Novel panleo

Novel panleo

#part⁵⁶


『 paniz 』

مچ دستم رو سمت خودم کشیدم و تو صورتش غریدم
_دیانا یه کمیسر خیلی ماهری است تو ماموریت های قبلیش هم اینجوری مردا رو بازیچه می‌داد چون دارم نتیجه‌اش روبرومه

ارسلان: حساب مردای قبلی هم میرسم وایسا فقط صبر کنه

فشار زیری داد اما آخ نگفتم
_ دست از سر دیانا بردار نمیبینی حالش رو دختر مردم رو جون به لب کردی معلوم نیست چه بلایی سرش آوردی از اون شب به بعد ازت می‌ترسه عوضی

دیدم که چشمام لرزید اما پا پس نکشیدم بی رحم تر از قبل لب زدم
_ازت وحشت داره کثافت فقط یکبار دیگه دور ورش ببینم وای به حالت ارسلان اتیشت میزنم

دستم از مچ اش بیرون کشیدم و از ماشین پیاده شدم

پایان فلش بک

دیانا نشست کنار
دیانا: اینجوری کنی مهشاد میفهمه ها

باشه ای گفتم که مهشاد با لباس عروس خوشگل اش اومد بیرون با چشمای قلبی قلبی شدم بغلش کردم خیلی خوشگل شده بود

دیانا پشت پلک نازکی کرد و گفت
دیانا: دیگه فکر کنم محراب براش کمر نمونه از الان گفته باشم‌ منتظر شب نمیتونه

مهشاد جیغ خفیفی کشید که خنده ای کردم.
مهشاد : واای تروخدا خجالتم ندیدن خوب شدم کمی چیزی ندارم که

دستی به بازوش کشیدم
_ماه شدی

مهشاد با خوشحال بغل‌مون کرد که تقه ای به در اتاق خورد که از هم جدا شدیم
دیانا: آقاتون اومد ما دیگه بریم

دستم رو کشید و با هم رفتیم بیرون که لحظه‌ی آخر چشمکی به محراب زدم و با هم رفتیم سمت باغ

دیانا: خدایا یه مرد عاشق هم نصیب‌مون کن ما هم بریم سر خونه زندگی‌مون البته دادی ها از نوع خلافکار اش

با آرنج بهش زدم
_وااا دیا ارسلان کجا خلافکار بعدش هم ارسلان یه وکیل بیشتر نیست کله گنده اصلی بر منه بیچاره‌ست

از گارسونی بین مهمون ها میچرخید یه لیوان شربت برداشتم و کمی ازش خوردم
دیانا: بریم اون کفش ۸ سانتی رو بهم بدی من نمیتونم با این راه برم

باشه ای گفتم رفتیم سمت ساختمونه دو طبقه خاله‌اینا باغ گرفته بودم که حداقل یه ۱۰ تایی اتاق داشت که شب رو اونجا بمونیم، پس با خیال راحت رفتیم داخل و کفشی که دیانا میخواست رو دادم بهش

نگاهی به خودم داخل آینه کردم یه ماکسی کوتاه که پشت اش بند بود رو پوشیدم بودم و موهام رو به حال خودشون گذاشته بودم

بعد از تمدید رژم رفتیم بیرون .‌...

مهمونی تموم شده بود
با برهنه سمت پله ها رفتم با خستگی در اتاقی که بهم داده بودن رو باز کردم و قفلش کردم

و نفسی کشیدم

ناباور به روبرون نگاه کردم بعد از ۱ هفته پیداش شده بود اونم تاریکی شب ، نشسته بود رومبلی

_ رضااا

رضا: جانِ دلم

بلند شد و سمتم اومد که با دلتنگی بغلش کردم که توی ریزی گفت که از چشمم دور نمونده اما خب دستاش دور کمر ام حلقه کرد

با بغض لب زدم
_میدونی چقدر زنگ زدم گفتم برات حتما اتفاقی افتاده

ازش جدا شدم و دست صورتش گذاشتم که به دیوار پشت سرم چسبوند من رو
رضا: مهم اینه که پیشِ پیشی خودمم

بی مقدمه لبام رو گذاشتم رو لباس ، لعنتی با اینکه هوشیار داشتم اما بازم نوشیدنی یکم تاثیر گذاشته بود
پیرهن اش رو دراوردم که
دست زیر باسن ام گذاشتم و من کشوند بالا که پاهام رو دور کمرش حلقه کردم دستم رو داخل موهاش بردم

جوری لبام مک میزد که انگار میخواست کل انرژیم رو ازش بگیره
دست دیگرم رفت سمت کتفش که متوجه جای بخیه شدم
بی‌اختیار ازش جدا شدم نگاهم رو دوختم به چشمای نافذش که خمار لب زدم
_اینجا جای بخیه اس

بدون هیچ اهمیتی من رو برد سمت تخت گذاشت خواست دوباره حواسم رو پرت کنه که نذاشتم ، دست رو شونه اش گذاشتم

_وایسا وایسا چه اتفاقی افتاده رضا ببینم اصلا

خواستم برم پشت اش که مچ دستم رو گرفت
رضا: ولش گفت چیزی نشده

دستم از مچ دستش بیرون کشیدم نگاهی به پایین کتف اش کردم خیلی تازه بود اما بسته شده بود
ناخوداگاه بوسه ای بهش زدم و نوازش اش کردم ، رفتم جلو و چونه اش رو گرفتم سمت خودم

_چیشده رضا تعریف کن ببینم این زخم چیه

دستی به گونه ام کشید
رضا: ارتا رو پیدا کردم نجات اش دادم پسر روشا

نگاهی ناباور کردم بهش
_مگه روشا پسر داشت

سری به نشونه اره تکون داد
رضا: سهراب هم ازش گرفته بود منم به روشا قول داده بودم پیداش کنم

نزدیک تر رفتم
_باید مدارک رو بهم بدی تا دستگیرش کنم

نچی گفت
رضا: نخیر چون قبلش باید تاوان کارایی که با مامانم کرده رو پس بده بعدش بهت میدم ما بریم سر کار خودمون

دست پشت سرم گذاشت و لباش رو با خشونت رو لبم گذاشت و آخ ام تو گلو خفه شد....

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁵⁷ ♡『 paniz 』دستاش بیش از حد پیشروی میکر...

Novel panleo ♡ #part⁵⁵ ♡『 leoreza 』با کرختی چشمام رو باز کرد...

Novel panleo ♡ #part⁵⁴ ♡『 paniz 』شب رو خونه‌ی خاله نسرین بود...

Novel panleo ♡ #part⁵³ ♡『 paniz 』با درد از خواب پریدم و دستی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط