_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۳☆
__________________________________________________________________
روزها گذشت.
ینا آرام و بیصدا در عمارتِ جئون زندگی میکرد؛ دختری که با وجودِ غریبه بودن، کمکم به این خانه عادت میکرد. مادام جئون برایش مثل مادر بود و پدرِ خانواده، با اینکه کمحرف و سختگیر بود، نگاهِ مهربانی به او داشت.
اما جونگکوک...
او همیشه دورتر از آن بود که بهراحتی بتوان فهمید چه در سر دارد.
با اینحال، نگاههایش، گاهوبیگاه، روی ینا میماند.
بیآنکه کسی بفهمد، بیآنکه خودش بخواهد.
یک عصرِ سردِ پاییزی، ینا در باغِ پشتی، زیرِ درختِ کهنِ عمارت نشسته بود و دفترچهای کوچک را در آغوش داشت.
نمیدانست که جونگکوک از پشتِ شیشهی اتاقش، مدتیست او را تماشا میکند.
دفترچه را باز کرد و چیزی نوشت.
جونگکوک نتوانست ببیند چه، اما همان لحظه، لبخندی محو بر لبش نشست.
ـ «داری دربارهی چی مینویسی؟»
ینا از صدای ناگهانیاش جا خورد و دفترچه را بست.
ـ «چیزی نیست.»
جونگکوک کنارش روی نیمکت نشست، فاصلهای کوتاه میانشان بود؛ فاصلهای که برای هر دو، عجیبتر از حدِ معمول حس میشد.
ـ «از من میترسی؟»
ینا سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
ـ «نه... فقط عادت ندارم یکی اینقدر ناگهانی نزدیک بشه.»
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
ـ «پس بهتره عادت کنی... چون من زیاد اینجا میمونم.»
و ینا، بدون اینکه بداند چرا، قلبش تندتر زد.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۳☆
__________________________________________________________________
روزها گذشت.
ینا آرام و بیصدا در عمارتِ جئون زندگی میکرد؛ دختری که با وجودِ غریبه بودن، کمکم به این خانه عادت میکرد. مادام جئون برایش مثل مادر بود و پدرِ خانواده، با اینکه کمحرف و سختگیر بود، نگاهِ مهربانی به او داشت.
اما جونگکوک...
او همیشه دورتر از آن بود که بهراحتی بتوان فهمید چه در سر دارد.
با اینحال، نگاههایش، گاهوبیگاه، روی ینا میماند.
بیآنکه کسی بفهمد، بیآنکه خودش بخواهد.
یک عصرِ سردِ پاییزی، ینا در باغِ پشتی، زیرِ درختِ کهنِ عمارت نشسته بود و دفترچهای کوچک را در آغوش داشت.
نمیدانست که جونگکوک از پشتِ شیشهی اتاقش، مدتیست او را تماشا میکند.
دفترچه را باز کرد و چیزی نوشت.
جونگکوک نتوانست ببیند چه، اما همان لحظه، لبخندی محو بر لبش نشست.
ـ «داری دربارهی چی مینویسی؟»
ینا از صدای ناگهانیاش جا خورد و دفترچه را بست.
ـ «چیزی نیست.»
جونگکوک کنارش روی نیمکت نشست، فاصلهای کوتاه میانشان بود؛ فاصلهای که برای هر دو، عجیبتر از حدِ معمول حس میشد.
ـ «از من میترسی؟»
ینا سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
ـ «نه... فقط عادت ندارم یکی اینقدر ناگهانی نزدیک بشه.»
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
ـ «پس بهتره عادت کنی... چون من زیاد اینجا میمونم.»
و ینا، بدون اینکه بداند چرا، قلبش تندتر زد.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۴۶۲
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط