اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم

اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم

یا دردی را تسکین بخشم

یا انسانی تنها را یاری کنم

که دیگر بار بسوی شادی باز گردد

به عبث زندگی نخواهم کرد

امیلی الیزابت دیکنسون
و چقــــــدر دیر می فهمیم

که زندگــــــی

همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم
قایقت شکست ؟ پارویت را آب برد ؟ تورَت پاره شد ؟

صیدت دوباره به دریا برگشت..؟

غمت نباشد چون خدا با ماست !

هیچ وقت نگو ؛ از ماست که برماست !

بگو خدا با ماست.
متن و دلنوشته خاص زیبا
باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند
سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند

که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص درآیی

قصه عشق “انسان” بودن ماست . . .
باید راهی یافت، برایِ زندگی را زندگی کردن،

نه فقط زندگی را گُذَراندَن ..

باید راهی یافت،

برایِ صبح ها با اُمید چشم گُشودَن،

برایِ شب ها با آرامشِ خیال خوابیدن..

اینطور که نمیشود،

نمیشود که زندگی را فقط گذراند،

نمیشود که تمام شدنِ فصلی و رسیدنِ فصلی جدید را فقط خُنَکایِ ناگهانیِ هوا یادَت بیاورد،

نمیشود تا نوکِ دماغَت یخ نکرده حواسَت به رسیدنِ پاییز نباشد..

اینطور پیش بِرَوی یک آن چَشم باز میکنی

خودَت را میانِ خزانِ زردِ زندگی ات میابی،

و یادت هم نمی آید چطور گذَرانده ای مسیرِ بهاری و سبزِ زندگی ات را..

اصلا خدا را هم خوش نمی آید،

راهَت داده به دنیایَش که نقشَت را ایفا کنی،

یک روز خوبُ حتی یک روز بد،

یک روز شیرینُ حتی یک روز تلخ،

یک روز آرامُ حتی یک روز پُرهیاهو،

وظیفه ی تو زندگی را با تمام و کمالَش زندگی کردن است،

با تمامِ سِکانس هایِ تلخ و شیرینَش..

نمیشود که همه اش خسته باشی

و سَرِ سکانس هایِ تلخ بهانه بیاوری و گوشه ای به قهر کِز کنی و بازی نکنی ..

حق داری که خستگی ات را در کنی،

اما حق نداری که دیگر مسیر را ادامه ندهی ..

اینطور که نمیشود،

تا دیر نشده باید راهی پیدا کرد،

باید زندگی را زندگی کرد ......
دیدگاه ها (۱)

دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزدنه دیداری نه بیداری ...

دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزدنه دیداری نه بیداری ...

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند “دوستت دارم” یا شاید اصلا به...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

گاهی باید یاد بگیری خودت را، حتی بدون تأیید دیگران، دوست داش...

{استاده جدید}پارت دوم... ساعت از دوازده گذشته بود.ات هنوز رو...

part:40ات:کوک به حرفام خوب گوش کن ... ۱کیلو متر دیگه به آخری...

ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم : ران : ات : رااا...

بچه که بودم آنقدر از خدا می ترسیدم ،که بعد از هربار شیطنت ، ...

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

پارت ۹ 🖤جیمین تا آخر مسیر چیزی نگفت. فقط گاهی از آینه به جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط