پارت ۳
پارت ۳
ساعت حوالی ۱۱ شب_کارن:
به محض ترک جمع و رسیدن به بالکن زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم تا اینکه کت گرم و بزرگی رو شونم فرود اومد،وقتی برگشتم جونگکوک رو دیدم که دست هاش رو باز کرده تا برم تو بغلش،نمیدونم چیشد ولی با اشتیاق رفتم تو بغلش و هق هق کردم.جونگکوک همینطور نوازشم کرد تا اینکه به خودم اومدم و گفتن چرا جونگکوک باید بعد از همچین اتفاقی بغل و نوازشم کنه و از بغلش اومدم بیرون و با فین فین گفتم:
کارن:تو...چرا تعجب نکردی؟
جونگکوک لبخند مهربونی زد و گفت:
جونگکوک: من از اول میدونستم دختر قاتلم
با تعجب یک قدم عقب رفتم و گفتم:
کارن: همه چیو؟
جونگکوک:همه چیو
کارن:حتی دلیل قتلمو؟
حونگکوک:حتی دلیل قتلتو،حالا اجازه دارم یچیزی بگم؟
کارن:بگو
جونگکوک:مایلی بعد از ۶ سال زندگی کردن باهم بریم تو رابطه؟من حتی با قاتل بودنتم کنار اومدماااا
یجوری حرف میزد انگار داره با یه بچه کوچولو حرف میزنه،خنده ای کردم و گفتم:
کارن:قبوله ولی به شرطی که بهم قاقالیلی بده
و بعد هردو خندیدن.بعد از چند ثانیه یکدفعه لبخند کارن محو شد و گفت:
کارن: اگه پسرا با رابطمون و قاتل بودن مخالف باشن چی؟اگر دستگیرم کنن و برای شما دردسر بشه چی؟
جونگکوک با لحنی خونسرد و امن گفت:
جونگکوک:پسرا رو من با توضیح حلش میکنم،و درباره ی دستگیریت با توجه به دلایلی که داشتی کاریت ندارن فقط مخفی میری بازجویی و تمام
کارن با لحنی استرسی گفت:
کارن:امیدوارم همینطور که تو میگی باشه،میشه یه کاری کنی از اینجا بریم؟حالم اصلا خوب نیست
جونگکوک:خوشبختانه عمارت یه در پشتی داره و میتونیم از اونجا بریم.ولی باید بدوییم که دست بادیگاردا نیوفتیم
کارن با ناراحتی و افسوس گفت:
کارن:ولی من پاشنه ۱۰ سانتی پوشیدم و نمیتو....
خواست ادامه بده که جونگکوک زد زیرش و بلندش کرد و بدو بدو به سمت در پشتی و بیرون عمارت دوید.
ساعت حوالی ۱۱ شب_کارن:
به محض ترک جمع و رسیدن به بالکن زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم تا اینکه کت گرم و بزرگی رو شونم فرود اومد،وقتی برگشتم جونگکوک رو دیدم که دست هاش رو باز کرده تا برم تو بغلش،نمیدونم چیشد ولی با اشتیاق رفتم تو بغلش و هق هق کردم.جونگکوک همینطور نوازشم کرد تا اینکه به خودم اومدم و گفتن چرا جونگکوک باید بعد از همچین اتفاقی بغل و نوازشم کنه و از بغلش اومدم بیرون و با فین فین گفتم:
کارن:تو...چرا تعجب نکردی؟
جونگکوک لبخند مهربونی زد و گفت:
جونگکوک: من از اول میدونستم دختر قاتلم
با تعجب یک قدم عقب رفتم و گفتم:
کارن: همه چیو؟
جونگکوک:همه چیو
کارن:حتی دلیل قتلمو؟
حونگکوک:حتی دلیل قتلتو،حالا اجازه دارم یچیزی بگم؟
کارن:بگو
جونگکوک:مایلی بعد از ۶ سال زندگی کردن باهم بریم تو رابطه؟من حتی با قاتل بودنتم کنار اومدماااا
یجوری حرف میزد انگار داره با یه بچه کوچولو حرف میزنه،خنده ای کردم و گفتم:
کارن:قبوله ولی به شرطی که بهم قاقالیلی بده
و بعد هردو خندیدن.بعد از چند ثانیه یکدفعه لبخند کارن محو شد و گفت:
کارن: اگه پسرا با رابطمون و قاتل بودن مخالف باشن چی؟اگر دستگیرم کنن و برای شما دردسر بشه چی؟
جونگکوک با لحنی خونسرد و امن گفت:
جونگکوک:پسرا رو من با توضیح حلش میکنم،و درباره ی دستگیریت با توجه به دلایلی که داشتی کاریت ندارن فقط مخفی میری بازجویی و تمام
کارن با لحنی استرسی گفت:
کارن:امیدوارم همینطور که تو میگی باشه،میشه یه کاری کنی از اینجا بریم؟حالم اصلا خوب نیست
جونگکوک:خوشبختانه عمارت یه در پشتی داره و میتونیم از اونجا بریم.ولی باید بدوییم که دست بادیگاردا نیوفتیم
کارن با ناراحتی و افسوس گفت:
کارن:ولی من پاشنه ۱۰ سانتی پوشیدم و نمیتو....
خواست ادامه بده که جونگکوک زد زیرش و بلندش کرد و بدو بدو به سمت در پشتی و بیرون عمارت دوید.
- ۲۷۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط