《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 39 (๑˙❥˙๑)
دختر همینطور به حرکت نگاه میکرد که چنگالش رو میز گذاشت و نفس عمیقی کشید به پشتی صندلی تکیه داد مطمئن بود مخالف میکنه چون دل خوشی از اینها نداشت وقتی که ناامید شده بود و سرش رو پایین انداخت صدا جدی و بم جونگکوک رو شنید
جونگکوک : میدونی که از اون دوست نچسپت که تورو شیر میکنه اصلا خوشم نمیاد
ویوا : ولی اون دوست منه اگه نرم ناراحت میشه
جونگکوک : هنور تا آخر هفته وقت هست اگه دختر خوبی باشی شاید رفتی بعد از این حرف چشمکی به دختر زد و از روی صندلی اش بلند شد
دختر که مسیر رفتن رو دنبال میکرد نفس کلافه کشید و با خودش غر زد
[ کی گفته این پسره پرو عوض شده خودخواه عوضی ]
وقتی متوجه فوشی که ریز لب بهش داد شد ریز خندید و سری به معنای تاسف تکون داد این مرد هیچ وقت عوض بشو نبود با صدای خانم هان از افکارش بیرون اومد و صورتش رو سمته اون چرخوند
خ/هان : امیدوارم همیشه بخندین خانم
دختر بخاطر مهربونی زن میان سال لبخندش پر رنگی روی لبش نقش بست ..... ویوا : ممنونم ... شما میتونید برید خودم میزو جمع میکنم
خانم هان تعظیم به معنای تشکر کرد ... بعد از جمع کردن میز ظرف ها رو توی ظرف شویی گذاشت و مشغول جمع کردن بقیه آشپز خونه شد
لحظاتی از تموم شدن کارش میگذشت و بعد از خشک کردن دست هاش به اتاق مشترکشون رفت.. وارد اتاق شد و جونگکوک رو درحالی که به تاج تخت تکیه داده بود و مشغول خوندن پرونده بود دید به سمته اتاق لباسش رفت و لباس خواب مشکی بلند از میان لباس هایش برداشت و مشغول پوشیدنش شد ... جونگکوک نیم نگاهی به همسرش که با لباس خواب بلند مشکی از اتاق لباس بیرون اومد انداخت دختر بدون حتا نگاه کردن به صورتش با فاصله زیادی ازش روبه سقف دراز کشید
نور چراغ چشماش رو اذیت میکرد و به این خاطر به پهلوی پشت به جونگکوک دراز کشید که اون متوجه این موضوع شد و بیخیال کارش شد و چراغ کنار تختش رو خاموش کرد و روبه سقف دراز کشید و
چشماش رو بست اما با یادآوری عطر دختر که چطور دیشب بینی اش رو پر کرده بود بی تاقت به سمته دختر چرخید و دستاش رو دوره کمرش حلقه کرد و به سمت خودش کشید و محکم توی بغلش فشرد ...
دختر کمی توی خودش جمع شد با لحنی زمزمه وار گفت
(๑˙❥˙๑) پارت 39 (๑˙❥˙๑)
دختر همینطور به حرکت نگاه میکرد که چنگالش رو میز گذاشت و نفس عمیقی کشید به پشتی صندلی تکیه داد مطمئن بود مخالف میکنه چون دل خوشی از اینها نداشت وقتی که ناامید شده بود و سرش رو پایین انداخت صدا جدی و بم جونگکوک رو شنید
جونگکوک : میدونی که از اون دوست نچسپت که تورو شیر میکنه اصلا خوشم نمیاد
ویوا : ولی اون دوست منه اگه نرم ناراحت میشه
جونگکوک : هنور تا آخر هفته وقت هست اگه دختر خوبی باشی شاید رفتی بعد از این حرف چشمکی به دختر زد و از روی صندلی اش بلند شد
دختر که مسیر رفتن رو دنبال میکرد نفس کلافه کشید و با خودش غر زد
[ کی گفته این پسره پرو عوض شده خودخواه عوضی ]
وقتی متوجه فوشی که ریز لب بهش داد شد ریز خندید و سری به معنای تاسف تکون داد این مرد هیچ وقت عوض بشو نبود با صدای خانم هان از افکارش بیرون اومد و صورتش رو سمته اون چرخوند
خ/هان : امیدوارم همیشه بخندین خانم
دختر بخاطر مهربونی زن میان سال لبخندش پر رنگی روی لبش نقش بست ..... ویوا : ممنونم ... شما میتونید برید خودم میزو جمع میکنم
خانم هان تعظیم به معنای تشکر کرد ... بعد از جمع کردن میز ظرف ها رو توی ظرف شویی گذاشت و مشغول جمع کردن بقیه آشپز خونه شد
لحظاتی از تموم شدن کارش میگذشت و بعد از خشک کردن دست هاش به اتاق مشترکشون رفت.. وارد اتاق شد و جونگکوک رو درحالی که به تاج تخت تکیه داده بود و مشغول خوندن پرونده بود دید به سمته اتاق لباسش رفت و لباس خواب مشکی بلند از میان لباس هایش برداشت و مشغول پوشیدنش شد ... جونگکوک نیم نگاهی به همسرش که با لباس خواب بلند مشکی از اتاق لباس بیرون اومد انداخت دختر بدون حتا نگاه کردن به صورتش با فاصله زیادی ازش روبه سقف دراز کشید
نور چراغ چشماش رو اذیت میکرد و به این خاطر به پهلوی پشت به جونگکوک دراز کشید که اون متوجه این موضوع شد و بیخیال کارش شد و چراغ کنار تختش رو خاموش کرد و روبه سقف دراز کشید و
چشماش رو بست اما با یادآوری عطر دختر که چطور دیشب بینی اش رو پر کرده بود بی تاقت به سمته دختر چرخید و دستاش رو دوره کمرش حلقه کرد و به سمت خودش کشید و محکم توی بغلش فشرد ...
دختر کمی توی خودش جمع شد با لحنی زمزمه وار گفت
- ۲۰.۸k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط