پارت هشتم ( خودم سر این پارت خر ذوق شدم) #ماه_و_باروت
پارت هشتم ( خودم سر این پارت خر ذوق شدم) #ماه_و_باروت
---
ساعتهای باقیمانده تا صبح، به شکلی عجیب و غیرمنطقی سپری شد.
دیگر از آن سکوتهای سنگین و سنگانداز خبری نبود.
دازای بالاخره روی همان پتو خزید و چویا، که خستگیِ سالها روی شانههایش سنگینی میکرد، بیآنکه حرفی بزند، اجازه داد فاصلهی ناچیز بینشان از بین برود.
دازای طوری که انگار میترسد یک حرکت اشتباه، تمامِ این لحظه را مثل حباب بترکاند، پشتش را به دیوارِ آجری سرد تکیه داد.
چویا، کمی پایینتر از او، سرش را روی زانوی خودش گذاشت و به سقف خیره شد.
نور ماه حالا رنگ عوض کرده بود و مایل به نقرهایِ بیرمقی شده بود.
دازای آرام گفت:
«میدونی… تو بچگی فکر میکردم اگه آدمها همدیگه رو لمس کنن، یه جورایی بخشی از روحشون رو به هم میبخشند.»
چویا چشمانش را بست، اما صدایش در فضای خالیِ کارگاه پیچید:
«خیلی مسخرهست. تو همیشه زیادی به فلسفههای پوچ علاقه داشتی.»
دازای خندید.
نه از آن خندههای سردِ همیشگی.
خندهاش بویِ خستگیِ شیرینی میداد.
«شاید. ولی الان… انگار اینقدر هم پوچ نیست.»
چویا غلت زد و بالاخره، بعد از سالها، سرش را روی شانهی دازای گذاشت.
خیلی نرم.
آنقدر آرام که دازای برای یک لحظه نفسش را حبس کرد.
چویا زمزمه کرد:
«ساکت باش و فقط بخواب، دازای. فردا دوباره باید برگردیم به اون دنیایِ گند.»
دازای دستش را بالا آورد.
مردد بود، ولی در نهایت انگشتانش را لای موهای نارنجیِ چویا برد.
به آرامی، با احتیاط.
چویا یک نفسِ عمیق کشید؛ انگار که برای اولین بار بعد از سالها، ریههایش اکسیژنِ خالص دریافت کرده باشند.
«چویا؟»
«هوم؟»
«اگه این دنیا واقعاً قرار باشه نابودمون کنه…»
دازای مکث کرد. انگشتانش روی موهای چویا ثابت ماند.
«بیا قبلش، یک بار هم که شده، واقعاً زندگی کنیم. بدون نقاب. بدونِ مافیا. بدونِ آژانس.»
چویا لبخندِ محوی زد که دازای نمیتوانست ببیند.
«این یعنی داری بهم پیشنهادِ یه فرارِ دیگه میدی؟»
«شاید.»
«خب…»
چویا جابهجا شد و دستش را دور کمر دازای حلقه کرد.
«من همیشه با احمقانهترین نقشههای تو همراه بودم. اینم روش.»
دازای سرش را به دیوار تکیه داد.
چشمهایش را بست.
برای اولین بار در تمام این سالها، فکرِ خودکشی… فکرِ پایان دادن به همه چیز… از ذهنش پاک شده بود.
جایش را حسِ گرما گرفته بود.
حسِ بودنِ کسی که میدانست *حتی با وجود تمامِ شکستها*، باز هم او را اینجا، در این کارگاه متروکه، نگه میدارد.
ساعتها در سکوت گذشت.
نه سکوتِ تنهایی، که سکوتِ پذیرش.
خارج از آن دیوارها، شهر در حال بیدار شدن بود؛
اما اینجا، در سایهها، زمان برای دازای و چویا متوقف شده بود.
آنها نه تنها همکار بودند، نه تنها دشمن…
آنها دو تکه از یک پازل بودند که سالها پیش گم شده بودند و حالا، در میان گرد و غبارِ گذشته، دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند.
دازای در تاریکی زمزمه کرد:
«چویا؟»
«باز چی میخوای؟»
«هیچی… فقط میخواستم مطمئن شم هنوز اینجایی.»
چویا دستش را کمی سفتتر دور دازای حلقه کرد.
«هستم. احمقِ لعنتی… من همیشه همینجام.»
و این، شاید آرامترین لحظهای بود که این دو نفر، از وقتی جهانشان به هم گره خورده بود، تجربه میکردند.
لایکی چیزی!؟
---
ساعتهای باقیمانده تا صبح، به شکلی عجیب و غیرمنطقی سپری شد.
دیگر از آن سکوتهای سنگین و سنگانداز خبری نبود.
دازای بالاخره روی همان پتو خزید و چویا، که خستگیِ سالها روی شانههایش سنگینی میکرد، بیآنکه حرفی بزند، اجازه داد فاصلهی ناچیز بینشان از بین برود.
دازای طوری که انگار میترسد یک حرکت اشتباه، تمامِ این لحظه را مثل حباب بترکاند، پشتش را به دیوارِ آجری سرد تکیه داد.
چویا، کمی پایینتر از او، سرش را روی زانوی خودش گذاشت و به سقف خیره شد.
نور ماه حالا رنگ عوض کرده بود و مایل به نقرهایِ بیرمقی شده بود.
دازای آرام گفت:
«میدونی… تو بچگی فکر میکردم اگه آدمها همدیگه رو لمس کنن، یه جورایی بخشی از روحشون رو به هم میبخشند.»
چویا چشمانش را بست، اما صدایش در فضای خالیِ کارگاه پیچید:
«خیلی مسخرهست. تو همیشه زیادی به فلسفههای پوچ علاقه داشتی.»
دازای خندید.
نه از آن خندههای سردِ همیشگی.
خندهاش بویِ خستگیِ شیرینی میداد.
«شاید. ولی الان… انگار اینقدر هم پوچ نیست.»
چویا غلت زد و بالاخره، بعد از سالها، سرش را روی شانهی دازای گذاشت.
خیلی نرم.
آنقدر آرام که دازای برای یک لحظه نفسش را حبس کرد.
چویا زمزمه کرد:
«ساکت باش و فقط بخواب، دازای. فردا دوباره باید برگردیم به اون دنیایِ گند.»
دازای دستش را بالا آورد.
مردد بود، ولی در نهایت انگشتانش را لای موهای نارنجیِ چویا برد.
به آرامی، با احتیاط.
چویا یک نفسِ عمیق کشید؛ انگار که برای اولین بار بعد از سالها، ریههایش اکسیژنِ خالص دریافت کرده باشند.
«چویا؟»
«هوم؟»
«اگه این دنیا واقعاً قرار باشه نابودمون کنه…»
دازای مکث کرد. انگشتانش روی موهای چویا ثابت ماند.
«بیا قبلش، یک بار هم که شده، واقعاً زندگی کنیم. بدون نقاب. بدونِ مافیا. بدونِ آژانس.»
چویا لبخندِ محوی زد که دازای نمیتوانست ببیند.
«این یعنی داری بهم پیشنهادِ یه فرارِ دیگه میدی؟»
«شاید.»
«خب…»
چویا جابهجا شد و دستش را دور کمر دازای حلقه کرد.
«من همیشه با احمقانهترین نقشههای تو همراه بودم. اینم روش.»
دازای سرش را به دیوار تکیه داد.
چشمهایش را بست.
برای اولین بار در تمام این سالها، فکرِ خودکشی… فکرِ پایان دادن به همه چیز… از ذهنش پاک شده بود.
جایش را حسِ گرما گرفته بود.
حسِ بودنِ کسی که میدانست *حتی با وجود تمامِ شکستها*، باز هم او را اینجا، در این کارگاه متروکه، نگه میدارد.
ساعتها در سکوت گذشت.
نه سکوتِ تنهایی، که سکوتِ پذیرش.
خارج از آن دیوارها، شهر در حال بیدار شدن بود؛
اما اینجا، در سایهها، زمان برای دازای و چویا متوقف شده بود.
آنها نه تنها همکار بودند، نه تنها دشمن…
آنها دو تکه از یک پازل بودند که سالها پیش گم شده بودند و حالا، در میان گرد و غبارِ گذشته، دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند.
دازای در تاریکی زمزمه کرد:
«چویا؟»
«باز چی میخوای؟»
«هیچی… فقط میخواستم مطمئن شم هنوز اینجایی.»
چویا دستش را کمی سفتتر دور دازای حلقه کرد.
«هستم. احمقِ لعنتی… من همیشه همینجام.»
و این، شاید آرامترین لحظهای بود که این دو نفر، از وقتی جهانشان به هم گره خورده بود، تجربه میکردند.
لایکی چیزی!؟
- ۱۷۹
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط