ادامه پارت 2:
ادامه پارت 2:
جونگکوک کمی شکر توی فنجون قهوهش ریخت و بعد از هم زدنش با گرفتن دسته فنجون بلندش کرد. به لباش نزدیکش کرد و آروم مقداری از اون مایع گرم و کمی شیرین رو نوشید. تهیونگ همه این جزئیات رو بی صدا تماشا میکرد و هر لحظه بیشتر به این پی میبرد که چهره برادرخوندهش یه شاهکار هنریه. بعد از اینکه جونگکوک فنجونش رو سرجاش برگردوند برای اینکه متوجه عجیب بودن نگاه خیرهش نشه ازش سوال پرسید:
_پدر و مادر نگفتن کی برمیگردن؟
_چیزی نگفتن ولی فکر میکنم این بار دیرتر میان چون پدر موقع رفتن خیلی سفارش کرد. به اندازه چند ماه پرونده قراردادهایی که داشتیم رو هم بهم داد.
تهیونگ روی صندلیش صاف نشست و فنجون قهوهش رو که تقریبا سرد شده بود برداشت و با نزدیک کردنش به لب هاش جرعهای ازش نوشید.
_پس این خستگی ادامه داره.
جونگکوک که بابت اونهمه کار حتی خسته تر از تهیونگ بود آهی کشید و فلشی که روی میزش بود رو به طرف تهیونگ گرفت.
_برادر یه نگاهی به این طرحا بنداز اگه تائیدشون کنی میتونم نهاییشون کنم.
تهیونگ فنجون توی دستش رو سرجاش برگردوند.
_فکر نکنم نیازی به تائید من باشه الان همه کاره تویی. تو تائید کنی همه چی تمومه.
_در ظاهر اینطوره اما من واقعا به نظر تو احتیاج دارم.
تهیونگ فلش رو از دستش گرفت.
_خیلی خب چکش میکنم.
جونگکوک با لبخند سری تکون داد و بعد از اون هر دو در سکوت فقط قهوهشون رو نوشیدن.
(شرط آپلود پارت بعد: 8 لایک)
جونگکوک کمی شکر توی فنجون قهوهش ریخت و بعد از هم زدنش با گرفتن دسته فنجون بلندش کرد. به لباش نزدیکش کرد و آروم مقداری از اون مایع گرم و کمی شیرین رو نوشید. تهیونگ همه این جزئیات رو بی صدا تماشا میکرد و هر لحظه بیشتر به این پی میبرد که چهره برادرخوندهش یه شاهکار هنریه. بعد از اینکه جونگکوک فنجونش رو سرجاش برگردوند برای اینکه متوجه عجیب بودن نگاه خیرهش نشه ازش سوال پرسید:
_پدر و مادر نگفتن کی برمیگردن؟
_چیزی نگفتن ولی فکر میکنم این بار دیرتر میان چون پدر موقع رفتن خیلی سفارش کرد. به اندازه چند ماه پرونده قراردادهایی که داشتیم رو هم بهم داد.
تهیونگ روی صندلیش صاف نشست و فنجون قهوهش رو که تقریبا سرد شده بود برداشت و با نزدیک کردنش به لب هاش جرعهای ازش نوشید.
_پس این خستگی ادامه داره.
جونگکوک که بابت اونهمه کار حتی خسته تر از تهیونگ بود آهی کشید و فلشی که روی میزش بود رو به طرف تهیونگ گرفت.
_برادر یه نگاهی به این طرحا بنداز اگه تائیدشون کنی میتونم نهاییشون کنم.
تهیونگ فنجون توی دستش رو سرجاش برگردوند.
_فکر نکنم نیازی به تائید من باشه الان همه کاره تویی. تو تائید کنی همه چی تمومه.
_در ظاهر اینطوره اما من واقعا به نظر تو احتیاج دارم.
تهیونگ فلش رو از دستش گرفت.
_خیلی خب چکش میکنم.
جونگکوک با لبخند سری تکون داد و بعد از اون هر دو در سکوت فقط قهوهشون رو نوشیدن.
(شرط آپلود پارت بعد: 8 لایک)
- ۱۱۴
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط