P9

P9
آخر هفته بود و امروز به کمپانی نمیرفت،جلوی تلویزیون روی مبل سه‌نفره نشسته بود و به صفحه تاریک تلویزیون خیره شده بود،ساعت ۷صبح بود و ناخودآگاه زود بیدار شده بود،جینا همانطور که چشماش رو میمالوند از پله ها پایین میومد که با جیمین روبه‌رو شد،با صدای آرومی گفت: صبح بخیر.جیمین هم گفت: صبح بخیر.جینا کنار جیمین نشست،نگاهی به نیم‌رخ جیمین انداخت و گفت:امروز تعطیله،زود بیدار نشدی؟جیمین گفت:کل شب نتونستم بخوابم،وقتی خورشید طلوع کرد اومد پایین چون موندن تو اتاق خفه ام میکرد.جیمین صورتش رو سمت جینا چرخوند،خواهرش دختر جذابی بود ولی وقتی صبح از خواب بیدار می‌شد خیلی ناز میشد،جیمین آروم گفت: آچا خوابه؟جینا گفت:آره،فکر کنم خودش ساعت ۹بیدار بشه.جیمین گفت:جینا اگه من از یکی خوشم بیاد و بهش پیشنهاد کنم کار بدی کردم؟جینا به پشتی مبل تکیه داد و گفت:خب،تو از یکی خوشت اومده گناه که نکردی میتونی باهاش صحبت کنی،اگه اونم خواست می‌تونه باهات باشه اگه هم خواست تورو رد میکنه و تمام.جیمین باز سکوت کرد،جینا ادامه داد:اگه هم برا آچا نگرانی،اون دخترته،طرفی هم که میخوای باهاش باشی اگه می‌تونه با آچا کنار میاد اگه هم نه تصمیم با خودتون.جیمین گفت:نه بابا طرفی که می‌خوام باهاش باشم با آچا مشکلی نداره در واقع عاشق آچا هست،ولی،میگم که اگه من به اون طرف بگم که من از تو خوشم میاد بیا باهم باشیم،فکر نمیکنه که چرا من با همسن و سالام وارد رابطه نمیشم یا نمیگه که من اونو برای سواستفاده و آزار و لذت زودگذر میخوام؟جینا آروم آروم به نتایجی می‌رسید ولی خواست جیمین خودش بگه برا همین گفت:جیمین من نمی‌فهمم،تو عاشق کی شدی؟جیمین آروم گفت:ا/ت.جینا لبخندی زد،پس فرضیه اش درست بود،جیمین عاشق ا/ت و ا/ت عاشق جیمینه و همینطور ترس های جیمین وجود داشت،جینا گفت:خب جیمین ا/ت اولاً همچین دختری نیست،اون خیلی فهمیده و دراک هست،دوما اگه تو میخواستی ازش استفاده کنی می‌تونستی در این ۲سال این کارو بکنی،سوما نگرانی برای رابطه آچا و ا/ت هم بی معنیه،چهارما این هنر تو هست که باید باهاش صحبت کنی و احساساتت رو بگی.جیمین لبخندی زد ولی خیلی زود لبخندش محو شد،آروم گفت:اگه بپرسه چرا اومدی سراغ منی که ازت ۱۷سال کوچیکم برو با همسن و سالای خودت باش چی بگم؟جینا آروم نگاش کرد،جیمین واقعاً نگران بود،در مقابل قلبش کم آورده بود و از جامعه و حقیقت ها میترسید،جینا گفت:خب،اینکه میگی سن،سن فقط یه عدده،مهم عشقه و نوعی میشه گفت عشق ملاک رابطه شماست و،اینکه میگی بهم میگه چرا با همسن و سالای خودت وارد رابطه نمیشی،بهتره جیمین بهش حقیقت رو بگی.جیمین سریع سمت جینا برگشت و با جدیت گفت:نه جینا نمیتونم،نباید آچا تصور بدی از مامانش داشته باشه،من ترجیح میدم که این حقیقت بین من مامانش پنهون بمونه مثل یه راز.جینا گفت:تو که این حقیقت رو به آچا نمیگی که،به ا/ت میگی،ا/ت هم ۱۷سالشه متوجه منظورت میشه،بعدش هم،درسته الان آچا کوچولوعه ولی باید آروم آروم وقتی کمی بزرگ شد بهش بگی،شنیدن این حقیقت از دهن ما بهتر از شنیدن این حقیقت از دهن یه آشنای دور یا یه کسی که از دور شاهد این ماجرا بود،الان که تو روی به دست آورد ا/ت تمرکز باید بکنی،فعلا این حقیقت و حرفات رو به ا/ت بگو و سعی کن به دستش بیاری مطمئنم قبول می‌کنه.جیمین گفت: آخه،نکنه خودش عاشق یکی باشه و بهمون نگه و پنهونی باهاش در رابطه باشه؟جینا گفت:جیمین ا/ت عاشق توعه مرد حسابی،ا/ت از روزی که تورو شناخته ازت خوشش میاد،من اینو از چشماش فهمیدم اگه قبول نداری امروز باهاش صحبت کن.جیمین لبخندی زد،پس حسش دوطرفه بود،الان باید کاملاً حرفاش رو برای ا/ت آماده می‌کرد،اما باید برای ثابت کردن برخی چیز ها منتظر شب میموند تا برخی حقیقت هارو بهش بگه و برخی چیز هارو نشونش بده.
🔮🔮🔮
دیدگاه ها (۰)

P10کانال های تلویزیون رو بی‌هدف میگشت،درواقع جسمش داشت این ک...

P8(۲ سال بعد)ا/ت ۱۷ساله ما الان یک قرارداد رسمی و معتبر با ک...

P7ا/ت در مقابل جیمین و جینا تعظیم کرد و گفت: ممنونم امشب عال...

P6هوا ابری بود ولی بادی نمی وزد،هوا بوی نم میداد،جیمین داشت ...

P5داشت با لبتابش جلسات امروز رو با تیا بررسی میکرد که یهو تل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط