part
part 25
ا.ت : برو بالا لباست رو عوض کن تا من میز رو میچینم
ته: باشه رفت و بعد از چند دیقه با لباس راحتی برگشت
هردوشون نشستن پشت میز
ا.ت: اممم ته
ته: جونم
ا.ت: امروز برامون یه بسته اومد
ته: بسته ؟ از کجا
ا.ت: تهوین
ته: اهان حتما اوازه ی خرید و فروشمون به گوشش رسیده
ا.ت: نه
ته: پس چی ا.ت داری نگرانم میکنی
ا.ت: متاسفم ولی پدربزرگت فوت کرده
ته: ..... چ چ چی؟ نه نه این امکان نداره
ا.ت رفت سمتش و بغلش کرد و گفت هی اروم باش
ته اشکی کوچیکی از گوشه ی چشمش چکید و گفت نمیدونم چرا برای اون عوضی ناراحتم اون زندگیم رو نابود کرد اما در عین حال اگه نبود هیچوقت با تو اشنا نمیشدم و هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکردم
ا.ت: درکت میکنم به هر حال هرچقدرم ادم بدی بوده خاطراتش توی وجودت هستن
ته: فردا میریم برای مراسم اما ارث نه هیچی از اون خانواده رو نمیخوام
ا.ت: البته قربان حالا اشکت و پاک کن چون اصلا تحمل دیدن قلب شکسته ی عشقم رو ندارم
ته: باش و بعد رفت روی تخت و خوابیدن
.......
فردا صبح : ته ویو: با ا.ت حاضر شدیم و رفتیم سر مراسم و بعد از خاکسپاری پدرم یکم سخنرانی کرد اونجا پر بود از رئیس های مافیا برای همین اصلا نزاشتم ا.ت از کنارم جم بخوره
بعد از خاکسپاری رئیس های مافیا پیش تهوین رفتن و سوگند خوردن که بهش خدمت کنن و بعد که تهوین سرش خلوت شد نگاهش به تهیونگ افتاد و رفت پیشش
تهوین: به به داداش کوچیکه
ته:...
تهوین فکر نمیکردم بیای
ته: مثل بعضیا نیستم که فقط وقتی به نفعمه توی جمع باشم
تهوین دستشو انداخت پشت گردن تهیونگ و گفت
تهوین: تلخی نکن داداش کوچیکه امروز روز شادیه اون پیرمرد خرفت ولخرا رفت و مارو با این همه مال خوشگل تنها گذاشت حالا دیگه وقت عشق و حاله
ته دست تهوین رو پس زد و گفت : عوضی کثیف اون تورو به عنوان جانشینش انتخاب کرد و تو حالا... ببخیال من نیازی به مال اون پیرمرد ندارم هنش مال خودت
تهوین: چ چی
ته: کر شدی گفتم نمیخوام و فقط به خواطر احترام بزرگتر بودنش اومدم به مراسم خاکسپاری و بعد دست ا.ت رو گرفت و رفتن
تهوین تمام عمرش رو سعی داشت نقشه بریزه تا از تهیونگ انتقام بگیره و فکر میکرد که نقششو با گرفتن جانشینی اجرا کرده اما حالا تهیونگ خیلی راحت اون همه مول و قدرت رو رد میکرد چی داشت که انقدر قدرتمندش میکرد و......
ادامه داره
ا.ت : برو بالا لباست رو عوض کن تا من میز رو میچینم
ته: باشه رفت و بعد از چند دیقه با لباس راحتی برگشت
هردوشون نشستن پشت میز
ا.ت: اممم ته
ته: جونم
ا.ت: امروز برامون یه بسته اومد
ته: بسته ؟ از کجا
ا.ت: تهوین
ته: اهان حتما اوازه ی خرید و فروشمون به گوشش رسیده
ا.ت: نه
ته: پس چی ا.ت داری نگرانم میکنی
ا.ت: متاسفم ولی پدربزرگت فوت کرده
ته: ..... چ چ چی؟ نه نه این امکان نداره
ا.ت رفت سمتش و بغلش کرد و گفت هی اروم باش
ته اشکی کوچیکی از گوشه ی چشمش چکید و گفت نمیدونم چرا برای اون عوضی ناراحتم اون زندگیم رو نابود کرد اما در عین حال اگه نبود هیچوقت با تو اشنا نمیشدم و هیچوقت عشق واقعی رو تجربه نمیکردم
ا.ت: درکت میکنم به هر حال هرچقدرم ادم بدی بوده خاطراتش توی وجودت هستن
ته: فردا میریم برای مراسم اما ارث نه هیچی از اون خانواده رو نمیخوام
ا.ت: البته قربان حالا اشکت و پاک کن چون اصلا تحمل دیدن قلب شکسته ی عشقم رو ندارم
ته: باش و بعد رفت روی تخت و خوابیدن
.......
فردا صبح : ته ویو: با ا.ت حاضر شدیم و رفتیم سر مراسم و بعد از خاکسپاری پدرم یکم سخنرانی کرد اونجا پر بود از رئیس های مافیا برای همین اصلا نزاشتم ا.ت از کنارم جم بخوره
بعد از خاکسپاری رئیس های مافیا پیش تهوین رفتن و سوگند خوردن که بهش خدمت کنن و بعد که تهوین سرش خلوت شد نگاهش به تهیونگ افتاد و رفت پیشش
تهوین: به به داداش کوچیکه
ته:...
تهوین فکر نمیکردم بیای
ته: مثل بعضیا نیستم که فقط وقتی به نفعمه توی جمع باشم
تهوین دستشو انداخت پشت گردن تهیونگ و گفت
تهوین: تلخی نکن داداش کوچیکه امروز روز شادیه اون پیرمرد خرفت ولخرا رفت و مارو با این همه مال خوشگل تنها گذاشت حالا دیگه وقت عشق و حاله
ته دست تهوین رو پس زد و گفت : عوضی کثیف اون تورو به عنوان جانشینش انتخاب کرد و تو حالا... ببخیال من نیازی به مال اون پیرمرد ندارم هنش مال خودت
تهوین: چ چی
ته: کر شدی گفتم نمیخوام و فقط به خواطر احترام بزرگتر بودنش اومدم به مراسم خاکسپاری و بعد دست ا.ت رو گرفت و رفتن
تهوین تمام عمرش رو سعی داشت نقشه بریزه تا از تهیونگ انتقام بگیره و فکر میکرد که نقششو با گرفتن جانشینی اجرا کرده اما حالا تهیونگ خیلی راحت اون همه مول و قدرت رو رد میکرد چی داشت که انقدر قدرتمندش میکرد و......
ادامه داره
- ۵.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط