نام داستان ط همه دنیامی
نام داستان: طُ همه دنیامی
نویسنده:atena_tf(آتنا تفنگدار)کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه
خلاصه: روایت دختری که قصد دارد بذر عشق بکارد، در دل مردی که دست سرنوشت او را سیه پوش عشق دیگری کرده..
مقدمه:
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی، پیری
هر وقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق در گیری #علیرضا_آذر
**********
با صدای پیامک موبایلش کش و قوسی به بدنش داد. لپتاپ را روی میز گذاشت و موبایل را برداشت؛ پیام را باز کرد.
پیشنهاد ما
رمان یک طنز عاشقانه | آبادیس کاربر انجمن نودهشتیا
رمان بی معرفت | MMMohadeseh کاربر انجمن نودهشتیا
«ببخش که عاشقت شدم؛ خداحافظ برای همیشه. دوست دارم برای آخرین بار می دیدمت. فکر میکنم یک ساعت فرصت داشته باشم. ای کاش اینجا بودی!»
چند بار پیام را خواند و در آخر هراسان با همان شماره تماس گرفت. «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد»
سراسیمه برخاست. دلش گواه بد می داد؛ باید هر طور شده تا فرصت از دست نرفته کاری بکند.. خودش هم نفهمید چطور به مقصد رسیده؛ خدا را شکر می کرد که در ورودی ساختمان باز بود. سرایدار با دیدنش گفت:
-سلام آقا احوال شما؟
نفس زنان پرسید: آقای فروزنده رفتند؟
-بله با خانمشون یک ساعتی می شه که رفتند ولی فکر میکنم دخترشون هنوز خونه باشه.
دیگر منتظر ادامه صحبتهای آقای باقری نماند؛ پله ها را دو تا یکی بالا رفت. به طبقه چهارم که رسید، در واحد پانزده را دید که نیمه باز بود. با پاهای لرزان خودش را به در رساند. همان طور که کفش هایش را در می آورد، سرش را از لای در رد کرد و با صدای بلند گفت:
-سها! کجایی؟
داخل شد. نگاهش دور خانه چرخید و به اتاق سها رفت؛ آن جا هم نبود! چشمش به پرده رقصان اتاق افتاد، چیزی در دلش هوری پایین ریخت. پرده را با خشونت کنار
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b7%d9%8f-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده:atena_tf(آتنا تفنگدار)کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه
خلاصه: روایت دختری که قصد دارد بذر عشق بکارد، در دل مردی که دست سرنوشت او را سیه پوش عشق دیگری کرده..
مقدمه:
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی، پیری
هر وقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق در گیری #علیرضا_آذر
**********
با صدای پیامک موبایلش کش و قوسی به بدنش داد. لپتاپ را روی میز گذاشت و موبایل را برداشت؛ پیام را باز کرد.
پیشنهاد ما
رمان یک طنز عاشقانه | آبادیس کاربر انجمن نودهشتیا
رمان بی معرفت | MMMohadeseh کاربر انجمن نودهشتیا
«ببخش که عاشقت شدم؛ خداحافظ برای همیشه. دوست دارم برای آخرین بار می دیدمت. فکر میکنم یک ساعت فرصت داشته باشم. ای کاش اینجا بودی!»
چند بار پیام را خواند و در آخر هراسان با همان شماره تماس گرفت. «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد»
سراسیمه برخاست. دلش گواه بد می داد؛ باید هر طور شده تا فرصت از دست نرفته کاری بکند.. خودش هم نفهمید چطور به مقصد رسیده؛ خدا را شکر می کرد که در ورودی ساختمان باز بود. سرایدار با دیدنش گفت:
-سلام آقا احوال شما؟
نفس زنان پرسید: آقای فروزنده رفتند؟
-بله با خانمشون یک ساعتی می شه که رفتند ولی فکر میکنم دخترشون هنوز خونه باشه.
دیگر منتظر ادامه صحبتهای آقای باقری نماند؛ پله ها را دو تا یکی بالا رفت. به طبقه چهارم که رسید، در واحد پانزده را دید که نیمه باز بود. با پاهای لرزان خودش را به در رساند. همان طور که کفش هایش را در می آورد، سرش را از لای در رد کرد و با صدای بلند گفت:
-سها! کجایی؟
داخل شد. نگاهش دور خانه چرخید و به اتاق سها رفت؛ آن جا هم نبود! چشمش به پرده رقصان اتاق افتاد، چیزی در دلش هوری پایین ریخت. پرده را با خشونت کنار
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b7%d9%8f-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۶.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط