part
part 18
没有民调斗殴森他...
🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊
* فردا صبح ساعت ۹ صبح *
بل از خواب نازش بیدار شد و رفت برای صبحونه ، و ران و ریندو هم اونجا بودن
ران با لبخند رو به بل : صبح بخیر آبجی کوچولو
ریندو با خنده و لبخند چشم بسته : آبجی کوچولو خوبی؟؟
بل با لبخند : عالیم داداشی ها !
بل اومد و با بقیه شروع کرد صبحونه خوردن
بعد از چند دقیقه بل ی خدمتکار رو دید که داره با ی سینی میره سمت اتاق زیرشیرونی
بل با بی اعصابی : اوی خانم کدوم جهنمی میری؟!
خدمتکار با لرزش : ص...صبح بخیر م...من صبحونه...خ...خانم ن...نیک اختر رو دارم...م...میبرم
مایکی سرد : لازم نکرده صبحونه رو بریز دور
خدمتکار : ولی _
مایکی یهو :ولی نداریم !
خدمتکار ترسید ولی چاره ای نداشت و همه صبحونه رو ریخت اشغالی
کوکو با لبخند رو به بل :بل چان میشه بازم از خاطراتتون بگید؟؟
همه با لبخند به بل نگاه کردن و بل هم با خوشحالی قبول کرد و شروع کرد کلی خاطره گفت
* ساعت ۴ بعد از ظهر *
کوکو خیلی رندوم :ام...بچه ها؟
ران اولین نفر جواب داد :چیشده؟بازم پول میخوای ؟
کوکو پوکر :نه داداش...موندم چرا اون دختره از دیروز تا الان اصلا نیومده بیرون
ران :به عنم بمونه یکم ادب بشه
کاکوچو: حالا بهش بگیم بیاد شاید آدم شده
سانزو : فکر نکنم . نظر تو چیه مایکی؟
همه به مایکی نگاه کردن
مایکی سرد : بیاریدش اگه بازم پرویی کرد...سانزو با کاتانا سرش رو باید قطع کنه
سانزو داره کاتانا تیر میکنه : حتمااااااا
کاکوچو رفت آرام رو آورد ولی به طرز عجیبی آرام خیلی ساکت بود
ران با تمسخر : به به ! پرو خانم اومدددد
بل کنار ران بود :اوم؟؟ چرا اینجوریه؟ چقدر...مسخره اس !
ران با خنده:دقیقا
همه انتظار داشتن آرام ی جوابی بده ولی آرام حتی سلام هم نکرد
سانزو :اوی اوی اویییی تو به ملکه بانتن سلام نکردی احمق * به بل اشاره کرد *
آرام فقط دست تکون داد و رفت سمت ی صندلی اون گوشه و شروع کرد به گوشیش ور رفت
همه ی لحظه به صورت رندوم نگران شدن چون آرام دیگه انقدر ساکت نمیشد
سانزو برای کرم ریزی ی مار مصنوعی انداخت دور گردن آرام ولی ارام حتی نگاه هم نکرد و مار مصنوعی رو برداشت و راحت پاره کرد
همه شوکه شدن و بل هم چون با آرام حال نمی کرد گفت
بل : چقدر حوصله سربری! یکم حرف بزن انگار لالی
یهو همه زدن زیر خنده بل هم خندش گرفت و همه شروع کردن به تحسین کردن بل و ران سر بل رو ناز کرد
ولی بل یکم عذاب وجدان هم گرفت ولی مهم نبود براش و فقط حال میکرد
یهو آرام بلند شد و وایساد
همه منتظر ی حرکت بودن
ارام یهو نفس نفس زد و یهو عربده کشید مثل هیولا ها و یهو دوید به سمت ی میز و بهش ی مشت زد و میز کامل از و وسط نصف شد
همه شوکه شدن و رفتن عقب آرام سرش رو ترسناک برگردوند و گفت : که من لال هستم درسته؟ پس چرا وقتی لال هستم دارید زر میزنید؟!
آخرین جمله رو داد زد
سانزو با خنده استرسی و تمسخر : هی بچه آروم باش با ملکه بانتن هم درست حرف بزن
* سر بل رو ناز کرد *
بل :☺☺
آرام فقط نگاه کرد و یهو دوباره ناپدید شد و دوباره رفته بود تو اتاقش
کاکوچو:این چش شد؟!
کوکو :نمیدونم خیلی روانیه....فردا میبریمش تیمارستان
بل : چی؟!؟!تیمارستان؟! آخه....این کارش دلیل داشتههههه!!
ران :عزیزم اون ی روانیه دوستت که نیست پس بیا ببریمش تیمارستان و بعد خیالمون راحت باشه 😊
بل :ب...باشه داداشی
💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗
تا پارت بعد بای بای
没有民调斗殴森他...
🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊🦋🌊
* فردا صبح ساعت ۹ صبح *
بل از خواب نازش بیدار شد و رفت برای صبحونه ، و ران و ریندو هم اونجا بودن
ران با لبخند رو به بل : صبح بخیر آبجی کوچولو
ریندو با خنده و لبخند چشم بسته : آبجی کوچولو خوبی؟؟
بل با لبخند : عالیم داداشی ها !
بل اومد و با بقیه شروع کرد صبحونه خوردن
بعد از چند دقیقه بل ی خدمتکار رو دید که داره با ی سینی میره سمت اتاق زیرشیرونی
بل با بی اعصابی : اوی خانم کدوم جهنمی میری؟!
خدمتکار با لرزش : ص...صبح بخیر م...من صبحونه...خ...خانم ن...نیک اختر رو دارم...م...میبرم
مایکی سرد : لازم نکرده صبحونه رو بریز دور
خدمتکار : ولی _
مایکی یهو :ولی نداریم !
خدمتکار ترسید ولی چاره ای نداشت و همه صبحونه رو ریخت اشغالی
کوکو با لبخند رو به بل :بل چان میشه بازم از خاطراتتون بگید؟؟
همه با لبخند به بل نگاه کردن و بل هم با خوشحالی قبول کرد و شروع کرد کلی خاطره گفت
* ساعت ۴ بعد از ظهر *
کوکو خیلی رندوم :ام...بچه ها؟
ران اولین نفر جواب داد :چیشده؟بازم پول میخوای ؟
کوکو پوکر :نه داداش...موندم چرا اون دختره از دیروز تا الان اصلا نیومده بیرون
ران :به عنم بمونه یکم ادب بشه
کاکوچو: حالا بهش بگیم بیاد شاید آدم شده
سانزو : فکر نکنم . نظر تو چیه مایکی؟
همه به مایکی نگاه کردن
مایکی سرد : بیاریدش اگه بازم پرویی کرد...سانزو با کاتانا سرش رو باید قطع کنه
سانزو داره کاتانا تیر میکنه : حتمااااااا
کاکوچو رفت آرام رو آورد ولی به طرز عجیبی آرام خیلی ساکت بود
ران با تمسخر : به به ! پرو خانم اومدددد
بل کنار ران بود :اوم؟؟ چرا اینجوریه؟ چقدر...مسخره اس !
ران با خنده:دقیقا
همه انتظار داشتن آرام ی جوابی بده ولی آرام حتی سلام هم نکرد
سانزو :اوی اوی اویییی تو به ملکه بانتن سلام نکردی احمق * به بل اشاره کرد *
آرام فقط دست تکون داد و رفت سمت ی صندلی اون گوشه و شروع کرد به گوشیش ور رفت
همه ی لحظه به صورت رندوم نگران شدن چون آرام دیگه انقدر ساکت نمیشد
سانزو برای کرم ریزی ی مار مصنوعی انداخت دور گردن آرام ولی ارام حتی نگاه هم نکرد و مار مصنوعی رو برداشت و راحت پاره کرد
همه شوکه شدن و بل هم چون با آرام حال نمی کرد گفت
بل : چقدر حوصله سربری! یکم حرف بزن انگار لالی
یهو همه زدن زیر خنده بل هم خندش گرفت و همه شروع کردن به تحسین کردن بل و ران سر بل رو ناز کرد
ولی بل یکم عذاب وجدان هم گرفت ولی مهم نبود براش و فقط حال میکرد
یهو آرام بلند شد و وایساد
همه منتظر ی حرکت بودن
ارام یهو نفس نفس زد و یهو عربده کشید مثل هیولا ها و یهو دوید به سمت ی میز و بهش ی مشت زد و میز کامل از و وسط نصف شد
همه شوکه شدن و رفتن عقب آرام سرش رو ترسناک برگردوند و گفت : که من لال هستم درسته؟ پس چرا وقتی لال هستم دارید زر میزنید؟!
آخرین جمله رو داد زد
سانزو با خنده استرسی و تمسخر : هی بچه آروم باش با ملکه بانتن هم درست حرف بزن
* سر بل رو ناز کرد *
بل :☺☺
آرام فقط نگاه کرد و یهو دوباره ناپدید شد و دوباره رفته بود تو اتاقش
کاکوچو:این چش شد؟!
کوکو :نمیدونم خیلی روانیه....فردا میبریمش تیمارستان
بل : چی؟!؟!تیمارستان؟! آخه....این کارش دلیل داشتههههه!!
ران :عزیزم اون ی روانیه دوستت که نیست پس بیا ببریمش تیمارستان و بعد خیالمون راحت باشه 😊
بل :ب...باشه داداشی
💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗💝💗
تا پارت بعد بای بای
- ۱.۴k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط