⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p36
همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد بشه، پاش گیر کرد.
محکم روی زمین افتاد.
از درد ناله‌ای کرد و خواست بلند بشه...
که صدای قدم‌های کسی درست پشت سرش ایستاد.
با ترس آروم سرش رو برگردوند.
چکمه‌های مشکی...
بعد لبه‌ی یه شنل بلند...
و آخر از همه...
جیمین.
دست‌هاش پشت کمرش قفل شده بود و با همون نگاه سرد به نینا خیره شده بود.
چند ثانیه هیچ‌کدوم حرفی نزدن.
بعد جیمین با صدایی آروم، اما محکم گفت:
«تموم شد؟»
نینا با عصبانیت و ترسی که هنوز توی وجودش بود از جاش بلند شد.
«ازم فاصله بگیر»
جیمین حتی تکون نخورد.
نگاهش از صورت رنگ‌پریده‌ی نینا به جنگل اطراف رفت.
بعد دوباره به خودش نگاه کرد.
«فکر کردی بیرون از قلعه امن‌تره؟»
نینا چیزی نگفت.
هنوز نفسش از ترس بالا نمی‌اومد.
جیمین یک قدم جلو اومد.
«تا وقتی من اجازه ندم...»
«هیچ‌کس نمی‌تونه از این دنیا خارج بشه... حتی تو.»

باد بین درخت‌ها وزید.
نینا فقط به چشم‌های سردش خیره مونده بود.


باد سرد لابه‌لای شاخه‌های خشک می‌پیچید.
نینا هنوز روی زمین نشسته بود. کف دستش از برخورد با سنگ‌ها خراش برداشته بود و نفس‌هاش منظم نمی‌شد.
جیمین چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.
نه نزدیک می‌شد...
نه کمکش می‌کرد.
فقط نگاهش می‌کرد.
نینا با عصبانیت از جا بلند شد و خاک لباسش رو تکوند.
«من با تو برنمی‌گردم.»
جیمین بدون هیچ تغییری توی چهره‌ش گفت:
«برمی‌گردی.»
«نه.»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p37نینا قدمی به عقب برداشت.«ترجیح می‌دم ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط