✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۳۸ (⁠♡)


جیمین : گفته بودم دور و بر زنم نبینمت؟ فریاد زد:گفته بودم نه ؟
و با مشت کوبید تو صورت ايتان و عصبي کثیف نجست رو روي زن من بلند ميكني؟فك كردي بي صاحابه؟ فك كردي هر غلطي دلت بخواد ميتوني بكني؟ و باز کوبید تو صورتش. دل نگران دست مصدومش پر از بغض و ترسیده دستمو به دهنم گرفته بودم تا صدایی ازم درنیاد و زل زده بودم بهش خون از دهن و بيني ايتان عوضي جاري شده بود..
مکس جیمین رو از پشت گرفت. واي..
ترسیده به زور داد زدم ولش کن عوضي..
و سریع طي گوشه اتاق رو برداشتم و کوبیدم تو کمرش دستام میلرزید.
جیمین چرخید و مشتشو محکم کوبید تو صورت مکس که
پخش زمین شد و دوباره افتاد به جون ایتان.
با مشت هاي محکم و قفل شده اش تند تند و بدون مکث میکوبید تو صورتش
جز صداي ناله هاي مکس و ایتان و خون هيچي نميديدم.. داشتم خفه میشدم.. طي از دستاي يخ و لرزونم روي زمين افتاد و به زور
گفتم... الا: بسه..
اما جيمین همونجور میزد. داشت میکشتشون. گریه ام در اومد و با گریه و داد گفت
الا :بسه..داري میکشیش... گرفتارت میکنه.. بس کن
و دویدم سمتش و مشتش رو توي دوتا دستم گرفتم. دستش از حرکت وایستاد و و داغون مشتش رو محکم از دستم بیرون کشید و روي زمین گذاشتش.. ایتان در حالیکه خودشو روي زمین میکشید و از جیمین دور میشد داد زد: فك كردي تموم شده؟نه..من و تو به هم میرسیم حیوون
کثافت.. و خون جمع شده توی دهنش رو توف کرد.
با تنفر نگاش کردم. جیمین بلند شد در حالیکه از عصبانیت داشت خفه میشد از لاي دندوناش گفت
جیمین : یه بار دیگه.. فقط یه بار دیگه نزديك إلا ببینمت و انگشت کوچیکه ات بهش بخوره میکشمت..
و داد زد: اینو به همه عوضیا و لاشياي دور و برت کس حق نداره به الا دست بزنه.. .. با نفس سنگین فریاد زد:هیچ کس تكون بزرگي خوردم.
...هیچ
مکس بازوي ايتان رو گرفت و با نگاه هاي خيره و ترسيده به جیمین کشیدش بیرون و سریع دور شدن..
جیمین تند رفت دنبالشون که وحشت زده گفتم ... الا: نرو
از شدت بغض و ترس داشتم خفه میشدم. هق هق کردم و داد زدم نرو..خواهش میکنم. میترسیدم از تنها شدن و رفتنش میترسیدم..
وایستاد و برگشت سمتم. اخم هاي پر از خشمش باز شد و نگران و مضطرب با سینه که سنگین و تند بالا و پایین میشد نگام کرد.
اخ.. داشتم خفه میشدم.. خيلي داغون سریع دویدم سمتش و بي تعلل خودمو انداختم تو بغلش و زدم زیر گریه و خيلي سفت
چسبیدمش. تند دست سالمش رو انداخت دورم و سریع
جیمین : نیست..من اینجام... من اینجام..
چقدر گرم و امن بود. چقدر حس امنیت داشت.. نمیتونستم جلوي بارش اشکام رو بگیرم.. گفت
جیمین : هيچي
هق هق کردم و خودمو تو اغوشش بیشتر جمع کردم و دو
طرف پیرهنش رو توی مشتم گرفتم. محکم منو به خودش فشرد و اروم کنار گوشم گفت
جیمین : تموم شد.
این اغوش تنها نقطه امن زندگي من بود.. جاي امن ديگه اي رو براي رفتن نداشتم.. هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم.. فقط همین اغوش رو داشتم که پشتم رو گرم .کنه توي اين همه کثافت جیمین ترینر تنها طنابیه که میکنه بکشتم سمت ابرا..هر چقدرم رازش کثیف باشه.. پیشونیمو به گردنش چسبوندم..
دیدگاه ها (۵)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۰ (⁠♡)||بوي عطرش.. عطر مردونه...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۱ (⁠♡) تند نگاش کردم و اشکم ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۷ (⁠♡)الا : دست کثیفتو بکش کن...

✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۶ (⁠♡)ایتان : به خونه ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط