نیستم تا مدتی، حتی کنار خویشتن

نیستم تا مدتی، حتی کنار خویشتن
میروم رها شوم در انتظار خویشتن

انزوا شد آخرین راهم، تو میدانی چرا
چون گرفتی عشق را در انحصار خویشتن

چشم خود دیگر مچرخان در پی چشمان من
گم شدم در تاریِ گرد و غبار خویشتن

پشت هر آئینه ای نقاش چشمان تو هست
من چه زیبا میشوم در استتار خویشتن

مدتی غرق سکوتی تلخ، اما زنده ام
گرچه میمیرم به دست انفجار خویشتن

خسته ام از بی زبانی، ای خموشی تا کجا؟
رازها دارم درون کوله بار خویشتن

یخ زدم در بارش این برف و کولاک زمان
از زمستانی که دارم در بهار خویشتن

در درونم زهر میریزد، کسی باور نکرد
وای میسوزد تنم از نیش مار خویشتن

آن قَدَر جا میگذارم خویش را در ایستگاه
تا تو برگردانی ام سمت قطار خویشتن
دیدگاه ها (۱)

نیستم تا مدتی، حتی کنار خویشتنمیروم تا گم شوم در انتظار خویش...

نیستم تا مدتی، حتی کنار خویشتنمیروم تا گم شوم در انتظار خویش...

معین در آخرین کنسرت خود نه تنها اجازه ورود پرچم شیر و خورشید...

من از عشق بارون به دریا زدم🥺به بارونو به آسمون دعوتیم🫠چه مهو...

𝑩𝒊𝒓 𝒈ü𝒏 𝒉𝒆𝒓 ş𝒆𝒚 ç𝒐𝒌 𝒈ü𝒛𝒆𝒍 𝑶𝒍𝒖𝒄𝒂𝒌..

🙃❤... بعضی‌حرف‌هابه‌جای‌گفته‌شدن نوشته‌می‌شوند،بعضی‌حرف‌هابه...

یادش بخیر... :)

آن کس که به دست جام دارد سلطانی جم مدام دارد ...حافظ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط