chapter 2

chapter 2
p15
دکتر لی یه آمپول زد به تهیونگ، آرومش کنه. تهیونگ داشت به ا.ت نگاه می‌کرد، ولی چشماش سنگین شد. حرفِ “بمون” که به ا.ت زد، هنوز تو هوا بود، ولی دیگه نتونست حرف بزنه.

نامجون رفت جلو، زد رو شونه‌ی تهیونگ.
نامی:«پاشو برو یه کم بخواب دیگه.»

تهیونگ فقط سرش رو یه کم تکون داد، ولی چشمش هنوز به ا.ت بود. آخرین چیزی که دید، صورتِ خیسِ ا.ت بود. بعد پلکاش افتاد و خوابش برد.

نامجون یه نفسِ عمیق کشید. به ا.ت نگاه کرد که انگار نمی‌دونست چیکار کنهنامی:
. «فعلاً باید همینجا باشه. دکتر گفت بهتره تا وقتی کامل هوشیار نشده، کنارش بمونه.»

ا.ت فقط سر تکون داد.

نامجون نگاه کرد به ساعتش. نامی:
«من دیگه باید برم. چند دقیقه دیگه کوک میاد جاش. تو هم سعی کن یه کم استراحت کنی. اینجوری خوب نیست.»

نامجون اومد کنارِ جونگ‌کوک، که داشت می‌اومد تو اتاق، و آروم گفت
:نامی:
«تو برو جاشو بگیر. کسی نباید بفهمه ما عوض شدیم.»

جونگ‌کوک فقط سر تکون داد. قضیه رو فهمید. اگه ا.ت می‌فهمید که نگهبانیِ تهیونگ دست‌به‌دست شده، اوضاع بدتر می‌شد. پس فعلاً کسی نباید می‌فهمید.

نامجون رفت بیرون. چند لحظه بعد، صدایِ پاشنه کفشِ آشنایی اومد. در باز شد و جونگ‌کوک وارد شد. نگاهش مستقیم رفت سمتِ تختِ تهیونگ. صورتش رنگ پریده بود و خطِ اخمش عمیق بود.

دکتر لی رو دید که داشت وسایلشو جمع می‌کرد
کوک:. «دکتر؟ حالش چطوره؟»

دکتر لی برگشت. سعی کرد صداش آروم باشه.
دکی: «بهتر از قبل. ولی هنوز خطرناکه. بهش آرام‌بخش زدیم که بخوابه. پیشرفتِ زیادی نداشته، فقط از اون حالتِ بحرانی در اومده.»

جونگ‌کوک یه آه کشید و رفت سمتِ تهیونگ. کنارِ تخت ایستاد. ا.ت رو اون گوشه دید. یه لحظه نگاهش به ا.ت موند، ولی سعی کرد نادیده‌اش بگیره. می‌دونست بودنِ ا.ت اینجا اوضاع رو برای تهیونگ سخت‌تر می‌کنه، حتی اگه خودِ تهیونگ خواسته بود بمونه.

جونگ‌کوک به ا.ت نگاه کرد. چشماش یه کم ریز شد. انگار داشت چیزی رو بررسی می‌کرد. ولی زود نگاهش رو برگردوند سمتِ تهیونگ. فقط صدایِ نفس کشیدنِ تهیونگ تو اتاق بود.

ا.ت که حس کرد نگاهِ جونگ‌کوک رو خودشه، سرش رو انداخت پایین. ساکت شد.

جونگ‌کوک به دکتر گفت
کوکی:: «هر وقت بیدار شد، بهم خبر بدین.»

دکتر سری تکون داد و رفت بیرون. حالا فقط جونگ‌کوک و ا.ت کنارِ تختِ تهیونگ مونده بودن. سکوتِ سنگینی بود. جونگ‌کوک به تهیونگ زل زده بود، ا.ت هم سرش پایین بود، تو خودش.


امروز فک کنم فیک تموم بشه
دیدگاه ها (۱)

chapter 2p16چند ساعتی گذشت. ساعت از هفت صبح هم گذشته بود. نو...

chapter 2p17صدایِ پچ‌پچِ آرومِ تهیونگ و جونگ‌کوک، مثل یه وزو...

chapter2 p14صدای آرام‌بخشِ دکتر لی، که حالا کمی از آن حدتِ ا...

chapter 2p13بغض، اول مثل یه خراشِ ریز ته گلوش نشست.بعد سنگین...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط