رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۳
بعد لالهی گوشمو بوسید.
چشمهامو روي هم فشار دادم و لبمو به دندون
گرفتم.
*****
دست دور کمرم انداخت و جاشو باهام عوض کرد.
با حرص به بازوش کوبیدم.
-تا چند شب نمیذارم.
موهامو پشت گوشم برد.
-صیغم شدي پس وظیفته.
حسابی بهم برخورد.
نگاه ازش گرفتم و بلند شدم اما بازومو گرفت و بازم
روي خودش پرتم کرد که گفتم: ولم کن.
-خب حالا قهر نکن.
دلخور گفتم: منو با ه*ر*ز*هها اشتباه گرفتی.
سکوت کرد.
خواستم بلند بشم ولی تو بغلش کشیدم که از درد
لبمو گزیدم.
-معذرت میخوام.
روي موهامو بوسید و تکرار کرد: معذرت میخوام.
نفس عمیقی کشیدم و چشمهامو بستم.
-درد دارم مهرداد.
صداي نفس عمیقشو شنیدم.
بازم روي موهامو بوسید و کمی روي مبل نشست.
بازومو گرفت و بلند کرد.
همین که پامو روي زمین گذاشتم از درد زانوهام خم
شدند که سریع زیر زانو و گردنمو گرفت و بلندم
کرد.
دستهامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو به
سینهش تکیه دادم.
از پلهها بالا اومد و وارد اتاق شد.
به داخل حمام رفت و آروم روي صندلی سفید
نشوندم که از درد چشمهامو روي هم فشار دادم و
روي رونم نشستم.
شیر آبو باز کرد تا وان پر بشه.
-آب گرم حالتو بهتر میکنه.
سري تکون دادم.
لب وان نشست و بهم خیره شد که از خجالت سرمو
پایین انداختم.
با کمی مکث بلند شد و رو به روم زانو زد.
دستهامو گرفت که بهش نگاه کردم.
-ببخشید که اینقدر اذیتت میکنم.
لبخند کم رنگی روي لبم نشست.
-ولی ارزش داره چون داري درمان میشی.
لبخندي زد.
به صندلی دست گذاشت و کمی بلند شد.
لبشو آروم روي لبم گذاشت و بوسهی طولانی زد.
وان پر شد که زیر زانو و گردنمو گرفت و بلندم کرد.
خودش توي وان رفت که با تعجب گفت: تو کجا؟!
شیطون گفت: مگه میشه من نیام؟
با خنده چشم غرهاي بهش رفتم.
نشست و روي پاش نشوندم که لبمو گزیدم.
-حتما هم باید اونجا بشینم؟
دستهاشو دور شکمم حلقه کرد.
-چه جایی بهتر از اینجا؟
با آرنج بهش زدم و سعی کردم نخندم.
خندید و به خودش تکیهم داد.
گرماي آب و آغوشش ترکیب آرامش بخش خوبی
بودند.
چشمهامو بستم.
بالا و پایین رفتن قفسهی سینهش از هر لالایی هم
بهتره.
چشمهامو باز کردم و کمی چرخیدم.
چشمهاشو بسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده
بود.
لبخندي زدم.
دارم عاشقت میشم؟ یا شایدم شدم!
اما تو چی؟ هستی یا نه؟
دستهامو دور گردنش حلقه و سرمو روي قفسهی
سینهش گذاشتم که از معلق موندن یه دستش
معلوم بود جا خورده.
چشمهامو بستم و با لذت به صداي قلبش گوش
دادم.
چیزي نگذشت که دستشو توي موهام فرو کرد و
بوسهاي زد که لبخندم پر رنگتر شد.
#محدثه
عطیه نگاهی به ماهانی که یه دستش از کاناپه بیرون
انداخته بود و روي شکم خوابیده بود و یه دستشم
زیر بالشت بود انداخت و گفت: نمیخواد بیدار بشه؟
خندیدم.
-ولش کن بذار بخوابه، بچم چجوري هم خوابیده بچم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۴لقمهمو توي دهنم گذاشتم.عطیه با تع...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۵-دوست دارم وقتی چشممو باز میکنم ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۲-مهرداد تو...اما یه دفعه شلوارکمو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۱-عالیه!بهم که رسید قبل از اینکه ا...

وقتی جلو مادر. پدرت میبوست...دستشو و دور کمرم حلقه کرد و سر...

پارت چهاردهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط