پارت ۴۵
پارت ۴۵
تهیونگ با قدمهایِ سنگین و نفسهایِ حبسشده، وارد اتاق شد. کتِ بلندش خیس بود و لکههایِ بارون روی شونههاش میدرخشید. در رو پشتِ سرش بست و چند بار قفل رو چک کرد. سکوتِ اتاق سنگین بود، اما گرمایِ شومینه فضایِ دنجی ساخته بود که با تنشِ بیرونِ عمارت تضادِ عجیبی داشت.
رزا همونجا، لبِ تخت ایستاده بود. دستهاش رو دورِ بدنش گره کرده بود و با چشمهایِ گرد و نگران، تهیونگ رو نگاه میکرد. تهیونگ که حالا مطمئن شد در بستهست، نفسِ عمیقی کشید و با قدمهایی بلند خودش رو به رزا رسوند.
رزا با صدایِ لرزونی گفت:
— «دیدی… دیدمش… از تویِ پنجره دیدم چطور باهات حرف میزد. تهسوک… اون هنوز ولکن نیست، هست؟»
تهیونگ دستش رو گذاشت رویِ گونهی رزا. پوستش سرد بود، اما نگاهش داغ و پر از خشم.
— «اون احمقه، رزا. فکر میکنه با تهدید کردن میتونه منو بترسونه. ولی من بهش نشون دادم که این عمارت، قلعهیِ منه.»
تهیونگ رزا رو به خودش چسبوند. رزا سرش رو گذاشت رویِ سینهیِ تهیونگ و ضربانِ تندِ قلبش رو شنید. تهیونگ ادامه داد:
— «امشب… امشب فهمیدم که دیگه نمیتونم فقط به وکیلها تکیه کنم. تهسوک هر راهِ قانونی رو دور میزنه. از این لحظه به بعد، تو سایهیِ منی. هر جا برم، تو هم میآی. هیچکس، میشنوی؟ هیچکس حق نداره دستش بهت برسه.»
رزا سرش رو بلند کرد و به چشمهایِ تهیونگ خیره شد. اونجا، پشتِ اون قدرت و غرورِ مردونه، تهیونگ هم ترسیده بود. ترسِ از دست دادنِ رزا. رزا با دستهایِ ظریفش، لایهیِ موهایِ پیشونیِ تهیونگ رو کنار زد:
— «تهیونگ… تو داری زندگیتو بخاطرِ من به خطر میندازی. اگه تهسوک از راهِ دیگهای وارد بشه چی؟ اگه بخواد به کسایی که دوستشون داری آسیب بزنه؟»
تهیونگ پوزخندی زد، پوزخندی که بویِ جنگ میداد.
— «اون چیزی نداره که بخواد ازم بگیره، جز تو. و تو تنها چیزی هستی که واسه داشتنش حاضرم کلِ دنیا رو به آتیش بکشم.»
تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد و پیشونیش رو به پیشونیِ رزا چسبوند.
— «امشب… فقط میخوام که بخوابی. من اینجا میمونم. درست همینجا، کنارِ تختت. تا وقتی خورشید طلوع کنه، چشم ازت برنمیدارم.»
رزا چشماش رو بست. برایِ اولین بار بود که حس میکرد کسی واقعاً حاضرِ برایِ اون بجنگه، نه بخاطرِ اجبار، نه بخاطرِ مالکیت، بلکه فقط بخاطرِ… عشق.
اما بیرونِ عمارت، تویِ تاریکیِ خیابون، ماشینِ تهسوک هنوز روشن بود. تهسوک تویِ تاریکیِ ماشین نشسته بود و با چشمهایِ سرد، به پنجرهیِ نورانیِ اتاقِ رزا خیره شده بود. تویِ دستش، یک عکسِ قدیمی از رزا بود که مچاله شده بود. زیرِ لب زمزمه کرد:
— «فکر کردی بردی، کیم تهیونگ؟ بازیِ اصلی تازه وقتی شروع میشه که فکر کنی همهچیز آرومه…»
تهیونگ با قدمهایِ سنگین و نفسهایِ حبسشده، وارد اتاق شد. کتِ بلندش خیس بود و لکههایِ بارون روی شونههاش میدرخشید. در رو پشتِ سرش بست و چند بار قفل رو چک کرد. سکوتِ اتاق سنگین بود، اما گرمایِ شومینه فضایِ دنجی ساخته بود که با تنشِ بیرونِ عمارت تضادِ عجیبی داشت.
رزا همونجا، لبِ تخت ایستاده بود. دستهاش رو دورِ بدنش گره کرده بود و با چشمهایِ گرد و نگران، تهیونگ رو نگاه میکرد. تهیونگ که حالا مطمئن شد در بستهست، نفسِ عمیقی کشید و با قدمهایی بلند خودش رو به رزا رسوند.
رزا با صدایِ لرزونی گفت:
— «دیدی… دیدمش… از تویِ پنجره دیدم چطور باهات حرف میزد. تهسوک… اون هنوز ولکن نیست، هست؟»
تهیونگ دستش رو گذاشت رویِ گونهی رزا. پوستش سرد بود، اما نگاهش داغ و پر از خشم.
— «اون احمقه، رزا. فکر میکنه با تهدید کردن میتونه منو بترسونه. ولی من بهش نشون دادم که این عمارت، قلعهیِ منه.»
تهیونگ رزا رو به خودش چسبوند. رزا سرش رو گذاشت رویِ سینهیِ تهیونگ و ضربانِ تندِ قلبش رو شنید. تهیونگ ادامه داد:
— «امشب… امشب فهمیدم که دیگه نمیتونم فقط به وکیلها تکیه کنم. تهسوک هر راهِ قانونی رو دور میزنه. از این لحظه به بعد، تو سایهیِ منی. هر جا برم، تو هم میآی. هیچکس، میشنوی؟ هیچکس حق نداره دستش بهت برسه.»
رزا سرش رو بلند کرد و به چشمهایِ تهیونگ خیره شد. اونجا، پشتِ اون قدرت و غرورِ مردونه، تهیونگ هم ترسیده بود. ترسِ از دست دادنِ رزا. رزا با دستهایِ ظریفش، لایهیِ موهایِ پیشونیِ تهیونگ رو کنار زد:
— «تهیونگ… تو داری زندگیتو بخاطرِ من به خطر میندازی. اگه تهسوک از راهِ دیگهای وارد بشه چی؟ اگه بخواد به کسایی که دوستشون داری آسیب بزنه؟»
تهیونگ پوزخندی زد، پوزخندی که بویِ جنگ میداد.
— «اون چیزی نداره که بخواد ازم بگیره، جز تو. و تو تنها چیزی هستی که واسه داشتنش حاضرم کلِ دنیا رو به آتیش بکشم.»
تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد و پیشونیش رو به پیشونیِ رزا چسبوند.
— «امشب… فقط میخوام که بخوابی. من اینجا میمونم. درست همینجا، کنارِ تختت. تا وقتی خورشید طلوع کنه، چشم ازت برنمیدارم.»
رزا چشماش رو بست. برایِ اولین بار بود که حس میکرد کسی واقعاً حاضرِ برایِ اون بجنگه، نه بخاطرِ اجبار، نه بخاطرِ مالکیت، بلکه فقط بخاطرِ… عشق.
اما بیرونِ عمارت، تویِ تاریکیِ خیابون، ماشینِ تهسوک هنوز روشن بود. تهسوک تویِ تاریکیِ ماشین نشسته بود و با چشمهایِ سرد، به پنجرهیِ نورانیِ اتاقِ رزا خیره شده بود. تویِ دستش، یک عکسِ قدیمی از رزا بود که مچاله شده بود. زیرِ لب زمزمه کرد:
— «فکر کردی بردی، کیم تهیونگ؟ بازیِ اصلی تازه وقتی شروع میشه که فکر کنی همهچیز آرومه…»
- ۳۲۷
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط