پارت سوم (اخر)
پارت سوم (اخر)
از اون شب به بعد...
همهچیز بینتون عوض شد. هنوز هم دعوا میکردین، اما بامزهتر.
هنوز هم با هم اختلاف داشتین، اما حالا میدونستین یه طرف بحث، عشقه.
تو مأموریتها مثل یه تیم واقعی عمل میکردین. با هم نقشه میکشیدین، با هم میجنگیدین، و شبها... تو سکوت و گرمای حضور هم میخوابیدین.
دشمناتون از اتحاد شما میترسیدن.
سازمان زیرزمینیتون به اوج رسید. و شما، وسط دنیای تاریکی مثل مافیا، شده بودین نوری برای هم.
شده بودین "خطرناکترین عاشقهای جهان زیرزمینی".
و گاهی شبها، وقتی کنار هم روی بام عمارت مینشستین و به چراغهای دوردست شهر نگاه میکردین، جونگکوک با لبخند میگفت:
– هنوزم ازت متنفرم وقتی لباسهاتو رو زمین میندازی.
تو با لبخند میگفتی:
– منم ازت متنفرم وقتی وسایل تمرینتو وسط اتاق ول میکنی.
و هر دو میخندیدین.
چون میدونستین...
این عشق، از دل دشمنی اومده.
و حالا، از همهچی واقعیتره.
پایان
از اون شب به بعد...
همهچیز بینتون عوض شد. هنوز هم دعوا میکردین، اما بامزهتر.
هنوز هم با هم اختلاف داشتین، اما حالا میدونستین یه طرف بحث، عشقه.
تو مأموریتها مثل یه تیم واقعی عمل میکردین. با هم نقشه میکشیدین، با هم میجنگیدین، و شبها... تو سکوت و گرمای حضور هم میخوابیدین.
دشمناتون از اتحاد شما میترسیدن.
سازمان زیرزمینیتون به اوج رسید. و شما، وسط دنیای تاریکی مثل مافیا، شده بودین نوری برای هم.
شده بودین "خطرناکترین عاشقهای جهان زیرزمینی".
و گاهی شبها، وقتی کنار هم روی بام عمارت مینشستین و به چراغهای دوردست شهر نگاه میکردین، جونگکوک با لبخند میگفت:
– هنوزم ازت متنفرم وقتی لباسهاتو رو زمین میندازی.
تو با لبخند میگفتی:
– منم ازت متنفرم وقتی وسایل تمرینتو وسط اتاق ول میکنی.
و هر دو میخندیدین.
چون میدونستین...
این عشق، از دل دشمنی اومده.
و حالا، از همهچی واقعیتره.
پایان
- ۹.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط