خجالت كشيد ...اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسنا

خجالت كشيد ...اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدي مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودي،نميخواستم گرسنه بموني. پسر گفت اي كاش بميري تا اينقد باعث خجالت و شرمندگي من نشي(زن ي چشم داشت) چندسال بعد پسر تو ي كشور ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا ازدواج كرد و 2تا بچه آورد خبر به گوش مادر رسيد، مادر رفت اونجا تا پسر، نوه ها و عروسشو ببينه .اما نوه هاش از ديدنش ترسيدن و پسرش بهش گفت: پيرزن زشت چرا اومدي اينجا و بچه هامو ترسوندي؟ گمشو از خونه من برو بيرون. و مادر بدون گفتن حرفي رفت. چند سال بعد پسره بخاطر ي کاري ب كشورش برگشت و از روي كنجكاوي سري به خونشون زد همسايه ها گفتن مادرت مرده و فقط 1 يادداشت واست گذاشته پسره از مرگ مادرش ذره اي ناراحت نشد. متن يادداشت اين بود: پسر عزيزم.. وقتي 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادي،اون موقع من 26سالم بود ودر اوج زيبايي بودم به عنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همين 1چشممو به پاره ي تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتي زندگي كني پسرم مواظب چشم مادرت باش! اشك در چشمهاي پسر جمع شد.سلامتی تمام مادرا
دیدگاه ها (۲)

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

رمان خون‌آشام من پارت ۴ته : اوو راس میگی خب بگو با دوستم رفت...

پارت چهار

برادر ناتنی

#just_doktor? p۶ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سر...

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

سناریو جونگکوک

[اونا هیچی در باره ما نمیدونن] part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط