چند پارتی از جیمین

چند پارتی از جیمین :

ویو نویسنده
ات و چوی با هم یکم صحبت کردن و دو ساعت گذشت و مامور مخفی ها هم رفتن داخل دفتر چوی و مدرک ها هم برداشتن ات هم یه جوری چوی رو پیچوند رفت
ویو ات
ماموریت تموم شد و رفتم لباسام رو عوض کردم بچه ها می خواستن برن بار جشن بگیرن ولی من رفتم خونه خوب زود رسیدم خونه
ات : سلام عشقم من اومدم
جیمین : این وقت شب کجا بودی ها ( داد )
ات : خب من
جیمین : می دونی چیه می خوام طلاق بگیرم
ات : چی نه بزار توضیح بدم
جیمین : هوففف بگو سریع
ات : خب من مامور مخفی هستم
جیمین : چی
ویو جیمین
بهم گفت که مامور مخفیه همه چی هم جور در میاد مهارتش با چاقو قدرت بدی باهوش حواس جم بودنش ولی چرا بهم نگفت
جیمین : خب چرا بهم نگفتی
ات : چون می ترسیدم ولم کنی چون نمی دونسم چی می گی
جیمین : ولی ما به هم قول دادیم همه چیز رو به هم بگیم
ات : بخشید
ویو جیمین
ات اومد تو بغلم منم بی اختیار بغلش کردم یعنی مامور مخفی بوده خیلی شوکه شدم
ات : بیا مثل قبل شیم اون موقع که با هم همیشه می خندیدیم قول می دم ماموریت کم برم
جیمین : باشه عسلم منم دلم برام اون موقع ها تنگ شده بود
ویو نویسنده
خب خب این مرغ عشق ها هم به خوبی زندگی کردن پایان


حمایت 😘
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی از جیمین ویو ات سلام من ات هستم و ۵ ماهه که با جیم...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی بوکسوری و وسط دعوا می زنی تو...

پسری که قلبم رو برد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط