خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۱۳
+می..میخواستم برگردم ایران!
هوپ: چی؟؟ ایران؟؟
+آره.. میخواستم بدون اجازهتون از کره خارج بشم، از خوابگاه آسترو فرار کرده بودم و اومده بودم نیویورک تا برای همیشه ازتون خداحافظی کنم تا جونگکوک توی فرودگاه منو دید، از این کارم بدجوری عصبی شد برای همین اینجوری باهام رفتار کرد.
کمرمو خم کردم و تعظیم کردم
+تقصیره من بود.. به جاش منو تنبیه کنید
تهیونگ شکاک بهم خیره شد
ته: چرا میخواستی برگردی اونجا؟؟
همونجور که سرم به سمت پایین خم شده بود گفتم
+دلم برای مامان بابام تنگ شده بود، میخواستم برم سره قبرشون..
اعضا سراشونو گرفتن پایین و با شرمندگی به یه جا خیره شدن
یکم بعد بدون هیچ حرفی همشون از اتاق خارج شدن و منو کوک رو ترک کردند.
جونگکوک به دیوار تکیه داده بود و سرش پایین بود
چند ثانیه بعد یک صدای گرفته و خفه به گوشم خورد
_چرا بهشون دروغ گفتی؟!
با لبخند به چشماش نگاه کردم
+این موضوع بین منوتو بود، لازم نبود اونا ازش سر در بیارن!
متعجب به لبخندم خیره شد.
_میدونستی اگه اونا نبودن به قدری عصبانی بودم که میتونستم کف همین اتاق سیاه و کبودت کنم؟!؟
با حیرت بهش زل زدم.. بابا چخبرههههه؟؟؟ حالا یه چندتا سیلی و چک عیبی نداره منم جوابشو میدم! طرف میخواد به کل رنگ پوستمو تعقییر بده! اه وانی! جونگکوک جدیه!!!! تو هم یاد بگیر جدی باش!!! بابا این حرفا چیه؟؟؟ بانی کیوت من که دسته بزن نداره! اصن قیافهاش به این گوگولی مگه میتونه انقدر خشن باشه؟! آقا این چه کاریه؟؟ زود،تند،سریع سناریوی داستانو عوض کنید! حالا تهیونگ بخواد بزنه یع چیزی! یه قیافهاش میخوره ذرهای عصبی باشه بزنه به سرش! نه اعضای ما دست رو زن بلند نمیکنن! جم کنید بابا! آقااا جم کنید...! نه چی چیو جم کنید؟؟؟ مگه سفره پهن کردیم که جم کنیم؟؟؟؟ مگه ما....
_وانی کجایی؟؟؟؟
+هاان؟
_سه ساعته رفتی تو هپروت!
+کی؟ من؟
_یعنی تو واقعا عوض نمیشی نه؟؟
+اه... عوض بشم چیکار کنم؟؟
تک خنده ای کرد. اوخی گوگولیم بهش نمیخوره زیاد ددی عصبی باشه!! من اون لپاشو بگیرمو تا آخره دنیا بکشم!!!! چقدر بدی زود یادت میره وانی! طرف تا چند دیقه پیش قصده به فاک دادنت رو داشت! خب اصن بده.. فداسرش! اههههه! دختره ی منحرف..!
_دستتو بده ببینم.
دستمو گذاشتم رو دستش
یک ذره کبود شده بود ولی خب..
لبای گرمشو گذاشت رو دستم
_ببخشید.. کاره چند دیقه پیشم دست خودم نبود!
با نیش باز به جای بوسهاش نگاه کردم، خداااا چرا انقدر این رو مهربون آفریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااااا؟؟؟؟؟
_وانیم؟؟ بخشیدی منو؟؟
سرمو به بالا و پایین تکون دادم، یعنی آره!
خندید و تنم رو در آغوش گرفت.
هییی... خدا این آغوش گرم و پر امن رو نصیب شماهم بکنه!
....
.
.
.
.
.
.
+می..میخواستم برگردم ایران!
هوپ: چی؟؟ ایران؟؟
+آره.. میخواستم بدون اجازهتون از کره خارج بشم، از خوابگاه آسترو فرار کرده بودم و اومده بودم نیویورک تا برای همیشه ازتون خداحافظی کنم تا جونگکوک توی فرودگاه منو دید، از این کارم بدجوری عصبی شد برای همین اینجوری باهام رفتار کرد.
کمرمو خم کردم و تعظیم کردم
+تقصیره من بود.. به جاش منو تنبیه کنید
تهیونگ شکاک بهم خیره شد
ته: چرا میخواستی برگردی اونجا؟؟
همونجور که سرم به سمت پایین خم شده بود گفتم
+دلم برای مامان بابام تنگ شده بود، میخواستم برم سره قبرشون..
اعضا سراشونو گرفتن پایین و با شرمندگی به یه جا خیره شدن
یکم بعد بدون هیچ حرفی همشون از اتاق خارج شدن و منو کوک رو ترک کردند.
جونگکوک به دیوار تکیه داده بود و سرش پایین بود
چند ثانیه بعد یک صدای گرفته و خفه به گوشم خورد
_چرا بهشون دروغ گفتی؟!
با لبخند به چشماش نگاه کردم
+این موضوع بین منوتو بود، لازم نبود اونا ازش سر در بیارن!
متعجب به لبخندم خیره شد.
_میدونستی اگه اونا نبودن به قدری عصبانی بودم که میتونستم کف همین اتاق سیاه و کبودت کنم؟!؟
با حیرت بهش زل زدم.. بابا چخبرههههه؟؟؟ حالا یه چندتا سیلی و چک عیبی نداره منم جوابشو میدم! طرف میخواد به کل رنگ پوستمو تعقییر بده! اه وانی! جونگکوک جدیه!!!! تو هم یاد بگیر جدی باش!!! بابا این حرفا چیه؟؟؟ بانی کیوت من که دسته بزن نداره! اصن قیافهاش به این گوگولی مگه میتونه انقدر خشن باشه؟! آقا این چه کاریه؟؟ زود،تند،سریع سناریوی داستانو عوض کنید! حالا تهیونگ بخواد بزنه یع چیزی! یه قیافهاش میخوره ذرهای عصبی باشه بزنه به سرش! نه اعضای ما دست رو زن بلند نمیکنن! جم کنید بابا! آقااا جم کنید...! نه چی چیو جم کنید؟؟؟ مگه سفره پهن کردیم که جم کنیم؟؟؟؟ مگه ما....
_وانی کجایی؟؟؟؟
+هاان؟
_سه ساعته رفتی تو هپروت!
+کی؟ من؟
_یعنی تو واقعا عوض نمیشی نه؟؟
+اه... عوض بشم چیکار کنم؟؟
تک خنده ای کرد. اوخی گوگولیم بهش نمیخوره زیاد ددی عصبی باشه!! من اون لپاشو بگیرمو تا آخره دنیا بکشم!!!! چقدر بدی زود یادت میره وانی! طرف تا چند دیقه پیش قصده به فاک دادنت رو داشت! خب اصن بده.. فداسرش! اههههه! دختره ی منحرف..!
_دستتو بده ببینم.
دستمو گذاشتم رو دستش
یک ذره کبود شده بود ولی خب..
لبای گرمشو گذاشت رو دستم
_ببخشید.. کاره چند دیقه پیشم دست خودم نبود!
با نیش باز به جای بوسهاش نگاه کردم، خداااا چرا انقدر این رو مهربون آفریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااااا؟؟؟؟؟
_وانیم؟؟ بخشیدی منو؟؟
سرمو به بالا و پایین تکون دادم، یعنی آره!
خندید و تنم رو در آغوش گرفت.
هییی... خدا این آغوش گرم و پر امن رو نصیب شماهم بکنه!
....
.
.
.
.
.
.
- ۱۲.۷k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط