت.



مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد؛ کجا می روی؟

مرد اسب سوار جواب داد؛
نمی دانم از اسب بپرس!

این داستان زندگی خیلی از مردم است.
آنها سوار بر عادتها و باورهای غلطشان می تازند، بدون اینکه بدانند به کجا می روند.

از کتاب"اثر مرکب"
نویسنده "دارن هاردی"
دیدگاه ها (۳)

ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ .ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ...

بوی یاسی از مشامم دلربایی میکندنیمه شب باز این دل مارا هوایی...

پروفسور حسابی22 سال درس دادم1- هیچگاه لیست حضور و غیاب نداشت...

P : 19

P : 19

وارث ماه‌خاموش

P : 15

( خوشگلا شرمنده جلد رو اشتباه گذاشتم+⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love...

***مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می ...

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسی...

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسی...

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسی...

نکته : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط