سناریو تهیونگ
اولین سالگردِ خورشیدِ ما
---------------------------------------------------
او چند لحظه فقط ایستاد و تماشا کرد. منظرهای که مقابل چشمانش بود، زیباترین چیزی بود که تا به حال در زندگیاش دیده بود: زنی که عشق زندگیاش بود، در حال شیر دادن و محافظت از گنجینهای که حاصل عشق آنها بود.
تهیونگ با قدمهایی که تقریباً هیچ صدایی نداشت، به سمت تخت آمد و کنار آت روی لبه تخت نشست. او ظرف را روی میز کناری گذاشت و با نگاهی پر از ستایش، به تِها خیره شد.
«هنوز هم وقتی به این صحنه نگاه میکنم، باورم نمیشه که ما واقعاً پدر و مادر شدیم...» تهیونگ با صدایی که از شدت احساسات کمی گرفته بود، زمزمه کرد.
ات سرش را بالا آورد و لبخند عمیقی زد. «اونقدر زود گذشت تهیونگ. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریهاش رو شنیدیم و من... من اصلاً فکر نمیکردم بتونم اینقدر راحت باهاش ارتباط برقرار کنم. تِها واقعاً شبیه تو شده، وقتی غرق در خوردن شیر میشه، دقیقاً مثل تو تمرکز میکنه.»
تهیونگ خندهای کوتاه و عاشقانه کرد و دستش را دور شانه ات حلقه کرد. «واقعاً؟ پس حتماً وقتی بزرگ بشه هم همینقدر لجباز و بااراده میشه؟»
آت با شیطنت چشمانش را ریز کرد. «لجباز؟ تو داری درباره خودت حرف میزنی! ولی آره... تِها یه جورهایی هم شبیه توئه. اونقدر مهربون و آرامه که وقتی کنارش میشینم، حس میکنم تمام دنیا امنه.»
تِها، که تازه از شیر خوردن فارغ شده بود، با حالتی گیج و شیرین، سرش را روی سینهی آت گذاشت و شروع به پلک زدن کرد. تهیونگ با دقت دستش را به سمت جیا برد و با نوک انگشتانش، گونهی نرم او را لمس کرد.
«میدونی آت...» تهیونگ مکثی کرد، انگار داشت کلمات را از میان احساساتش بیرون میکشید. «امسال که گذشت، من خیلی چیزها رو یاد گرفتم. یاد گرفتم که موفقیتها و جایگاه من در برابر لبخند تِها یا آرامش تو، هیچ ارزشی نداره. من وقتی توی استودیو هستم و به اون فکر میکنم، حس میکنم دارم برای یک آیندهی درخشان میسازم. برای اینکه اون وقتی بزرگ شد، بتونه با افتخار بگه پدرش چقدر تلاش کرده تا دنیایی امن برای اون بسازه.»
---------------------------------------------------
او چند لحظه فقط ایستاد و تماشا کرد. منظرهای که مقابل چشمانش بود، زیباترین چیزی بود که تا به حال در زندگیاش دیده بود: زنی که عشق زندگیاش بود، در حال شیر دادن و محافظت از گنجینهای که حاصل عشق آنها بود.
تهیونگ با قدمهایی که تقریباً هیچ صدایی نداشت، به سمت تخت آمد و کنار آت روی لبه تخت نشست. او ظرف را روی میز کناری گذاشت و با نگاهی پر از ستایش، به تِها خیره شد.
«هنوز هم وقتی به این صحنه نگاه میکنم، باورم نمیشه که ما واقعاً پدر و مادر شدیم...» تهیونگ با صدایی که از شدت احساسات کمی گرفته بود، زمزمه کرد.
ات سرش را بالا آورد و لبخند عمیقی زد. «اونقدر زود گذشت تهیونگ. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریهاش رو شنیدیم و من... من اصلاً فکر نمیکردم بتونم اینقدر راحت باهاش ارتباط برقرار کنم. تِها واقعاً شبیه تو شده، وقتی غرق در خوردن شیر میشه، دقیقاً مثل تو تمرکز میکنه.»
تهیونگ خندهای کوتاه و عاشقانه کرد و دستش را دور شانه ات حلقه کرد. «واقعاً؟ پس حتماً وقتی بزرگ بشه هم همینقدر لجباز و بااراده میشه؟»
آت با شیطنت چشمانش را ریز کرد. «لجباز؟ تو داری درباره خودت حرف میزنی! ولی آره... تِها یه جورهایی هم شبیه توئه. اونقدر مهربون و آرامه که وقتی کنارش میشینم، حس میکنم تمام دنیا امنه.»
تِها، که تازه از شیر خوردن فارغ شده بود، با حالتی گیج و شیرین، سرش را روی سینهی آت گذاشت و شروع به پلک زدن کرد. تهیونگ با دقت دستش را به سمت جیا برد و با نوک انگشتانش، گونهی نرم او را لمس کرد.
«میدونی آت...» تهیونگ مکثی کرد، انگار داشت کلمات را از میان احساساتش بیرون میکشید. «امسال که گذشت، من خیلی چیزها رو یاد گرفتم. یاد گرفتم که موفقیتها و جایگاه من در برابر لبخند تِها یا آرامش تو، هیچ ارزشی نداره. من وقتی توی استودیو هستم و به اون فکر میکنم، حس میکنم دارم برای یک آیندهی درخشان میسازم. برای اینکه اون وقتی بزرگ شد، بتونه با افتخار بگه پدرش چقدر تلاش کرده تا دنیایی امن برای اون بسازه.»
- ۲۸۲
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط