آوای شب

آوای شب

پارت ۱۴

موقعیت : ظهر

ساعت: ۵:۳۶

ویو نویسنده

ملیندا درباره دامیان حرف می زد و آنیا با سر تکان دادن به حرف هایش گوش میداد ملیندا : عزیزم دامیان برای اولین باریه که عاشق شده و تو باید مراقب رفتارات باشی تا دلش نشکن......
ساعت: ۶:۰۰
ملیندا و انیا گرم صحبت بودند که خدمتکار انیا میاد و میگه : بانوی من ۱ساعت مانده تا چشن شروع بشه لطفا بیاید و لباس را بپوشید
انیا: هِهه‍هه‍هه اومدم ممنون بابت کمکتون مراقب خودتون باشید
ملیندا : خداحافظ قشنگم

ویو دامیان

کارم تموم شده بود رفتم به سمت قصر کت و شلوارمو پوشیدم من فقط منتظر انیا موندم که در باز شد ...... وای چقدر زیبا شده ، دلم می خواد مثل عروسک بغلش کنم ، واییییی

ویو انیا

لباسم رو پوشیدم ، لباسم کرمی و تور های کرمی داشت همین در باز شد ارباب با قیافه از تعجب زده به من نگاه می کرد فکر می کردم زشت باشم اما چیزی که درذهنش این را اثبات نمی کرد و من 🍅🍅🍅شدم
دامیان: چقدر زیبا شدین!😍😍
انیا: 🍒🍒🍒🍅🍅🍅🍎🍎🍎🍓🍓🍓
می خواستم از پله بیام پایین که ......
داشتم می افتادم

ویو دامیان

انیا داشت از پله ها می افتاد که از پله رفتم بالا و بغلش کردم (هردوشون🍅🍅)
انیا🍅: بب...خ....ش...ی....د
دامیان🍒: ن..ه...م...ش...کل....ی....نیس....ت
چقدر گرمه اینجا دارم میمیرم
دامیان: انیا بیا بریم داخل کالسکه
انیا: های (بله)
رفتیم داخل کالسکه و بعد چند دقیقه رسیدیم انیا پیاده شد و منم همراش پیاده شدم رفتیم توی سالن رقص همه نگاه ها به انیا بود منم که عصاب برام نذاشتن با تهدید چشمی و شمشیر ترسوندمشون و همه زود چشاشونو برگردونن

ویو نویسنده

دامیان به همه معرفی کرد که انیا ملکه آینده این سرزمینه و انیا توی شوک مونده بود بعد از اینکه معرفی کرد انیا نشست بود و دامیان هم به مهمان ها خوشامد می گفت اما تمام حواسش رو انیا بود تا اینکه خاندان مهمی اومدند و دامیان مجبور بود تمام حواسش رو بده رو اطلاعات و انیا رفت

ویو انیا

داشتم توی سالن قدم میزدم که دیدم ارباب به خانواده ها خوشامد میگه و یک دختر هم کنارش بود که ارنجشو گرفته بود فکر کنم پیش این دختر اعتماد بنفس بیشتری داره و دوسش داره
میرم دوُر میزنم 😐 تا کاری از دستم بربیاد که دیدم الینا هم در این جشن حضور داره تا منو دید امد سمتم
الینا: میبینم که ازدواج کردی دختره کثیف 😏
انیا سرشو پایین میندازه
الینا : تو یک دیوانه ایی که از پس هیچی بر نماید ( و بعد سیلی زد و روی لباس انیا نوشیدنی ریخت و دستاشو کبود کرد ) الانم برو برام ۳ تا نوشیدنی بیار
انیا: چچشم

ویو بکی

دنبال انیا بودم ولی پیداش نکردم دید یک خانومی با لباس کرمی زیبا که روش نوشیدنی ریخته شده بود رو دیدم و رفتم بهش کمک کردم چقدر زیبا بود
- ممنونم بکی
بکی: شما من رو مشناسید
دختره شوکه شد ولی سرشو کرد پایین و دوتا نوشیدنی گرفت و رفت

ویو انیا

یعنی انقدر زشت بودم که نشناخت
نوشیدنی ها را به الینا دادم و
الینا: گفتم ۳ تا چرا ۲ تا اوردی ؟
انیا: بب...خ...ش...ی...د
الینا همه نوشیدنی رو لباس انیا خالی کرد
الینا: زود در از اینجا برو تا ندیدنت
انیا: چششم
رفتم بیرون توی جنگل خیلی تاریک و ترسناکه ولی مجبورم اگه به حرف ابجی گوش ندم مامان و بابا منو تا حد مرگ میزنن و البته برای هیچ کس مهم نیست
میدویدم با گریه که افتادم و کفشام گلی و زانوم زخمی و کبود شده بود
زیاده دویده بودم و پاهام درد میکرد خیلی دور شدم. رفتم زیر بوته تا کسی منو نبینه که ... چون زیادی درد داشتم بیهوش شدم

ویو دامیان

بعد از اون هم اطلاعات بلخره تموم شد شیلا رو از خودم جدا کردم و دنبال انیا گشتم ولی هیچ اتاقی نبود از همه پرسیدم ولی گفتن نه ...



دوستان اس ۲ لباس انیا اس ۳ بکی اس۴ دامیان

......

🎀💖
دیدگاه ها (۲۴)

آوای شب

۱۰۰ تایی مون مبارک

آوای شبپارت ۱۰ویو نویسنده مشخصات لباس انیا : لباس سفید تا با...

آوای شب پارت ۹ویو نویسندهانیا سریع از دامیان و جیوز خداحافظی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط