از باغ چشم های تو یک گل ربوده ام

از باغ چشم های تو یک گل ربوده ام
یک شعر سُرخ از قِبَلِ آن سروده ام
من شاعرم، برایت اگر شعر گفته ام
آغوش خویش را به جهانت گشوده ام
من کیمیاگرم ولی از سرخ به سیاه
با بوسه های خویش لبت را کبوده ام
پیچیده ام درون لباست چو یک نسیم
از شوق تو همیشه جهانگرد بوده ام
دیدم که کوه مانع دیدار گشته است
تا آنکه بینمت کمرش را خموده ام
آن شیر شرزه ام که پس از فتح قلب تو
در مرغزار سینه ی گرمت غنوده ام
دیدگاه ها (۷)

صدایم کن!تا طنین صدایت نفسگیرم کند دیوانه‌ام کندنه اصلا؛عاش...

وقتش رسیده چشم هایم را ببندمشاد و سبکبالانه بر دنیا بخندمای ...

میریزد از این غم 'عرق شرم ز رویم دیگر چه بگویم که شکسته‌ست س...

خداوندا گُلی زیبا در این گلشن نمی بینمدر این دریاچه ی اشکی ؛...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط