Chapter Seven, S², Part ⁵
Chapter Seven, S², Part ⁵
صبح روز بعد...
انتظار نداشت درست وقتی که داره چشماشو خواب آلود میماله و از اتاق بیرون میاد با سه چهره اونم درست رو به روش مواجه بشه.. سریع به خودش اومد.
+ اهم.. چیکار میکنید؟
؛ مشخص نیست؟ دارم چیزی برای خوردن درست میکنم، بقیه هم یا نظاره گرن یا کمک میکنن.
پسره ی پررو حتما باید ضایع ام میکرد.. چشماشو چرخوند.
؛ تقریبا غذا حاضره، اگه میتونی برو یونگی رو بیدار کن
+ اوهو! به همین زودی روت تو روی امپراطور باز شد؟ چه سریع یاد گرفتی اسمشو به زبون بیاری
؛ تقصیر من چیه؟ اگه توعم یکم زودتر بلند شده بودی و به داستان دونگ جو هیونگ گوش داده بودی بیشتر از اینکه با اسم خودش صداش بزنی از اینکه با لقب امپراطور صداش بزنی میترسیدی!
اینبار این جیمین بود که شاهد چرخش چشمای پسره کوچیکتر بود.
(نگاهی به چند دقیقه قبل)
؛ واقعا ناراحت کننده اس که امپراطور رو با اسمش صدا بزنم، ترجیح میدم هیچ وقت جملاتمو جوری نچینم که نیاز باشه صداشون بزنم
× بیخیال تو و جیمین خیلی سختش میکنید، قبول دارم که سخته ولی نه دیگه در این حد
؛ شاید برای تو راحت تر باشه اینجوری صداشون بزنی چون بالاخره بهشون نزدیکتری
صدای خنده اش که باعث جذب هر دلی میشد بلند شد.
× کی؟ من؟؟ ووآ، پسر تو داستان مارو نمیدونی. شاید.. یک سال، آره یک سال قبل از این بود که پادشاه بشن، اون موقع لقبش ولیعهد بود
همینطور که به حرفای دونگ جو که روی تنه ی نصفه درختی نشسته بود و ساعداش رو به زانوهاش تکیه داده، بود گوش میداد کارش رو هم انجام میداد.
× اون موقع تازه کلاس های خیلی خاص و فوق برنامه ولیعهدیش شروع شده بود. از اونجایی که نمیخواست سر جلسات به قول خودش "حوصله سر بر" شرکت کنه، فهمیده بود میتونه از من به عنوان بهونه استفاده کنه.
؛ درسته که اینجوری داری پشت سر امپراطور صحبت میکنی؟
× گوش کن. پس نتیجه گرفت سر کلاسای من بیشتر از کلاسای دیگه شرکت کنه. هرچی ام میشد و هرجایی ام میرفت منو با عنوان "دست راست" با خودش میبرد. یه روز بحثی صورت گرفت...
.
× سرورم-
_ شمردی تا حالا؟
× ... چیو؟
_ اینکه چند بار بهت گفتم با اون القاب صدام نکن
× متاسفم ولی اگه روزی هزاران بار هم بهم بگید که با اسمتون صداتون کنم من بازم موظف به رعایت قوانین هستم
_ ۳۴. ۳۴ بار بهت گفتم، تازه از زمانی که شمارشو شروع کردم
× سرورم متا-
.
× اجازه نداد حرفم تموم شه و تو همون کسری از ثانیه که پلک زدم تونستم رد شدن چیزی با سرعت رو از فاصله ی بین سر و شونه ام حس کنم.
با تیر و کمونی که تازه شروع به یادگیری شون کرده بود به سمتم تیر پرتاب کرده بود و گفت این اولین تهدید بود، اگر دوباره اشتباهمو تکرار کنم، شونه مو هدف میگیره. خلاصه که از اون روز همچی تغییر کرد
تو نگاه جونگ کوک چیزی جز تعجب دیده نمیشد.
اون زمان، برای اینکه صمیمیت بین خودش و فرمانده کانگ، با مکالماتشون و طرز رفتارشون برای دیگران مشخص باشه تا راحت تر بتونه کلاسای دیگه رو بپیچونه، بهش گفته بود که اینجوری صداش کنه تا نزدیک بودنشون قابل باور تر باشه.
.
.
آروم در کشویی رو حرکت داد و وارد اتاق شد. با ملاحظه رفت سمت یونگی که هنوز چشم بسته بود.
وقتی که نشست کنارش و خواست بیدارش کنه فهمید چیزی درست نیست.
قطرات سردی روی پیشونی یونگی در حال درخشیدن بودن و چین ریزی بین ابرو هاش شکل گرفته بودن. میتونست بگه که حتما حالات دوباره برگشتن.
با آستینش به آرومی قطرات رو پاک کرد و تو همون لحظه چشم هاش به آرومی باز شدن و ناخواسته به چشم هاش جیمین دوخته شدن.
چشم های جیمین گرد شد ولی نمیتونست نگاه رو بشکنه... وقتی که چشم های یونگی پایین رفتن سیب گلوی جیمین رو شکار کرد، جیمین فرصتی برای تموم کردن این لحظه ی پرتنش پیدا کرد و عقب کشید.
+ اهم.. خواستن بیدارتون کنم چون غذا آماده اس.
سریعا بلند شد و اتاق رو ترک کرد!
.
.
با تعریف کردن یکی از خاطرات تمرین رزمی توسط تهیونگ همه به خنده افتاده بودن و همزمان که دور چوب هایی که داشتن به سوختن ادامه میدادن تا غذارو گرم نگه دارن، جمع شده بودن، مشتاقانه گوش میدادن.
ناگهان با کنار رفتن در کشویی و ورود یونگی به جمع همه سکوت کردن.
وقتی که مرد با موهایی نیمه بلند درست از جلوی جیمین عبور کرد، جیمین محو پرده ای نازک و مشکی رنگ شد که روی چهره اش سایه انداخته بود... بقیه به حالت قبلشون ولی کمی جدی تر برگشته بودن ولی جیمین هنوز تو دنیای خودش غرق بود... جدا از اینکه امپراطور رو برای اولین بار به این شکل میدید، چقدر.. زیبا بود... با اکو شدن این کلمه توی مغزش به خودش اومد و برگشت به حالت قبلیش.
صبح روز بعد...
انتظار نداشت درست وقتی که داره چشماشو خواب آلود میماله و از اتاق بیرون میاد با سه چهره اونم درست رو به روش مواجه بشه.. سریع به خودش اومد.
+ اهم.. چیکار میکنید؟
؛ مشخص نیست؟ دارم چیزی برای خوردن درست میکنم، بقیه هم یا نظاره گرن یا کمک میکنن.
پسره ی پررو حتما باید ضایع ام میکرد.. چشماشو چرخوند.
؛ تقریبا غذا حاضره، اگه میتونی برو یونگی رو بیدار کن
+ اوهو! به همین زودی روت تو روی امپراطور باز شد؟ چه سریع یاد گرفتی اسمشو به زبون بیاری
؛ تقصیر من چیه؟ اگه توعم یکم زودتر بلند شده بودی و به داستان دونگ جو هیونگ گوش داده بودی بیشتر از اینکه با اسم خودش صداش بزنی از اینکه با لقب امپراطور صداش بزنی میترسیدی!
اینبار این جیمین بود که شاهد چرخش چشمای پسره کوچیکتر بود.
(نگاهی به چند دقیقه قبل)
؛ واقعا ناراحت کننده اس که امپراطور رو با اسمش صدا بزنم، ترجیح میدم هیچ وقت جملاتمو جوری نچینم که نیاز باشه صداشون بزنم
× بیخیال تو و جیمین خیلی سختش میکنید، قبول دارم که سخته ولی نه دیگه در این حد
؛ شاید برای تو راحت تر باشه اینجوری صداشون بزنی چون بالاخره بهشون نزدیکتری
صدای خنده اش که باعث جذب هر دلی میشد بلند شد.
× کی؟ من؟؟ ووآ، پسر تو داستان مارو نمیدونی. شاید.. یک سال، آره یک سال قبل از این بود که پادشاه بشن، اون موقع لقبش ولیعهد بود
همینطور که به حرفای دونگ جو که روی تنه ی نصفه درختی نشسته بود و ساعداش رو به زانوهاش تکیه داده، بود گوش میداد کارش رو هم انجام میداد.
× اون موقع تازه کلاس های خیلی خاص و فوق برنامه ولیعهدیش شروع شده بود. از اونجایی که نمیخواست سر جلسات به قول خودش "حوصله سر بر" شرکت کنه، فهمیده بود میتونه از من به عنوان بهونه استفاده کنه.
؛ درسته که اینجوری داری پشت سر امپراطور صحبت میکنی؟
× گوش کن. پس نتیجه گرفت سر کلاسای من بیشتر از کلاسای دیگه شرکت کنه. هرچی ام میشد و هرجایی ام میرفت منو با عنوان "دست راست" با خودش میبرد. یه روز بحثی صورت گرفت...
.
× سرورم-
_ شمردی تا حالا؟
× ... چیو؟
_ اینکه چند بار بهت گفتم با اون القاب صدام نکن
× متاسفم ولی اگه روزی هزاران بار هم بهم بگید که با اسمتون صداتون کنم من بازم موظف به رعایت قوانین هستم
_ ۳۴. ۳۴ بار بهت گفتم، تازه از زمانی که شمارشو شروع کردم
× سرورم متا-
.
× اجازه نداد حرفم تموم شه و تو همون کسری از ثانیه که پلک زدم تونستم رد شدن چیزی با سرعت رو از فاصله ی بین سر و شونه ام حس کنم.
با تیر و کمونی که تازه شروع به یادگیری شون کرده بود به سمتم تیر پرتاب کرده بود و گفت این اولین تهدید بود، اگر دوباره اشتباهمو تکرار کنم، شونه مو هدف میگیره. خلاصه که از اون روز همچی تغییر کرد
تو نگاه جونگ کوک چیزی جز تعجب دیده نمیشد.
اون زمان، برای اینکه صمیمیت بین خودش و فرمانده کانگ، با مکالماتشون و طرز رفتارشون برای دیگران مشخص باشه تا راحت تر بتونه کلاسای دیگه رو بپیچونه، بهش گفته بود که اینجوری صداش کنه تا نزدیک بودنشون قابل باور تر باشه.
.
.
آروم در کشویی رو حرکت داد و وارد اتاق شد. با ملاحظه رفت سمت یونگی که هنوز چشم بسته بود.
وقتی که نشست کنارش و خواست بیدارش کنه فهمید چیزی درست نیست.
قطرات سردی روی پیشونی یونگی در حال درخشیدن بودن و چین ریزی بین ابرو هاش شکل گرفته بودن. میتونست بگه که حتما حالات دوباره برگشتن.
با آستینش به آرومی قطرات رو پاک کرد و تو همون لحظه چشم هاش به آرومی باز شدن و ناخواسته به چشم هاش جیمین دوخته شدن.
چشم های جیمین گرد شد ولی نمیتونست نگاه رو بشکنه... وقتی که چشم های یونگی پایین رفتن سیب گلوی جیمین رو شکار کرد، جیمین فرصتی برای تموم کردن این لحظه ی پرتنش پیدا کرد و عقب کشید.
+ اهم.. خواستن بیدارتون کنم چون غذا آماده اس.
سریعا بلند شد و اتاق رو ترک کرد!
.
.
با تعریف کردن یکی از خاطرات تمرین رزمی توسط تهیونگ همه به خنده افتاده بودن و همزمان که دور چوب هایی که داشتن به سوختن ادامه میدادن تا غذارو گرم نگه دارن، جمع شده بودن، مشتاقانه گوش میدادن.
ناگهان با کنار رفتن در کشویی و ورود یونگی به جمع همه سکوت کردن.
وقتی که مرد با موهایی نیمه بلند درست از جلوی جیمین عبور کرد، جیمین محو پرده ای نازک و مشکی رنگ شد که روی چهره اش سایه انداخته بود... بقیه به حالت قبلشون ولی کمی جدی تر برگشته بودن ولی جیمین هنوز تو دنیای خودش غرق بود... جدا از اینکه امپراطور رو برای اولین بار به این شکل میدید، چقدر.. زیبا بود... با اکو شدن این کلمه توی مغزش به خودش اومد و برگشت به حالت قبلیش.
- ۲۹۲
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط