𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪
_بخش سوم_
بلند میشود"من که سیر شدم.دارم میرم"
"من سیر نشدم پس خودت تنها برو"
"تموم استخون ها رو بنداز تو آتیش"
دستم را تکان میدهم"حله"
"مثل تمام حله هایی که گفتی؟"
"تقریباً"
آخرین استخوان را توی آتش میاندازم و بلند میشوم"میتونیم بریم"
"ایده ای داری؟"
"یه سوراخ خرگوش دیدم!منظورم اینه مثل سوراخ خرگوش ولی اونقدری بزرگ هست که یه آدم ازش پرت شه پایین!"
"ایده خوبیه.بهترین چیزی که الان میخوایم اینه که بریم سرزمین عجایب!"
"خیلی لوسی!ایده خوبیه!"
"فقط احتیاط میکنم"
"آره.بیش از حد"
توی جیب هایش را نگاه میکند و روی زمین را میگردد"دنبال چی میگردی؟"
"اخلاق خوبت.اخلاقت وقتی که مهربون بودی"
باز میخندم"بیا من پیداش کردم.بیا ادامه بدیم"
"نندازیش زمین دوباره"
"حله"
و این بار او هم کمی به حرفم میخندد.صدای بم و جذابش را گوش میکنم.او را به سمت سوراخ خرگوش هدایت میکنم.جلو میرویم و دقیقاً در محل آن توقف میکنیم"اینه"
کمی بررسی اش میکند"بزرگه.کاملاً میتونیم بیوفتیم پایین.مخصوصاً تو"
"چرا مخصوصاً من؟"
"دست دو طرف کمرت بذاری دستات به هم میرسه."
"نه که حالا خودت خیلی چاقی!"
"اشتباه نشه.من عاشق فرم بدنتم ولی این خطرناکه"
"راه دیگه ای نداریم"
"باشه.چاقوتو قایم کن و صبر کن من برسم و بعد بپر.باشه؟"
"باشه"
دست هایش را دوطرف سوراخ میگذارد و پایین میپرد.بی تعلل،بدون شک،بدون ترس.خب دیگه رسیدی.
میپرم پایین.یک سقوط طولانی و بعد محکم به یک کف کاشی شده میخورم و وای...واقعاً درد داشت."سوروس؟!"
"اینجام"
دستم را میگیرد و بلندم میکند. نگاهی به اطراف میکنم و میگویم"اینجا خیلی با کلاسه.شبیه خونه های اشرافی عه"
"آره.ولی چرا باید بیوفتیم توی یه خونه اشرافی؟"
"شاید برنده اعلاممون کردن اینم جایزه مونه"
صدای جدیدی میگوید"شاید"
پناه بر خدا!بر میگردم و نگاهش میکنم.یک مرد حدوداً شصت ساله با موهای سفید و لباس آراسته.هیکل تکیده و چشم های آبیِ جسور"صبح بخیر خانم اسمیت"
لبخند میزنم"اوه سلام!"
سوروس میگوید"شما اینجا چکار میکنید؟"
آرام میگویم"شما همدیگه رو میشناسین؟"
پیرمرد جوابم را میدهد"البته.نوه عزیزم جزو معدود کسانیعه که به شناختنش افتخار میکنم"
"آقای پرنس؟"
"درسته."
دستم را جلو میبرم"از آشناییتون خوشبختم قربان.ریچل هستم.میتونین ری صدام کنین"
با من دست میدهد و آرام میگوید"چارلز"
"خوشبختم چارلز."
_بخش سوم_
بلند میشود"من که سیر شدم.دارم میرم"
"من سیر نشدم پس خودت تنها برو"
"تموم استخون ها رو بنداز تو آتیش"
دستم را تکان میدهم"حله"
"مثل تمام حله هایی که گفتی؟"
"تقریباً"
آخرین استخوان را توی آتش میاندازم و بلند میشوم"میتونیم بریم"
"ایده ای داری؟"
"یه سوراخ خرگوش دیدم!منظورم اینه مثل سوراخ خرگوش ولی اونقدری بزرگ هست که یه آدم ازش پرت شه پایین!"
"ایده خوبیه.بهترین چیزی که الان میخوایم اینه که بریم سرزمین عجایب!"
"خیلی لوسی!ایده خوبیه!"
"فقط احتیاط میکنم"
"آره.بیش از حد"
توی جیب هایش را نگاه میکند و روی زمین را میگردد"دنبال چی میگردی؟"
"اخلاق خوبت.اخلاقت وقتی که مهربون بودی"
باز میخندم"بیا من پیداش کردم.بیا ادامه بدیم"
"نندازیش زمین دوباره"
"حله"
و این بار او هم کمی به حرفم میخندد.صدای بم و جذابش را گوش میکنم.او را به سمت سوراخ خرگوش هدایت میکنم.جلو میرویم و دقیقاً در محل آن توقف میکنیم"اینه"
کمی بررسی اش میکند"بزرگه.کاملاً میتونیم بیوفتیم پایین.مخصوصاً تو"
"چرا مخصوصاً من؟"
"دست دو طرف کمرت بذاری دستات به هم میرسه."
"نه که حالا خودت خیلی چاقی!"
"اشتباه نشه.من عاشق فرم بدنتم ولی این خطرناکه"
"راه دیگه ای نداریم"
"باشه.چاقوتو قایم کن و صبر کن من برسم و بعد بپر.باشه؟"
"باشه"
دست هایش را دوطرف سوراخ میگذارد و پایین میپرد.بی تعلل،بدون شک،بدون ترس.خب دیگه رسیدی.
میپرم پایین.یک سقوط طولانی و بعد محکم به یک کف کاشی شده میخورم و وای...واقعاً درد داشت."سوروس؟!"
"اینجام"
دستم را میگیرد و بلندم میکند. نگاهی به اطراف میکنم و میگویم"اینجا خیلی با کلاسه.شبیه خونه های اشرافی عه"
"آره.ولی چرا باید بیوفتیم توی یه خونه اشرافی؟"
"شاید برنده اعلاممون کردن اینم جایزه مونه"
صدای جدیدی میگوید"شاید"
پناه بر خدا!بر میگردم و نگاهش میکنم.یک مرد حدوداً شصت ساله با موهای سفید و لباس آراسته.هیکل تکیده و چشم های آبیِ جسور"صبح بخیر خانم اسمیت"
لبخند میزنم"اوه سلام!"
سوروس میگوید"شما اینجا چکار میکنید؟"
آرام میگویم"شما همدیگه رو میشناسین؟"
پیرمرد جوابم را میدهد"البته.نوه عزیزم جزو معدود کسانیعه که به شناختنش افتخار میکنم"
"آقای پرنس؟"
"درسته."
دستم را جلو میبرم"از آشناییتون خوشبختم قربان.ریچل هستم.میتونین ری صدام کنین"
با من دست میدهد و آرام میگوید"چارلز"
"خوشبختم چارلز."
- ۴۷۴
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط