دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشید

دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشید
مرغ جلدت در خیالش سوی آغوشت پرید
دست من با مشق تنهایی کمی خو کرده بود
آمدی و  دیدنت هوش و حواسم  را  ربود
داشتم با بی تو ماندن بی صدا می ساختم
تا تو را دیدم همان لحظه خودم را باختم
خاطرات  بودنت  یاد  من آمد  بی امان
اشک ریزان شد به حال من زمین و آسمان
در زمان بودنت، آونگ ساعت کند شد
من تو را از دور می دیدم و نبضم تند شد
با غریبه هم سخن بودی و گرم گفتگو
من همانجا چال می کردم هزاران آرزو
با دوباره دیدنت در من قیامت ها بپاست
دیدگاه ها (۶)

دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشیدمرغ جلدت در خیالش سوی آغ...

دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشیدمرغ جلدت در خیالش سوی آغ...

دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشیدمرغ جلدت در خیالش سوی آغ...

دیدمت از دور و قلبم در هوایت پر کشیدمرغ جلدت در خیالش سوی آغ...

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه ؟!‹‹ بارها ...

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه ؟!‹‹ بارها ...

اینکه گفتی: ‹‹بی تو آنجا مانده ام تنها›› که چه؟!‹‹بارها دیدم...

نصف دیوارای شهر نوشته بودم برگرد. دیوارای کوچمون که افتضاح ...

امروز تو راه برگشتن بعد سال ها دیدمت ...اتفاقی ...اشتباهی .....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط