#بترس_کیم

#بترس_کیم

پارت 1
شهر سئول، در لایه‌های زیرینش دنیایی داشت که قوانین دولت در آن هیچ اعتباری نداشت. در این شهر، قدرت در دستان خاندان‌های مافیایی بود که حتی روی سیستم آموزشی هم اثر گذاشته بودن د. یکی از این مکان‌ها، دانشگاهی بود که بیشتر شبیه به یک میدان نبرد برای وارثان این خاندان‌ها بود تا یک محیط علمی. در اینجا، نمرات امتحان اهمیت نداشتند؛ بلکه این اهمیت داشت که چه کسی پشتت ایستاده است و چقدر می‌توانی بی‌رحم باشی.

در رأس این هرم قدرت، جئون جونگکوک قرار داشت. او در ۱۹ سالگی، نمادی از ترس و جذابیت بود. جونگکوک در عمارت عظیم و سردی زندگی می‌کرد که هر چه داشت را داشت، جز گرمای یک خانواده. او در محیطی بزرگ شده بود که در آن عشق، یک نقطه ضعف مرگبار شمرده می‌شد و هرگونه احساسات، نشانه حماقت بود. به همین دلیل، او قلبی از یخ داشت. جونگکوک یاد گرفته بود که برای اینکه کسی نتواند به او ضربه بزند، خودش اول به همه ضربه بزند. او هر شب با کسی بود، اما هیچ‌کس را در قلبش جای نمی‌داد. برای او، آدم‌ها مثل سیگارهایی بودند که یک بار روشن می‌شدند و بعد از اینکه تمام شدند، با بی‌میلی دور ریخته می‌شدند. او تنها بود، اما این تنهایی را با قدرت و سلطه می‌پوشاند.

در گوشه‌ای دیگر از این شهر، در محله‌ای که خانه‌ها به هم چسبیده بودند و بوی باران و خاک می‌آمد، کیم تهیونگ زندگی می‌کرد. تهیونگ دنیای متفاوتی داشت؛ دنیایی که در آن تنها دارایی‌اش خاطرات کمرنگ خانواده‌اش بود که سال‌ها پیش در یک حادثه تلخ از دست داده بود. او حالا در ۱۹ سالگی، تمام مسئولیت زندگی‌اش را بر دوش داشت. تهیونگ پسری بود که می‌توانست با یک لبخند، غم‌های هر کسی را بگیرد، اما خودش هر شب با غمی عمیق در سینه می‌خوابید.

او با جیمین زندگی می‌کرد؛ جیمین تنها کسی بود که بعد از مرگ خانواده‌اش، دستش را گرفت و اجازه نداد در تاریکی غرق شود. آن‌ها در یک آپارتمان کوچک و قدیمی زندگی می‌کردند که هر شب صدای لوله‌های قدیمی‌اش شنیده می‌شد و سرمای زمستان از درز پنجره‌ها به داخل می‌خزید. تهیونگ و جیمین با هر چیزی که به دست می‌آوردند، سعی می‌کردند هزینه‌های دانشگاه را بدهند، در حالی که می‌دانستند در آن محیط، آن‌ها هیچ قدرتی ندارند و فقط «ساده‌ترین» آدم‌های آنجاستند.

برای تهیونگ، دانشگاه جایی بود برای فرار از واقعیت و رسیدن به آینده‌ای بهتر، اما برای کسی مثل جونگکوک، همان دانشگاه بازیگاهش بود. یکی در جستجوی آرامش بود و دیگری در جستجوی هر چیزی که بتواند خلأ درونی‌اش را پر کند، حتی اگر آن چیز، تخریب دیگران بود.

این دو دنیا، کاملاً از هم جدا بودند؛ یکی در اوج تجمل و خشونت، و دیگری در اعماق سادگی و غم. اما در شهری که همه چیز به هم متصل است، این دو مسیر به مرور زمان به سمت هم حرکت می‌کردند، بدون اینکه بدانند برخورد این دو دنیا، قرار است هر دو را تکان دهد.
دیدگاه ها (۰)

#بترس_کیم ***پارت 2صبح‌های دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع...

#بترس_کیم پارت 3شب عمیقاً تاریک بود و بوی باران شدید هنوز در...

کیم تهیونگ

رئیس سخت گیر و مغرور منپارت اول ویو هانول سلام من هانولم ۱۸...

♦️خاندان بختیشوع؛ بنیان‌گذارهای پزشکی علمی در جهان اسلام🔹خان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط