پدر بزرگم تعریف میکرد
پدر بزرگم تعریف میکرد
چند سالِ قبل یک موشِ سمج به جانِ دکانِ کوچکِ خوارو بار فروشیاش افتاده بود
کیسه های برنج را میجوید
یابلایی سرِ دیگر اقلامِ دکانش می آورد ..
یک روز بالاخره یک تله موشِ حسابی یک گوشه ی دکان میگذارد و موشِ نابکار را میگیرد ..
اما تله موش جایِ گردنِ آن موجودِ بیچاره دمش را گرفته بوده
و آن زبان بسته شروع کرده بود به جویدن دُمش برایِ رهایی ..
یعنی حاضر بود قسمتی از خودش را بگذارد و جانَش را بردارد و برود ..
ماهم گاهی بد نیست موش وار زندگی کنیم ..
وقتی میبینیم یک رابطه
یک علاقه
پایش را بیخِ گلویمان گذاشته
وجنگیدن برایش هم یک تلاشِ بیهوده است ،
رهایش کنیم ..
جانِ مان را برداریم و بزنیم بیرون ..
حتی اگـر لازم باشد یک تکه از خــودمان
روحمان
قلبمان را
جا بگذاریم ...
چند سالِ قبل یک موشِ سمج به جانِ دکانِ کوچکِ خوارو بار فروشیاش افتاده بود
کیسه های برنج را میجوید
یابلایی سرِ دیگر اقلامِ دکانش می آورد ..
یک روز بالاخره یک تله موشِ حسابی یک گوشه ی دکان میگذارد و موشِ نابکار را میگیرد ..
اما تله موش جایِ گردنِ آن موجودِ بیچاره دمش را گرفته بوده
و آن زبان بسته شروع کرده بود به جویدن دُمش برایِ رهایی ..
یعنی حاضر بود قسمتی از خودش را بگذارد و جانَش را بردارد و برود ..
ماهم گاهی بد نیست موش وار زندگی کنیم ..
وقتی میبینیم یک رابطه
یک علاقه
پایش را بیخِ گلویمان گذاشته
وجنگیدن برایش هم یک تلاشِ بیهوده است ،
رهایش کنیم ..
جانِ مان را برداریم و بزنیم بیرون ..
حتی اگـر لازم باشد یک تکه از خــودمان
روحمان
قلبمان را
جا بگذاریم ...
- ۱.۶k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط