چشم‌هایم را باز می‌کنم و چند لحظه به سقف خیره می‌شوم. اتا

چشم‌هایم را باز می‌کنم و چند لحظه به سقف خیره می‌شوم. اتاق هنوز در سکوت فرو رفته و نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌ها روی دیوار افتاده.

این خانه برای من است؛ جایی که خودم انتخابش کردم تا از آن خانواده فاصله داشته باشم.

از خانواده‌ام متنفرم.

شاید برای خیلی‌ها عجیب باشد که یک دختر هجده‌ساله ترجیح بدهد تنها زندگی کند، اما آن‌ها نمی‌دانند چه چیزهایی بین من و خانواده‌ام گذشته.

نگاهم را از سقف می‌گیرم و روی تخت می‌نشینم. موهایم را کنار می‌زنم و آهسته نفس می‌کشم.

امروز قرار است دوباره با آن‌ها روبه‌رو شوم...

و اصلاً نمی‌دانم چرا، اما از همین حالا حس بدی دارم.

حسی که انگار قرار است امروز چیزی در زندگی من تغییر کند.
دیدگاه ها (۰)

🖤 شخصیت‌های «نفرتی به نام عشق»🌹 پارک لیسا | ۱۸ سالهباهوش، جس...

خلاصه داستان نفرتی به نام عشق .....لیسا دختری زیبا که در بین...

༺⃟•‌ུྃآهسته زندگی کن...بگذار طعم یک فنجان چای، همه‌ی حواست ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط