عینک آفتابی زده بودم .

عینک آفتابی زده بودم .
حواسم پرت شد به ساپورت دختره، با صورت رفتم توی بغلش…
.
.
بیچاره تا اومد سرو صدا کنه، گفتم: ببخشید نابینام!
بیچاره بغض کرد، بعد بوسم کرد، دستمو گرفت از خیابون ردم کرد!!!

نخند یاد بگیر…!
دیدگاه ها (۳۶)

bts

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

《نوری در دنیای مرده ها》ویو یوناامروز باید برم مدرسه وایییی ا...

وقتی بچتون گم میشه P³با یکم سردی گفت *عزیز دلم بازم باید حوا...

#in_your_eyespart_11۲ویو کایلا از همون اول صبح می‌دونستم امر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط