جوان بی‌تفاوت مسیحی چطور شیعه شد؟ ؛

جوان بی‌تفاوت مسیحی چطور شیعه شد؟ ؛

«لوکاس برونک» یک جوان تازه شیعه شده آمریکایی که برای زیارت عتبات عالیات به عراق سفر کرده بود در رابطه با احساس خویش هنگام ورود به حرم مطهر علوی گفت:

وقتی در پیشگاه امیر انسانیت و عدالت، حضرت امام علی(ع) ایستادم خوشحالیم غیرقابل وصف بود.

وقتی به نزدیکی درب ورودی حرم رسیدم پاهایم دیگر توان راه رفتن نداشتند.
ضربان قلبم شده گرفت و بدنم سخت می‌لرزید.
اما وقتی اذن دخول را خواندم کمی احساس آرامش به من دست داد و بقیه زائران را دیدم که در آرامش کامل در پیشگاه سرچشمه و امام انسانیت حضور دارند.

زائر تازه مسلمان آمریکایی داستان مسلمان شدن خویش را اینگونه تعریف میکند:

ایمانم به دین مبین اسلام به تابستان سال ۲۰۰۱ باز می‌گردد.
در آن روز‌ها برای اولین بار در یک مدرسه تابستانی کاتولیک با یک مسلمان آشنا شدم.
این دوست مسلمان یک پاکستانی بود و در ابتدا از دین و اعتقاداتش خبری نداشتم تا اینکه روزی درباره کاتولیک نبودنمان با هم صحبت کردیم.

در ابتدا از روی نادانی گمان کردم که این دوست به مذهب مسیحی دیگری ایمان دارد.
چون هر دو در مدرسه کاتولیک حضور داشتیم. اما بعد‌ها به من گفت که او یک مسلمان است.

می‌توانم بگویم که این دوست مرا به خودش جذب کرد و حضورش در زندگی من مانند شمعی بود که نمی‌توانم آن را تفسیر کنم.
با وجود اینکه به هیچ عنوان نفرت یا کینه‌ای نسبت به اسلام و مسلمانان نداشتم اما تا ایام دوره دبیرستان هرگز درباره این دین به طور عمیق مطالعه نکردم.

این شمع هدایتگر هرگز در درونم خاموش نشد اما من دیر به آن پی بردم. وقتی حوادث ۱۱ سپتامبر رخ داد با خودم گفتم: این عملیات تروریستی به هیچ عنوان ربطی به دین اسلام ندارد.

چون می‌دانستم خلق و خوی وحشی و حیوانی انسان‌ها شامل همه افراد می‌شود و هیچ ربطی به ملیت یا دین آنان ندارد.

از آنجایی که به مسیحیت بعنوان یک دین علاقه شدیدی نداشتم به ندرت به کلیسا می‌رفتم. اهتمامات من به اخلاق و ذات الهی و تعالیم حضرت مسیح(ع) از اهتمام به مبانی تثلیث و کفاره گناهان بیشتر بود. مسیح را بعنوان یک فرد شناختم و همیشه معتقد بودم که خداوند متعال همانطور که در عهد قدیم تورات ذکر شده یگانه است و با وجود اینکه در یک مدرسه کاتولیک تحصیل می‌کردم اما هیج وقت در مراسم غسل تعمید حضور نیافتم و عقاید مسیحیت را به صورت رسمی نپذیرفتم.

تا اینکه در سال ۲۰۰۵ میلادی علاقه به پیدا کردن یک پیشوا که از او پیروی کنم در من بیشتر شد.
به مسأله عدل و تحقیق در این باره بسیار علاقمند شدم.
به ویژه در ایام جنگ اخیر عراق و بمباران لبنان توسط اسرائیل در سال ۲۰۰۶ این علاقه در من دو چندان شد.

در آن ایام این طور فکر می‌کردم که خداوند متعال گروهی از انسان‌ها را جهت حمل رسالتش انتخاب کرده و تصور می‌کردم که یهودیت و مسیحیت و اسلام دین واحدی است زیرا هر یک از این ادیان سه گانه انسان را به عبادت خداوند یگانه فرا می‌خواند و تمامی پیامبران و سایر کتب آسمانی از منبع وحی نشأت می‌گیرند.

در آن ایام سعی داشتم حکمت را از هر طریقی و هر دینی فرا بگیرم و به دنبال یک پیشوا بودم.
در این راستا زندگینامه گاندی و چه‌گوارا و نوشته‌های سیسرون نویسنده معروف رم در زمینه اخلاق و تعالیم بودا را مطالعه کردم.

مساله شگفت و تعجب آور این است که من از‌‌ همان ابتدا تصمیم داشتم مسلمان بشوم. اما سؤال این بود:
کی؟
در اواخر سال ۲۰۰۷ کتاب (فی خطی النبی / راهبرد پیامبر) نوشته طارق رمضان نویسنده سوئیسی مصری تبار را مطالعه کردم.
بعد از مدتی کتاب (نهضت شیعه) نوشته ولی رضا نصر نویسنده آمریکایی ایرانی تبار را مطالعه کردم.
در‌‌ همان سال تحصیلات دبیرستان را تمام کردم.

وقتی در کتاب نهضت شیعه درباره امام حسین(ع) مطالعه کردم احساس کردم دیگر علاقه‌ای به مطالعه درباره دیدگاه اهل تسنن به اسلام ندارم.

حضرت امام حسین(ع) را قبل از شناختن حضرت امام علی(ع) که در کتاب اخیر نیز ذکر شده بود شناختم.

نویسنده این کتاب میگوید حضرت علی(ع) در بلاغت و سخنوری همانند سیسرون بود. بلکه از او بزرگ‌تر و والا‌تر بود. به تعالیم حضرت مسیح در انجیل علاقمند شدم اما احساس می‌کردم این تعالیم کامل نیستند. احساس می‌کردم در راستای ظلم ستیزی بی شک تناسبی بین صلح و پرهیز از خشونت و بین مقاومت مسلحانه وجود دارد.

این نسبت متوازن را تنها نزد حضرت امام حسین(ع) یافتم و از طریق این امام توانستم پیامبر اسلام(ص) را بهتر بشناسم.

در اوایل سال ۲۰۰۸ وقتی ترم دوم خود را در دانشگاه می‌گذراندم با شیخ ثائر البغدادی در کلاس تاریخ قدیم آشنا شدم.

وقتی با ایشان آشنا شدم لهجه انگلیسی‌اش باعث شد از او بپرسم که از کدام کشور است؟
سپس از او پرسیدم که شیعه است یا سنی؟
وقتی
دیدگاه ها (۳)

کودکی که جهانیان را منقلب کرد ؛قایق یک خانواده مهاجر سوری از...

کودکی که جهانیان را منقلب کرد ؛قایق یک خانواده مهاجر سوری از...

پایان رزمایش «اقتدار ثارالله» ؛رزمایش دو روزه «اقتدار ثارالل...

خلاقیت درحد ال کلاسیکو . . .

این الان گندشون شده !!!پس انتخابات آمریکا گذشت , من بودم هرج...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

وقتی تعصب جایش را به منطق و تحقیق می‌دهد... 🧡🔸این شخص جوزف ک...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

حجت‌الاسلام والمسلمین رفیعی: تعصب و لجاجت می‌تواند مانع پذیرش حق شود

«ذکرُ علی ِعباده» #چه افتخاری بالاتر از اینکه امت اسلام پیام...

🌟 داستانِ یک تحول؛ وقتی علی (علیه السلام) مسیر فیلسوف غربی ر...

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت دوم)

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط