خانومه گفت

خانومه گفت
شوهرم خيلي كم حرفه
خواستم يه كم باهام حرف بزنه

گفتم قصه حضرت يوسف برام تعريف كن

گفت :
گمشد ، پيداش كردن

الهي گم بشي پيدات نكنن بحق خون دل زليخا که حرف نمیزنی😁
دیدگاه ها (۶)

قسمت ۸(بخش دو)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت چهارم 4

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟵[ویو ا.ت]کمی جلوتر، صدای ...

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

استاد جئون part 4رینا: رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش دوم_"بهشون گفتم برن تا بت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط