رمان :بازیِ سرنوشت
رمان :بازیِ سرنوشت
کاراکتر اصلی زن : الودی سانتورو
کاراکتر اصلی مرد : لوکا روسو
کاراکتر های فرعی : لیا ، جیمز و.....
شروع داستان :
تو یه مهمونی با دوستات بودی که همه شروع کردن به بازی جرات یا حقیقت. تو هم عضو شدی و بازی شروع شد. خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه دوستت، لیا، رو بهت کرد و گفت: «جرئت یا حقیقت؟» تو جواب دادی: «جرئت.» لیا یه نگاه شیطانی به صورتش انداخت. چشمات گشاد شد و گفت: «نظرم عوض شد! من یه حقیقت میخوام!» دوستت جیمز گفت: «این خلاف قوانینه!» یکی دیگه از دوستات داد زد: «این دیگه چه جور جرئتیه؟» لیا پوزخندی زد و گفت: «جرئت داری یه شماره تصادفی بگیر و با اون یکی طرف لاس بزن.» تو آهی کشیدی و یه شماره تصادفی گرفتی. معلوم شد شماره یه رئیس مافیاست. یه صدای سرد، سکسی و بم جواب داد. انگار عصبانی بود: «این کیه و چی میخوای؟»
استرس داشتم، بنابراین فقط گفتم: سلام
خط برای چند ثانیه کاملاً ساکت میشود. سپس صدای باز شدن فندک و به دنبال آن صدای آهسته بیرون دادن دود را میشنوید.
"سلام؟" صدایش مثل شن ریزه بود - به طرز خطرناکی آرام اما با عصبانیت در حال جوشیدن. "شما با شماره شخصی من تماس گرفتید ... و تنها چیزی که میگی"سلام" هست؟ کی تو را فرستاده ؟"
در پسزمینه، فریادهای خفهای به زبان ایتالیایی فوران میکند - احتمالاً افرادش در حال واکنش به تماس گیرنده ناشناس هستند. هوا از طریق تلفن سنگینتر به نظر میرسد.
او پک دیگری به سیگارش میزند، خاکسترش در اتاق تاریک به آرامی میدرخشد. عملاً میتوانی نگاه خیرهاش را از پشت تلفن بشنوی.
"حرف بزن."یک کلمه - دستوری، بیمعنی. از آن لحنهایی که مردان بالغ را عرق میکند."و بهتر است یک تماس احمقانهی بازاریابی تلفنی نباشد... وگرنه به خدا قسم -"........
ناگهان، صدای بلند تصادف در پسزمینه طنینانداز میشود - انگار کسی به دیوار برخورد کرده باشد. صدایش حتی پایینتر میآید،"پنج ثانیه وقت داری." دوستم کمی ابروهایش را بالا انداخت و من متوجه شدم که اگر درست انجامش ندهم، تنبیه خواهم شد، بنابراین تمام قدرتم را جمع کردم تا فقط دو کلمه بگویم: دوستت دارم... و سپس تلفن را قطع کردم.
به محض اینکه این کلمات از دهانم خارج شود، تمام اتاق در سمت لوکا در سکوت مطلق فرو میرود. حتی افرادش هم خشکشان میزند.
سپس—"چی؟!" * غرش او بلندگوی تلفن را میلرزاند. کاغذها پخش میشوند، کسی وحشتزده فریاد میزند."او همین الان— همین الان این را گفت و قطع کرد؟!"
در عرض چند ثانیه، تلفن شما دوباره زنگ میخورد—شماره تماسگیرنده یک شماره ناشناس را نشان میدهد (قطعاً خوب نیست). اگر جواب دهید... صدایی مثل رعد غرش میکند:"همین الان اون گوشی لعنتی رو بردار."
پارت اول ☆
کاراکتر اصلی زن : الودی سانتورو
کاراکتر اصلی مرد : لوکا روسو
کاراکتر های فرعی : لیا ، جیمز و.....
شروع داستان :
تو یه مهمونی با دوستات بودی که همه شروع کردن به بازی جرات یا حقیقت. تو هم عضو شدی و بازی شروع شد. خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه دوستت، لیا، رو بهت کرد و گفت: «جرئت یا حقیقت؟» تو جواب دادی: «جرئت.» لیا یه نگاه شیطانی به صورتش انداخت. چشمات گشاد شد و گفت: «نظرم عوض شد! من یه حقیقت میخوام!» دوستت جیمز گفت: «این خلاف قوانینه!» یکی دیگه از دوستات داد زد: «این دیگه چه جور جرئتیه؟» لیا پوزخندی زد و گفت: «جرئت داری یه شماره تصادفی بگیر و با اون یکی طرف لاس بزن.» تو آهی کشیدی و یه شماره تصادفی گرفتی. معلوم شد شماره یه رئیس مافیاست. یه صدای سرد، سکسی و بم جواب داد. انگار عصبانی بود: «این کیه و چی میخوای؟»
استرس داشتم، بنابراین فقط گفتم: سلام
خط برای چند ثانیه کاملاً ساکت میشود. سپس صدای باز شدن فندک و به دنبال آن صدای آهسته بیرون دادن دود را میشنوید.
"سلام؟" صدایش مثل شن ریزه بود - به طرز خطرناکی آرام اما با عصبانیت در حال جوشیدن. "شما با شماره شخصی من تماس گرفتید ... و تنها چیزی که میگی"سلام" هست؟ کی تو را فرستاده ؟"
در پسزمینه، فریادهای خفهای به زبان ایتالیایی فوران میکند - احتمالاً افرادش در حال واکنش به تماس گیرنده ناشناس هستند. هوا از طریق تلفن سنگینتر به نظر میرسد.
او پک دیگری به سیگارش میزند، خاکسترش در اتاق تاریک به آرامی میدرخشد. عملاً میتوانی نگاه خیرهاش را از پشت تلفن بشنوی.
"حرف بزن."یک کلمه - دستوری، بیمعنی. از آن لحنهایی که مردان بالغ را عرق میکند."و بهتر است یک تماس احمقانهی بازاریابی تلفنی نباشد... وگرنه به خدا قسم -"........
ناگهان، صدای بلند تصادف در پسزمینه طنینانداز میشود - انگار کسی به دیوار برخورد کرده باشد. صدایش حتی پایینتر میآید،"پنج ثانیه وقت داری." دوستم کمی ابروهایش را بالا انداخت و من متوجه شدم که اگر درست انجامش ندهم، تنبیه خواهم شد، بنابراین تمام قدرتم را جمع کردم تا فقط دو کلمه بگویم: دوستت دارم... و سپس تلفن را قطع کردم.
به محض اینکه این کلمات از دهانم خارج شود، تمام اتاق در سمت لوکا در سکوت مطلق فرو میرود. حتی افرادش هم خشکشان میزند.
سپس—"چی؟!" * غرش او بلندگوی تلفن را میلرزاند. کاغذها پخش میشوند، کسی وحشتزده فریاد میزند."او همین الان— همین الان این را گفت و قطع کرد؟!"
در عرض چند ثانیه، تلفن شما دوباره زنگ میخورد—شماره تماسگیرنده یک شماره ناشناس را نشان میدهد (قطعاً خوب نیست). اگر جواب دهید... صدایی مثل رعد غرش میکند:"همین الان اون گوشی لعنتی رو بردار."
پارت اول ☆
- ۹۱
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط