وقتی فرشته ای آرزو میکند

«وقتی فرشته ای آرزو میکند »


دست غبار گرفته ام را با انگشتان کوچکش میگیرد. نگاه شرمگینم روی قامت کوچکش مینشیند.کاش راجع به مادرش چیزی نپرسد آخر هنوز برای درک جمله ی «رفته پیش خدا» خیلی سنش کم است. به چشمانش نگاه میکنم. خورشید امید سوسو میزند. نمیدانم زخم هایش بخاطر این جمله هایم مرا خواهند بخشید یا نه اما تاب ندارم ببینم برق نگاهش همراه ویرانی های اطراف غرق غبار میشود پس با عجز لب به سخن میگشایم: «همه چیز خوب میشود»
نگاهش را به چشمانم میدوزد و من دوباره ملتمسانه لب میزنم:«همه چیز خوب میشود عزیزکم» آیا تمنای صدایم را میشنود؟ خواهشم برای اینکه باورم کند را درک میکند؟
در پی سخنم به دنبال لبخندی بر ماه رویش میگشتم اما گویی ساز ناسازگاری تقدیر، دست از نواختن بر نمیداشت که آتش از آنسوی آسمان دوباره باریدن گرفت و مدتی بعد صدای مهیبی خبر از زخم دیگری بر تنِ وطن داد.
برگ های خزان زده ی افکارم بر گذرگاه ذهنم فروریختند. باز کدام سرپناهی ویران شد؟ کدامین آرزو های کودکانه کدامین خیال های مادرانه زیر خاکستر دفن شدند؟
بغضی چنگ بر گلویم میزند. درد قلبم از چشم هایم سرریز میشود. نگاهم به چهره ی ترسیده اش می افتد. شتابان اشک های خود را کنار میزنم. نمی‌خواهم رنگ محو باقی‌مانده از لبخندش را، قربانیِ سیاهیِ اشک‌هایم کنم. تیغ زهرآگین بغض را فرو میخورم و دوباره لب میگشایم :« اوه عزیزکم چیزی نیست. اینها ستاره اند آمده اند فرشته هارا با خود ببرند.»
برق شادی از آسمان آفتاب باخته ی چشمانش عبور میکند. با ذوق میگوید:«از ان دنباله دار ها؟»
لبخند کویر بی روح صورتم را میشکافد: « آری عزیزکم از آن دنباله دار ها. از آن ستاره های آرزو»
سکوت دردناک قلبم میان طنین خنده هایش گم میشود. باز آتشی برفراز آسمان اوج میگیرد و بر بساط کوچک لبخند هایمان سایه می افکند ولی او اینبار نمی لرزد. چشم هایش را میبندد و لبخندش عمیق تر میشود. به گمانم دارد ارزو های بی گناهش را در گوش آتش نجوا میکند. دخترک زیر لب آرزو میکند و زمان از تکاپو باز می ایستد. دنیا سر به زیر در سکوت شرمگینش غرق میشود. باد از وزیدن دست می‌کشد. اشک هایم متوقف میشوند و طغیان دل به یکباره به خاموشی میگراید. گویی کسی در گوش جهان میخواند که : «هیس! فرشته ای دارد آرزو میکند»
نفسی میگیرم. چشم میبندم و آرزو میکنم. اجابت را بر رویاهایش ارزو میکنم. لحظه ای دیگر باز آتشی برمیخیزد و باز هم یک صدای مهیب. زمزه ای بی صدا در گوش شهر میپیچد و نگاه معصومی پشت پلک های بسته دفن میشود. کسی چه میداند شاید آغوش مادر آخرین آرزوی فرشته ی قصه ی ما بود...


#افکار_ابی
دیدگاه ها (۸)

«من زنده ام» پاهای خسته ام را از اسارت کفش ازاد میکنم. قدم ...

به ندرت از کسی ناراحت میشوم چون هیچ کس به اندازه ی خودم با م...

اهوی گریز پا

ممنون میشم وقت بذارید و بخونیدش ^^ ౨ৎفضای موزه ی قدیمی را از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط