بنفش من
بنفش من 2
Part1
+سه ماه از اون روز شوم میگزره تهیونگ هنوزم هوشیاریش رو به دست نیاورده
به خودم لعنت میفرستم که اون کارو کردم به خودم لعنت میفرستم که نتونستم کاری کنم
فلش بک سه ماه پیش
+دویدم به سمت تهیونگ که تهیونگ هولم داد و فقط صدای، شلیک رو یادم بود وقتی به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم... تهیونگگگ اوت کجاست.. بدو بدو رفتم بیرونم که جیمین رو دیدم.. جیمیننن، تهیونگ... کجاست
÷ات آروم باش... اون تو آی سیو بستریه
+همش.. هیق... تقییر منه من خودمو نمیبخشم جیمین
÷ات... اروم باش تو.. حامله ای...
+چی...
زمان حال
+بچم..من چحوری ازش مراقبت کنم....
از اون روز به بعد من دوتا بادیگارد دارم و همه جا با خودم اسلحه میبرم در حالی که بلد نیستم ازش استفاده کنم
امروز قراره برم دیدن تهیونگ
لباسمو پوشیدم اسلحمو گذاشتم تو کیفم و با بادیگاردا سوار ماشین شدیم... من الان خانوم عمارتم و جانگ می دنبال منه باید تا تهیونگ به هوش، میاد مراقب، باشم...
رسیدین بیمارستان به در اتاق، تهیونگ نزدیک شدم دستگیره رو گرفتم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل... بغض گلومو چنگ میزد کنار تهیونگ نشستم و دستشو گذاشتم رو شکمم
+تهیونگ... بچت داره صدات میکنه... نمیخای پاشی، هوم؟ تهیونگ من تنهام. خواهش میکنم....
_مگه نگفتم گریه نکن....
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
Part1
+سه ماه از اون روز شوم میگزره تهیونگ هنوزم هوشیاریش رو به دست نیاورده
به خودم لعنت میفرستم که اون کارو کردم به خودم لعنت میفرستم که نتونستم کاری کنم
فلش بک سه ماه پیش
+دویدم به سمت تهیونگ که تهیونگ هولم داد و فقط صدای، شلیک رو یادم بود وقتی به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم... تهیونگگگ اوت کجاست.. بدو بدو رفتم بیرونم که جیمین رو دیدم.. جیمیننن، تهیونگ... کجاست
÷ات آروم باش... اون تو آی سیو بستریه
+همش.. هیق... تقییر منه من خودمو نمیبخشم جیمین
÷ات... اروم باش تو.. حامله ای...
+چی...
زمان حال
+بچم..من چحوری ازش مراقبت کنم....
از اون روز به بعد من دوتا بادیگارد دارم و همه جا با خودم اسلحه میبرم در حالی که بلد نیستم ازش استفاده کنم
امروز قراره برم دیدن تهیونگ
لباسمو پوشیدم اسلحمو گذاشتم تو کیفم و با بادیگاردا سوار ماشین شدیم... من الان خانوم عمارتم و جانگ می دنبال منه باید تا تهیونگ به هوش، میاد مراقب، باشم...
رسیدین بیمارستان به در اتاق، تهیونگ نزدیک شدم دستگیره رو گرفتم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل... بغض گلومو چنگ میزد کنار تهیونگ نشستم و دستشو گذاشتم رو شکمم
+تهیونگ... بچت داره صدات میکنه... نمیخای پاشی، هوم؟ تهیونگ من تنهام. خواهش میکنم....
_مگه نگفتم گریه نکن....
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
- ۹.۶k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط