پارت دو

پارت دو


تابستان که شد، ناروتو فقط احساس راحتی کرد. دوری از ساسکه واقعا حالش را جا اورد. ولی سال بعد، وقتی دوباره همدیگر را دیدند، خیلی چیز ها تغییر کرده بود.
Sa:"اههه وقتی کوچولو تر بودی قابل تحمل تر بودی."
N:"چرا تو ول نمیکنی الان سال بعد شده گورتو گم کن دیگههه."
ناروتو بزرگتر شده بود، تقریبا هم قد ساسکه. ساسکه مثل قدیم نمیتوانست برای او زورگویی کند. ان ها با هم سرد شدند. دیگر دعوا نمیکردند، ولی همدیگر را نگاه هم نمیکردند. هیچکس به دیگری اهمیت نمیداد. ناروتو یک راه را انتخاب کرد، ساسکه یک راه دیگر. ناروتو هیچوقت نفهمید ان روزی که ساسکه مدرسه اش را عوض کرد، چی توی سرش بود. ساسکه که رفت، زندگی ناروتو رنگ ارامش گرفت. ولی ارامشی که...زیادی ساکت بود.

M:"افرین ناروتو، راه درستی رو در پیش گرفتی. پس میخوای پلیس بشی؟"
میناتو خیلی از نظر ناروتو استقبال کرد‌. تصمیم گرفت کاری کند که او، به رویایش برسد.
ناروتو با ذوق تایید کرد:"اوهوم اوهوم، مطمئنم خیلی باحاله. با کی باید تمرین کنم؟"
میناتو به انرژی پسرش لبخند زد، موهای طلایی او را به هم ریخت:"باریکلا مرد بزرگ. من به جیرایا معرفیت میکنم."
جیرایا، مسئول اموزش پلیس های تازه وارد بود. همه ی کسانی که میخواستند پلیس شوند، باید از ابتدا شروع کرده و زیر نظر جیرایا مدرک میگرفتند. ناروتو تمرین را از هفته ی بعدش شروع کرد.
J:"چه وضعشه؟ گفتم سینه برسه زمین."
N:"نمیتونممممم."
J:"غلط کردی نمیتونی، سینه برسه زمین."
ناروتو هر روز باید کلی شنا سوئدی میرفت، کلی مهارت تیر اندازی تمرین میکرد، کلی شمشیر بازی و تکنیک چاقو کشی یاد میگرفت و چیز هایی از این قبیل. کم کم عر زدنش داشت در میامد:"اقا جان من اصن غلط کردم میخوام حمال شم." (من بعد از هربار درس خوندن:)
J:"برو، هنوز بیست تا دراز نشست مونده. یک، دو.."
N:"بابا من نمیخواممم."
تمرین های ناروتو رفته رفته ادامه پیدا کرد، جیرایا داشت خوب بهش یاد میداد. ناروتو اولش خوب نمیگرفت، ولی بعد از چند بار تمرین کامل ملکه ذهنش میشد.
N:"ژیوننن سیکس پکو عشق میکنی بابابزرگگگ؟"
J:"صدبار گفتم من بابابزرگ نیستم، ولی ماشالا به این همه جمال."
جیرایا با حالت دوستانه ای زد پشت ناروتو:"بچه جون، پیشرفتت چشمگیره. کم کم داری به یونیفرم پلیس نزدیک میشیا."
N:"ععععر بگو جون من."
J:"جون تو."
N:"خودایاااا."
زندگی ناروتو، افتاد توی این خط. خط درست، جایی که تهش او یک ادم کمک کننده و درستکار میشد. ولی ساسکه دقیقا راه مخالف را رفت.

Sa:"دیگه داری میری رو مخمااا، یبار گفتم نه دیگه."
ساسکه گفت، با صدایی نه چندان ارام. توی کوچه پس کوچه های شهر، او داشت درخواست های یکی از اعضای تیمش را رد میکرد.
پسر روبرویش اخم کرد:"چرا انقد لجباز و یه دنده ای، ها؟ قرار شد از این به بعد جای دروازه بان یه ربات بذاریم ببینیم چجوری کار میکنه."
Sa:"خو منم گفتم نه. کجای دو حرف 'ن' و 'ه' رو متوجه نشدی؟"
؟:"دنیا دور تو نمیچرخه ساسکه، انقد خودتو دست بالا نگیر."
Sa:"دیگه داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی."
کار ساسکه و ان پسر کشید به کتک کاری. خیلی هم بد کشید. پوزخند روی لب های ساسکه نشسته بود وقتی یکی یکی مشت میکوبید توی صورت ان پسر:"یه کله زردی بود عین تو فقط کتک میخورد. منو یاد اون میندازی، چه رقت انگیز."
دیدگاه ها (۱۴)

پارت دوکاکاشی کل راه خانه تا مدرسه را با استرس رفت. تازگی ها...

پارت اولسالیان سال قبل، جایی که کشور ها با صلح و ارامش کنار ...

پارت اول: چشم پنهانمدتی بود که کاکاشی، اصلا حس خوبی نداشت و ...

پارت اول: مدرسه راهنمایی، مرکز شهرSa:"حتی نمیتونی از خودت دف...

پارت ۳۷ (هشدار: خاک تو سری سگی. نمیخوای بخونی نخون)مرض ساسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط