𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟯

[ویو تهیونگ]

بی‌اختیار انگشتام دور گوشی محکم‌تر شدن.


لارا: تو آبروی من رو بردی به خاطر یه دختره‌ی سطح پایین که حتی بلد نیست چطور مثل آدم لباس بپوشه!

با شنیدن توهین‌هاش به ا.ت، خون جلوی چشمام رو گرفت.
از روی تخت نیم‌خیز شدم و با لحنی که از شدت خشم می‌لرزید اما جوری برنده بود که بند دلش رو پاره کنه، غریدم...

تهیونگ: دهنت رو ببند لارا! حق نداری حتی اسمش رو به زبون کثیفت بیاری! تو کی هستی که در مورد اون قضاوت کنی؟ تو با اون همه ادعا و آویزون بودنت، حتی به گرد پای روح و اصالت اون دختر هم نمی‌رسی. ا.ت هر چی که باشه، برای جایگاهش جنگیده، مثل تو نبوده که همه‌چیز آماده و حاضر بدن بهش..

لارا: تو داری از اون دفاع می‌کنی؟ تهیونگ، تو چشمات رو روی من بستی؟ منی که سال‌هاست کنارتم؟ اون دختره یه جادوگره، یه زالوئه که چسبیده به تو تا خودش رو بالا بکشه! اون اصلا در حد و اندازه‌ی خانواده‌ی ما نیست، اون یه موجود زشت و ترحم‌برانگیزه!

دومین باری بود که به ا.ت میگفت زشت..پوزخند بلندی زدم، پوزخندی پر از تحقیر...

تهیونگ: زشت؟ لارا، تو حتی وقتی زیباترین و گرون‌ترین لباس‌ها رو هم می‌پوشی، با اون قلب پر از کینه و حسادتت زشت‌ترین دختری هستی که توی عمرم دیدم. ا.ت با تموم سادگیش، فرشته‌ایه که تو حتی توی خوابت هم نمی‌تونی شبیه‌ش بشی. من هیچ‌وقت، شنیدی؟ هیچ‌وقت مال تو نبودم و نمیشم. این ازدواج و این حلقه‌ی لعنتی برای من از اولش هم مهم نبود.

لارا چند لحظه چیزی نگفت.
فقط صدای نفس‌های نامنظمش از پشت خط شنیده می‌شد.

وقتی دوباره حرف زد، برخلاف چند دقیقه‌ی قبل، دیگه از اون لحن مغرور و طلبکار خبری نبود.

لارا: ..تهیونگ...

سکوت کردم.

لارا: تو... تو نباید تو پاریس می‌موندی...


اخمی روی پیشونی‌ام نشست.

تهیونگ: منظورت چیه؟

چند ثانیه سکوت...
بعد فقط با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، زمزمه کرد..

لارا: بیچارم کردی، تهیونگ...

قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم...
تماس قطع شد.
چند ثانیه گوشی رو از کنار گوشم پایین نیاوردم.

بوق ممتد تماس، تنها صدایی بود که در اتاق تاریک می‌پیچید.

حرف‌های لارا هنوز تو ذهنم درحال چرخش بود، اما چیز مهم‌تری وجود داشت که باید بهش رسیدگی می‌کردم؛ چیزی که از دیشب فکرش رو تو سر داشتم.

دو روز پیش، وقتی از پنجره‌ی سالن تمرین تماشاش می‌کردم، دیدم که چطور با پوان‌های پاره و کهنه‌اش می‌رقصید و چطور مچ پای آسیب‌دیده‌اش از شدت سفتیِ کفش‌ها ناتوان حرکت می‌کرد.

​گوشی رو دوباره برداشتم و شماره‌ی مسئول پذیرش سفارشات رو گرفتم...بعد از دو بوق، صدای محترمی پاسخ داد.

​_سلام آقای کیم. سفارشی که خواسته بودید آماده شده. منتظر هماهنگی شما برای ارسال بودیم.

تهیونگ: خوبه...فردا صبح اول وقت، اون جعبه رو ببرید به اتاق شماره ۳۰۱ تحویل هوانگ ا.ت بدید.

_چشم قربان، خیالتون راحت باشه. فردا صبح ساعت هشت تحویل داده میشه.

​گوشی رو قطع کردم و لبخند محوی روی لب‌هام نشست.
دیدگاه ها (۶)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟰​[ویو ا.ت]​صبح روز بعد، با...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟮آخر سر، آه آرومی کشید و با...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}​𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟭​[ویو تهیونگ]پسره با صدای...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط