#موکل_خطرناک_من
#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت16
ویو کوک
تاریکیِ اتاق بازجویی در لحظهای که صدای انفجاری از طبقه پایین شنیده شد، شکسته شد. لرزشِ ملایمی که از کفِ فلزی زمین به پاهایم منتقل شد، فقط یک حادثه نبود؛ این شروعِ یک جنگ بود.
نامجون، که تا لحظاتی پیش داشت با افسر بحث میکرد، ناگهان چهرهاش تغییر کرد. نگاهش از حالت وکیلِ آرام، به نگاه یک فرمانده تغییر کرد. او زیر لب گفت: «زمانش رسید. آماده باش.»
ناگهان چراغهای سالن بازجویی چشمک زدند و خاموش شدند. در تاریکی مطلق، صدای جیغِ سیستم اعلام خطر و فریادهای پلیسها بلند شد.
«آنها دارند حمله میکنند! تمام واحدها به سالن بازجویی اعزام شوند!»
من لبخند زدم. این همان چیزی بود که منتظرش بودم. نامجون در همان لحظه با مهارتی که فقط از یک مغز متفکر برمیآید، از پشتِ میز، یک دستگاه کوچکِ الکترونیکی را روی زمین گذاشت. یک شوکِ الکتریکیِ قدرتمند، قفلهای دیجیتالیِ در را از کار انداخت.
در با شدت باز شد و دو مرد سیاهپوش با ماسکهای تیره و اسلحه، وارد شدند. آنها نه پلیس بودند و نه دشمنهای قبلی؛ آنها «تیمِ استخراج» نامجون بودند.
در با شدت باز شد و دو مرد سیاهپوش با ماسکهای تیره و اسلحه، وارد شدند. آنها نه پلیس بودند و نه دشمنهای قبلی؛ آنها «تیمِ استخراج» نامجون بودند.
یکی از آنها با سرعت به سمت من آمد و زنجیرهای دستم را با یک ابزار مخصوص در عرض چند ثانیه باز کرد. به محض اینکه دستهایم آزاد شد، حس کردم تمام انرژی دنیا به رگهایم برگشته است.
«آقای کوک، وقت نداریم. مسیر فرار از طریق تونلهای تهویه است. تیم پشتیبان در حال درگیر شدن با پلیسها در سالن اصلی است.»
ما در راهروهای تاریک و پر از دود میدویدیم. صدای شلیک گلوله در راهروها میپیچید. هر بار که میدیدم یکی از نیروهای نامجون برای باز کردن راه، جلوی آتشِ پلیسها میایستد، خشمِ من بیشتر میشد.
من نمیخواستم فقط فرار کنم؛ من میخواستم ویران کنم.
وقتی به انبارِ اسلحه و تجهیزاتِ نزدیکِ خروجی رسیدیم، یکی از نیروها یک کلت سنگین را به سمت من گرفت.
«استفاده کن، کوک. اگر میخوای به اون زن برسی، باید این مسیر رو باز کنی.»
اسلحه را در دست گرفتم. سنگینیِ آن به من حسِ قدرت میداد. وقتی به درِ خروجی رسیدیم و نورِ شدیدِ چراغقوههای پلیس را دیدیم، میدانستم که مرحلهی سختتر شروع شده است. پلیسها محاصره کرده بودند.
«من راه رو باز میکنم! شما به سمت ماشینهای فرعی برید!» فریاد زدم و بدون معطلی، به سمت خط اولِ پلیسها هجوم بردم.
صدای شلیکهای من و پلیسها در هم گره خورد. من مثل یک طوفان بودم؛ نه برای خودی، نه برای دشمن، فقط برای رسیدن به جایی که “ات” قرار داشت. هر گلولهای که شلیک میکردم، انگار داشت به من میگفت: «بدو… زودتر… او منتظر توئه…»
ویو نامجون (در حال مدیریت عملیات)
من از پشت مانیتورها و با استفاده از فرکانسهای رادیوییِ غیرقانونی، مسیر حرکتِ کوک را دنبال میکردم. قلبم مثل طبل میتپید. کوک همیشه خطرناک بود، اما حالا او در حال انجامِ یک خودکشیِ سازمانیافته بود.
«تیم دوم، توجه کنید! کوک داره مسیر رو باز میکنه. از پشتِ سقف به سمت پارکینگ سطح دوم بروید. نباید اجازه بدید پلیسها به او محاصره کنن!»
من میدانستم که این فرار، فقط شروعِ یک جنگ بزرگتر است. کوک آزاد شده بود، اما حالا او نه تنها دشمنِ “گروه سایه”، بلکه دشمنِ کلِ سیستمِ قضایی شده بود. و من، باید تمامِ مدارک را میسوزاندم تا راهی برای نجاتِ او و “ات” باز کنم.
ویو کوک (لحظهی خروج)
نفسزنان، از میانِ دود و بارانی که از سقفِ پارکینگ به پایین میریخت، بیرون پریدم. ماشینِ مشکیِ نامجون در چند متری من بود.
در حالی که داشتم سوار میشدم، به پشت سرم نگاه کردم. پلیسها و چراغهای گردان، مثل یک اقیانوس از نور، پشت سر من بودند. اما در میانِ آن همه آشوب، فقط یک تصویر در ذهنم بود: چهرهی خیس و خونآلودِ “ات”.
«صبر کن “ات”… من دارم میام. و این بار، هیچ قانونی نمیتونه جلوی من رو بگیره.»
با صدای جیغِ لاستیکها روی زمینِ خیس، ماشین با سرعتِ مرگبار از پارکینگ خارج شد و در تاریکیِ شب ناپدید گشت.
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❣️
#رمان_درخواستی پارت16
ویو کوک
تاریکیِ اتاق بازجویی در لحظهای که صدای انفجاری از طبقه پایین شنیده شد، شکسته شد. لرزشِ ملایمی که از کفِ فلزی زمین به پاهایم منتقل شد، فقط یک حادثه نبود؛ این شروعِ یک جنگ بود.
نامجون، که تا لحظاتی پیش داشت با افسر بحث میکرد، ناگهان چهرهاش تغییر کرد. نگاهش از حالت وکیلِ آرام، به نگاه یک فرمانده تغییر کرد. او زیر لب گفت: «زمانش رسید. آماده باش.»
ناگهان چراغهای سالن بازجویی چشمک زدند و خاموش شدند. در تاریکی مطلق، صدای جیغِ سیستم اعلام خطر و فریادهای پلیسها بلند شد.
«آنها دارند حمله میکنند! تمام واحدها به سالن بازجویی اعزام شوند!»
من لبخند زدم. این همان چیزی بود که منتظرش بودم. نامجون در همان لحظه با مهارتی که فقط از یک مغز متفکر برمیآید، از پشتِ میز، یک دستگاه کوچکِ الکترونیکی را روی زمین گذاشت. یک شوکِ الکتریکیِ قدرتمند، قفلهای دیجیتالیِ در را از کار انداخت.
در با شدت باز شد و دو مرد سیاهپوش با ماسکهای تیره و اسلحه، وارد شدند. آنها نه پلیس بودند و نه دشمنهای قبلی؛ آنها «تیمِ استخراج» نامجون بودند.
در با شدت باز شد و دو مرد سیاهپوش با ماسکهای تیره و اسلحه، وارد شدند. آنها نه پلیس بودند و نه دشمنهای قبلی؛ آنها «تیمِ استخراج» نامجون بودند.
یکی از آنها با سرعت به سمت من آمد و زنجیرهای دستم را با یک ابزار مخصوص در عرض چند ثانیه باز کرد. به محض اینکه دستهایم آزاد شد، حس کردم تمام انرژی دنیا به رگهایم برگشته است.
«آقای کوک، وقت نداریم. مسیر فرار از طریق تونلهای تهویه است. تیم پشتیبان در حال درگیر شدن با پلیسها در سالن اصلی است.»
ما در راهروهای تاریک و پر از دود میدویدیم. صدای شلیک گلوله در راهروها میپیچید. هر بار که میدیدم یکی از نیروهای نامجون برای باز کردن راه، جلوی آتشِ پلیسها میایستد، خشمِ من بیشتر میشد.
من نمیخواستم فقط فرار کنم؛ من میخواستم ویران کنم.
وقتی به انبارِ اسلحه و تجهیزاتِ نزدیکِ خروجی رسیدیم، یکی از نیروها یک کلت سنگین را به سمت من گرفت.
«استفاده کن، کوک. اگر میخوای به اون زن برسی، باید این مسیر رو باز کنی.»
اسلحه را در دست گرفتم. سنگینیِ آن به من حسِ قدرت میداد. وقتی به درِ خروجی رسیدیم و نورِ شدیدِ چراغقوههای پلیس را دیدیم، میدانستم که مرحلهی سختتر شروع شده است. پلیسها محاصره کرده بودند.
«من راه رو باز میکنم! شما به سمت ماشینهای فرعی برید!» فریاد زدم و بدون معطلی، به سمت خط اولِ پلیسها هجوم بردم.
صدای شلیکهای من و پلیسها در هم گره خورد. من مثل یک طوفان بودم؛ نه برای خودی، نه برای دشمن، فقط برای رسیدن به جایی که “ات” قرار داشت. هر گلولهای که شلیک میکردم، انگار داشت به من میگفت: «بدو… زودتر… او منتظر توئه…»
ویو نامجون (در حال مدیریت عملیات)
من از پشت مانیتورها و با استفاده از فرکانسهای رادیوییِ غیرقانونی، مسیر حرکتِ کوک را دنبال میکردم. قلبم مثل طبل میتپید. کوک همیشه خطرناک بود، اما حالا او در حال انجامِ یک خودکشیِ سازمانیافته بود.
«تیم دوم، توجه کنید! کوک داره مسیر رو باز میکنه. از پشتِ سقف به سمت پارکینگ سطح دوم بروید. نباید اجازه بدید پلیسها به او محاصره کنن!»
من میدانستم که این فرار، فقط شروعِ یک جنگ بزرگتر است. کوک آزاد شده بود، اما حالا او نه تنها دشمنِ “گروه سایه”، بلکه دشمنِ کلِ سیستمِ قضایی شده بود. و من، باید تمامِ مدارک را میسوزاندم تا راهی برای نجاتِ او و “ات” باز کنم.
ویو کوک (لحظهی خروج)
نفسزنان، از میانِ دود و بارانی که از سقفِ پارکینگ به پایین میریخت، بیرون پریدم. ماشینِ مشکیِ نامجون در چند متری من بود.
در حالی که داشتم سوار میشدم، به پشت سرم نگاه کردم. پلیسها و چراغهای گردان، مثل یک اقیانوس از نور، پشت سر من بودند. اما در میانِ آن همه آشوب، فقط یک تصویر در ذهنم بود: چهرهی خیس و خونآلودِ “ات”.
«صبر کن “ات”… من دارم میام. و این بار، هیچ قانونی نمیتونه جلوی من رو بگیره.»
با صدای جیغِ لاستیکها روی زمینِ خیس، ماشین با سرعتِ مرگبار از پارکینگ خارج شد و در تاریکیِ شب ناپدید گشت.
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❣️
- ۱۱۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط