ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡26
_________

*ویو سومی*

*بعد از مدرسه به طرف ایستگاه اتوبوس پیاده حرکت میکردم که با یه عده قلدر دختر مواجه شدم...یکیشون یه طرف موهاشو از کف سرش بافته بود و آرایش غلیظی داشت و یکیشون موهاش کوتاه بود و یکیشون موهاش فر چتری....ولی تنها اشتراکشون ارایش غلیظ و بوی ادکلن فیک و دامن های خیلی کوتاه ترشون بود ..یکیشون که به نظر سردستشون بود به طرفم اومد و دستشو کنار سرم گزاشت و بین خودش و دیوار منو زندانی کرد*

¤:هی تو....شنیدم شوگر ددی داری هوم؟

+...ن..نه اینطور نیست

¤:داری به من دروغ میگی؟...تچ...هرزه دو قرونی میدونی من کیم؟؟؟!(با داد پیکمی طور)

□:به نفعته همین الان به حرفش گوش کنی وگرنه...

¤:...توی هرزه...به جویانگ حس داری نه؟(جویانگ دوست پسر این دخترس و سومی اصلا نمیشناختش ولی دخترا قبلا هم چندباری برای سومی قلدری کرده بودن)

+چی...من..من کسی با این اسم نمیشناسم_

*حرف سومی با سیلی محکمی که اون دختره به صورتش زد قطع شد...گونه سومی تقریبا قرمز شد و خیلی درد میکرد*

+اهی...

¤:هی با توعم...به من دروغ نگو فهمیدی؟؟..یه ماه مدرسه نبودی که چیکار کنی هوم؟تو کاباره ها کار کنی؟اره؟ببینم...اصلا زیر چند تا پیر مرد داشتی عشوه میومدی؟(با کنایه به شونه سومی زد)

+من نمیشناسمش...

¤دروغ نگو!...شایعت همه جا پیچیده...یعنی اینقدر احمقی؟...اوه درسته...یادم نبود...تو اصلا خانواده ای نداشتی که بخوای هوشی ازشون به ارث ببری...

*دخترا بعد کمی تحقیر سومی و ریختم وسایل های داخل کیفش روی زمین و پاره کردن کوله پشتیش ولش کردن...سومی با رفتن اون ها زانو هاش خالی شد و با چشمای قرمز پر از اشک خم شد و شروع به جمع کردن وسایل هاش کرد...بعد از جمع کردنشون داخل کیفش گزاشت و به عمارت برگشت...خوشبختانه تهیونگ و جونگکوک داخل عمارت نبودن پس میتونست با خیال راحت یه دل سیر گریه کنه و سر و وضعشو درست کنه...به طرف اتاق خودش رفت و در رو باز کرد و مشغول مرتب کردن خودش شد..صورتش رو شست و لباساشو عوض کرد و درسهاشو مرور کرد تا جایی که صدای باز شدن قفل الکتریکی در و اومدن جونگکوک به عمارت تو فضا پیچید...سومی آروم از اتاقش بیرون اومد و با تهیونگ هم که پشت جونگکوک وارد عمارت شد روبه رو شد*

×سلام کوچولو....خب؟...امروز چطور بود؟

+..س..سلام....عا خوب بود...بهت گفتم نگی که...اونو نگی ولی گفتی...

×جلو مدیر مدرست باید راستشو بگی میدونی دیگه

+میدونم...

*جونگکوک لبخندی زد تهیونگ هم خسته رفت طبقه بالا تا بخوبه*

×منتظر نباش...امروز چند درصد ضرر کرده حالش خوب نیست

+....اها...

*جونگکوک کتشو در اورد و به طرف آشپزخونه رفت و آستین هاشو بالا تر زد و دستاشو شست و مشغول پختن غذا برای سومی شد...بعد از پختن توی کاسه ریخت و جلوی سومی که حالا پشت میز نشسته بود گزاشت تا بخوره*

×بیا...بخور قویت میکنه

+ممنون

*سومی مشغول خوردن بود و جونگکوک هم بهش نگاه میکرد تا این که متوجه قرمزی جزعی تو صورت سومی شد*

×این چیه؟(لحن جدی و دستشو دراز کرد و گونه سومی رو لمس کرد)

+چیزی نیست

×...یعنی میگی همینجوری یه طرف صورتت قرمز شده هوم؟...سومی منو نگاه کن

*جونگکوک چونه سومی رو گرفت و صورتشو بلند کرد تا بهش نگاه کنه*

×چی شده؟

+...امروز....چندتا دختر....جلوی راهمو گرفتن

×(قیافه جدی تر)

+....یکیشون فکر میکرد من با دوست پسرش رابطه دارم...

×داری؟

+چی...نه...نه اصلا من حتی اونو نمیشناختم...

*جونگکوک که به سومی اعتماد کامل داشت موهاشو پشت گوشش داد و لبخند کمرنگی زد تا بهش ارامش بده*

×خودم حلش میکنم...نگران نباش


_____________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۴)

☆ازدواج اجباری☆P♡27________*..هوا گرمتر شده بود بود و چون اخ...

☆ازدواج اجباری☆P♡25________*ویو سومی**امروز بعد مدت ها لباس ...

☆ازدواج اجباری☆P♡24________*جونگکوک با دیدن سکوت سومی با دست...

☆ازدواج اجباری☆P♡23_________×سوسن سفید؟+اوهوم...سوسن سفید نم...

☆ازدواج اجباری☆P♡19__________*سومی هم ازش کمی فاصله گرفت و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط