پارت سی و دو
#پارت سی و دو.......
منم رفتم پایین که دیدم بازم هیچ کس نیست وا پس حوریه خانم کجاست؟ .....
چه کنم ولش بابا ....همین طوری تو فکر بودم که یکی زد تو سرم.....
سرم رو اوردم بالا که این کامین خان بی شعور رو روبه روم مشاهده کردم.....
من: مگه تو مریضی ....به جا سلام کردنته مردک گوریل....
کامین خندیدو گفت:
والا من سلام کردم ولی شما هپروت تشریف داشتین...
و بعد به سفره صبحونه اشاره کرد..و ادامه داد
واوووو چه صبحونه ای ....دمت گرم ..خیلی وقت بود صبحونه مفصل نخورده بودم....
من: وا واسه چی ....مگه حوریه خانم صبحونه بهتون نمی داد...
کامین: نه حوریه جون فقط نهار و شام درست میکنه......
هم دیگه پیر شده و واقعا همین هم براش سخته...تا بخواد از خونش بیاد انجا و کار ها رو انجام بده....
من : مگه حوریه خانم اینجا زندگی نمی کنه.....
کامین .....اومد که جواب بده که صدای داد کارن از اتاقش اومد......یا خدا من زندگیم رو دوست دارم ...وای خدا ....
اخه جانان خول این چه کاری بود کردی.... ولی نه حقش بود بچه پرو ....وای نه الان میاد خفم میکنه ....😨 😨 😨 😱 😱 😱
کامین : وای این کارن چشه اول صبح نعره واسه چی میکشه.......
بعد مشکوک بع من نگاه کرد ...
کامین: واسه ببینم تو چرا رنگت پریده ...راست بگو چه آتیشی سوزوندی.....
من : باور کن من کاری نکردم...
کامین : نمی خواد کلاه سر من بزاری بگو ببینم چه بلایی قولم اوردی....
من : اون دیشب به خاطر این که باهات حرف زده بودم تنبیه کردو گفت باید کل لباس هاش رو اتو بکشم منم....خوب فقط یه کره رو گذاشتم تو سر دوش و تو شامپو سرش فلفل و تو شامپو بدنش روغن ریختم.....همین به خدا کار خاصی نکردم...😔 😔 😔 😔 😔
کامین کمی اولش با بهت بعدش یهو ...چنان زد زیر خنده که فک کنم ستون های خونه لرزیدن...
کامین: وای دختر .......وای تو چه دلی داری.....وای من تا حالا نتونسته بودم سر به سرش بزارم....واقعا عجب دلی داری تو...از این به بعد رو کمک کنم حساب کن ....وای دیگه داشت حوصلم سر میرفت...اون کارین نیست یه خورده اتیش بسوزونیم ....خدا تو رو واسه من رسوند....
تو همین حرف ها بود که کارن رو با قیافه سرخ شده تو درگاه در اشپز خونه دیدم......یا خدا....یکی منو قایم کنه....من نمی خوام بمیرم.....
اومد طرفم و گفت:
که تو دوش کره میزاری .....تو شامپو فلفل میریزی....و روغن....وایسا جرئت داری .....جانان دعا کن دستم بهت نرسه.....
سریع پریدم و فرار کردم و از در دیگه اشپز خونه فرار کردم....
کارن هم پشت سرم....حالا من بدو کارن بدو.....این کامین بی شعور هم هرهرهر..فقط میخنده و منتظره این قلش منو بگیره و درسته قورت بده....
دیگه نفسم بالا نمی اومد.....
کارن: جانان اگه وایسی بگیرمت تنبیهت کم تر میشه ...
من: مگه خر مغزم رو گاز گرفته وایسم تو منو بگیری....و بعد دوباره دوییدم و این دفعه به سمت در ورودی سالن رفتم در باز کردم که...
منم رفتم پایین که دیدم بازم هیچ کس نیست وا پس حوریه خانم کجاست؟ .....
چه کنم ولش بابا ....همین طوری تو فکر بودم که یکی زد تو سرم.....
سرم رو اوردم بالا که این کامین خان بی شعور رو روبه روم مشاهده کردم.....
من: مگه تو مریضی ....به جا سلام کردنته مردک گوریل....
کامین خندیدو گفت:
والا من سلام کردم ولی شما هپروت تشریف داشتین...
و بعد به سفره صبحونه اشاره کرد..و ادامه داد
واوووو چه صبحونه ای ....دمت گرم ..خیلی وقت بود صبحونه مفصل نخورده بودم....
من: وا واسه چی ....مگه حوریه خانم صبحونه بهتون نمی داد...
کامین: نه حوریه جون فقط نهار و شام درست میکنه......
هم دیگه پیر شده و واقعا همین هم براش سخته...تا بخواد از خونش بیاد انجا و کار ها رو انجام بده....
من : مگه حوریه خانم اینجا زندگی نمی کنه.....
کامین .....اومد که جواب بده که صدای داد کارن از اتاقش اومد......یا خدا من زندگیم رو دوست دارم ...وای خدا ....
اخه جانان خول این چه کاری بود کردی.... ولی نه حقش بود بچه پرو ....وای نه الان میاد خفم میکنه ....😨 😨 😨 😱 😱 😱
کامین : وای این کارن چشه اول صبح نعره واسه چی میکشه.......
بعد مشکوک بع من نگاه کرد ...
کامین: واسه ببینم تو چرا رنگت پریده ...راست بگو چه آتیشی سوزوندی.....
من : باور کن من کاری نکردم...
کامین : نمی خواد کلاه سر من بزاری بگو ببینم چه بلایی قولم اوردی....
من : اون دیشب به خاطر این که باهات حرف زده بودم تنبیه کردو گفت باید کل لباس هاش رو اتو بکشم منم....خوب فقط یه کره رو گذاشتم تو سر دوش و تو شامپو سرش فلفل و تو شامپو بدنش روغن ریختم.....همین به خدا کار خاصی نکردم...😔 😔 😔 😔 😔
کامین کمی اولش با بهت بعدش یهو ...چنان زد زیر خنده که فک کنم ستون های خونه لرزیدن...
کامین: وای دختر .......وای تو چه دلی داری.....وای من تا حالا نتونسته بودم سر به سرش بزارم....واقعا عجب دلی داری تو...از این به بعد رو کمک کنم حساب کن ....وای دیگه داشت حوصلم سر میرفت...اون کارین نیست یه خورده اتیش بسوزونیم ....خدا تو رو واسه من رسوند....
تو همین حرف ها بود که کارن رو با قیافه سرخ شده تو درگاه در اشپز خونه دیدم......یا خدا....یکی منو قایم کنه....من نمی خوام بمیرم.....
اومد طرفم و گفت:
که تو دوش کره میزاری .....تو شامپو فلفل میریزی....و روغن....وایسا جرئت داری .....جانان دعا کن دستم بهت نرسه.....
سریع پریدم و فرار کردم و از در دیگه اشپز خونه فرار کردم....
کارن هم پشت سرم....حالا من بدو کارن بدو.....این کامین بی شعور هم هرهرهر..فقط میخنده و منتظره این قلش منو بگیره و درسته قورت بده....
دیگه نفسم بالا نمی اومد.....
کارن: جانان اگه وایسی بگیرمت تنبیهت کم تر میشه ...
من: مگه خر مغزم رو گاز گرفته وایسم تو منو بگیری....و بعد دوباره دوییدم و این دفعه به سمت در ورودی سالن رفتم در باز کردم که...
- ۱۰.۸k
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط