「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 138
✦.................................
تماس قطع شد.
نیکی چند ثانیه به صفحه نگاه کرد دوباره گرفت، این بار بیشتر منتظر ماند... هیچ جوابی نیامد
تماس دوباره قطع شد.
نیکی لبهایش را روی هم فشار داد و برای بار سوم شماره را گرفت؛ این بار حتی بیشتر منتظر ماند، اما باز هم خبری نشد. گوشی را از گوشش پایین آورد و با اخم به صفحه نگاه کرد
+ چرا جواب نمیدی؟
نیکی گوشی را پایین آورد، نفسش را با کلافگی بیرون داد و روی تخت گذاشت اما بعد دوباره برداشت؛ انگار دلش نمیآمد بیخیال شود. وارد پیامها شد صفحهی چت یونا را باز کرد.
انگشتش روی صفحه ماند... چند ثانیه به آخرین پیام نگاه کرد؛دلش برایش تنگ شده بود بیشتر از چیزی که خودش دوست داشت قبول کند...
برای شوخیهای یونا، غر زدنهایش، حرف زدنهای طولانی و حتی همان تماسهای بیموقعی که قبلاً گاهی حرصش را درمی آورد. آرام زیر لب گفت:
+ فقط یه بار جواب بده...
اما صفحه همچنان ساکت بود... نیکی با کلافگی هوف بلندی کشید، گوشی را در جیب شلوارکش گذاشت و از اتاق بیرون آمد
راهروی طبقهی بالا خلوت بود، پاهایش آرام روی کف راهرو حرکت میکردند و هنوز ذهنش درگیر یونا بود. چند پله پایین رفت اماقبل از اینکه به سالن برسد، صدای مردانهای توجهش را جلب کرد؛ صدای جونگکوک.
نیکی ناخودآگاه قدمهایش را آهستهتر کرد به انتهای پلهها که رسید، از همان فاصله دید جونگکوک در قسمت دیگری از سالن ایستاده و سه نفر از افرادش روبهرویش بودند
لباسهای تیره به تن داشتند و حالت ایستادنشان آنقدر جدی بود که کاملاً مشخص بود دربارهی موضوعی معمولی حرف نمیزنند.
جونگکوک پیراهن مشکی پوشیده بود و آستینهایش تا کمی پایینتر از آرنج بالا رفته بود، یک دستش داخل جیب شلوارش بود و دست دیگرش چیزی را که یکی از مردها به او داده بود بررسی میکرد.
صورتش همان حالت سرد و جدی همیشگی را داشت؛ اخمش عمیق و نگاهش سنگین بود.
نیکی چند لحظه همانجا ماند، چیزی از حرفهایشان نشنید، فقط تکههایی نامفهوم به گوشش رسید.
یکی از مردها آرام گفت:
مرد: مسیر رو دوباره چک کردیم، رئیس.
جونگکوک بدون اینکه حتی سرش را کامل بالا بیاورد گفت:
_ دوباره بررسیش کنید... نمیخوام هیچ نقطهی کوری باقی بمونه.
مرد فوراً سر تکان داد
مرد: چشم.
نفر دوم چیزی گفت که نیکی نتوانست بشنود...
جونگکوک این بار سرش را بالا آورد و نگاه سردش را مستقیم روی او انداخت
_ هیچ حرکتی نمیزنید... صبر میکنید تا خودم دستور بدم.
نیکی ابرویش را کمی بالا برد... این لحن جونگکوک را میشناخت؛ همان لحن رئیس که وقتی کاری جدی داشت، همه چیز را کوتاه و محکم میگفت.
اما درست همان لحظه، نگاه جونگکوک از روی مرد مقابلش عبور کرد و به سمت پلهها افتاد، چشمهایش نیکی را دیدند؛ اتفاقی ساده، اما تأثیرش روی چهرهی جونگکوک کاملاً مشخص بود:
اخمش همان لحظه باز شد، خشکی نگاهش نرمتر شد و آن حالت سنگین صورتش برای چند ثانیه کنار رفت. نیکی که هنوز روی آخرین پله ایستاده بود، لبخند کوچکی زد
+ صبح بخیر.
سه مرد تقریباً همزمان ساکت شدند. جونگکوک نگاهش را چند لحظه روی نیکی نگه داشت، صدای او دیگر آن سردی چند ثانیه قبل را نداشت:
_ صبح بخیر.
نیکی از پله پایین آمد و آرام به سمتشان رفت
+ از کی بیدار شدی؟
جونگکوک جواب داد:
_ یه مدتیه.
نیکی نگاه کوتاهی به افرادش انداخت؛ آنها ساکت ایستاده بودند و ظاهراً هیچ کدام نمیدانستند باید به نیکی نگاه کنند یا زمین.
نیکی کمی جلوتر رفت
+ مزاحم جلسهتون شدم؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ نه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 138
✦.................................
تماس قطع شد.
نیکی چند ثانیه به صفحه نگاه کرد دوباره گرفت، این بار بیشتر منتظر ماند... هیچ جوابی نیامد
تماس دوباره قطع شد.
نیکی لبهایش را روی هم فشار داد و برای بار سوم شماره را گرفت؛ این بار حتی بیشتر منتظر ماند، اما باز هم خبری نشد. گوشی را از گوشش پایین آورد و با اخم به صفحه نگاه کرد
+ چرا جواب نمیدی؟
نیکی گوشی را پایین آورد، نفسش را با کلافگی بیرون داد و روی تخت گذاشت اما بعد دوباره برداشت؛ انگار دلش نمیآمد بیخیال شود. وارد پیامها شد صفحهی چت یونا را باز کرد.
انگشتش روی صفحه ماند... چند ثانیه به آخرین پیام نگاه کرد؛دلش برایش تنگ شده بود بیشتر از چیزی که خودش دوست داشت قبول کند...
برای شوخیهای یونا، غر زدنهایش، حرف زدنهای طولانی و حتی همان تماسهای بیموقعی که قبلاً گاهی حرصش را درمی آورد. آرام زیر لب گفت:
+ فقط یه بار جواب بده...
اما صفحه همچنان ساکت بود... نیکی با کلافگی هوف بلندی کشید، گوشی را در جیب شلوارکش گذاشت و از اتاق بیرون آمد
راهروی طبقهی بالا خلوت بود، پاهایش آرام روی کف راهرو حرکت میکردند و هنوز ذهنش درگیر یونا بود. چند پله پایین رفت اماقبل از اینکه به سالن برسد، صدای مردانهای توجهش را جلب کرد؛ صدای جونگکوک.
نیکی ناخودآگاه قدمهایش را آهستهتر کرد به انتهای پلهها که رسید، از همان فاصله دید جونگکوک در قسمت دیگری از سالن ایستاده و سه نفر از افرادش روبهرویش بودند
لباسهای تیره به تن داشتند و حالت ایستادنشان آنقدر جدی بود که کاملاً مشخص بود دربارهی موضوعی معمولی حرف نمیزنند.
جونگکوک پیراهن مشکی پوشیده بود و آستینهایش تا کمی پایینتر از آرنج بالا رفته بود، یک دستش داخل جیب شلوارش بود و دست دیگرش چیزی را که یکی از مردها به او داده بود بررسی میکرد.
صورتش همان حالت سرد و جدی همیشگی را داشت؛ اخمش عمیق و نگاهش سنگین بود.
نیکی چند لحظه همانجا ماند، چیزی از حرفهایشان نشنید، فقط تکههایی نامفهوم به گوشش رسید.
یکی از مردها آرام گفت:
مرد: مسیر رو دوباره چک کردیم، رئیس.
جونگکوک بدون اینکه حتی سرش را کامل بالا بیاورد گفت:
_ دوباره بررسیش کنید... نمیخوام هیچ نقطهی کوری باقی بمونه.
مرد فوراً سر تکان داد
مرد: چشم.
نفر دوم چیزی گفت که نیکی نتوانست بشنود...
جونگکوک این بار سرش را بالا آورد و نگاه سردش را مستقیم روی او انداخت
_ هیچ حرکتی نمیزنید... صبر میکنید تا خودم دستور بدم.
نیکی ابرویش را کمی بالا برد... این لحن جونگکوک را میشناخت؛ همان لحن رئیس که وقتی کاری جدی داشت، همه چیز را کوتاه و محکم میگفت.
اما درست همان لحظه، نگاه جونگکوک از روی مرد مقابلش عبور کرد و به سمت پلهها افتاد، چشمهایش نیکی را دیدند؛ اتفاقی ساده، اما تأثیرش روی چهرهی جونگکوک کاملاً مشخص بود:
اخمش همان لحظه باز شد، خشکی نگاهش نرمتر شد و آن حالت سنگین صورتش برای چند ثانیه کنار رفت. نیکی که هنوز روی آخرین پله ایستاده بود، لبخند کوچکی زد
+ صبح بخیر.
سه مرد تقریباً همزمان ساکت شدند. جونگکوک نگاهش را چند لحظه روی نیکی نگه داشت، صدای او دیگر آن سردی چند ثانیه قبل را نداشت:
_ صبح بخیر.
نیکی از پله پایین آمد و آرام به سمتشان رفت
+ از کی بیدار شدی؟
جونگکوک جواب داد:
_ یه مدتیه.
نیکی نگاه کوتاهی به افرادش انداخت؛ آنها ساکت ایستاده بودند و ظاهراً هیچ کدام نمیدانستند باید به نیکی نگاه کنند یا زمین.
نیکی کمی جلوتر رفت
+ مزاحم جلسهتون شدم؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ نه.
- ۳.۱k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط