The Rivals Embrace
The Rival’s Embrace🍂✨️
Part¹
نفسی تازه کردم و سرم را به پشتی نیمکت چوبی تکیه دادم. برگهای پاییزی، مثل سکههای طلایی و قرمزرنگ، از شاخههای درختان کاج حیاط مدرسه میریختند و منظرهای دلانگیز ساخته بودند. هوای خنک پاییزی، بوی خاک بارانخورده و برگهای خشک را با خود میآورد؛ عطری که همیشه مرا به یاد شروعی تازه میانداخت.
"خوبی؟" صدای یونا، مثل همیشه، پر از انرژی و مهربانی بود. کنارم نشست و کیفش را روی نیمکت گذاشت.
لبخندی زدم. "آره، ممنون. فقط یه کم... حس میکنم اینجا یه جورایی غریبم." راستش را بخواهید، احساس غریبگی تنها توصیف مناسبی نبود. انگار وارد دنیایی شده بودم که هیچکس، حتی خودم، نمیدانست چه نقشی در آن دارم.
یونا دستم را گرفت. "طبیعیه. تازه اومدی. ولی نگران نباش، من هستم. تازه، قراره کلی دوست جدید هم پیدا کنیم." نگاهی به اطراف انداخت و بعد با هیجان گفت: "وای، ببین کی اونجاست! اون جونگکوک و جیمینان. بچههای خیلی با استعدادیان، مخصوصاً توی موسیقی."
به سمتی که یونا اشاره میکرد، نگاه کردم. دو پسر جوان، یکی با موهای روشن و لبخندی که انگار همیشه بر لب داشت، و دیگری با وقار و نگاهی عمیقتر، در حال خروج از ساختمان اصلی مدرسه بودند. جیمین... همان کسی بود که امروز صبح در راهروی ورودی، نگاهش برای لحظهای با من تلاقی پیدا کرد. لبخندش گرم بود و انگار میتوانست همه چیز را روشن کند.
اما کنار او، مردی با چشمانی نافذ ایستاده بود. جونگکوک. نگاهش، برخلاف لبخند جیمین، حالتی از جدیت و شاید کمی سردی داشت. وقتی نگاهش به سمت من چرخید، برای لحظهای کوتاه، احساس کردم تمام وجودم را زیر ذرهبین قرار داده است. یک حس کنجکاوی آمیخته با کمی ترس، در وجودم پیچید. انگار که او، چیزی را در من میدید که خودم هنوز از آن بیخبر بودم.
"اونا واقعاً با هم فرق دارن، نه؟" یونا انگار که افکار مرا خوانده باشد، ادامه داد. "جیمین خیلی اجتماعی و مهربونه. ولی جونگکوک... اون یه جورایی مرموز و ساکته. البته میگن خیلی با استعداده. مخصوصاً توی پیانو زدن."
همانطور که با یونا صحبت میکردم، جیمین متوجه نگاه ما شد. لبخندش پررنگتر شد و به سمتمان آمد. "سلام! شما باید ا/ت باشی، درسته؟ من جیمین هستم. خوش اومدی به مدرسه!" صدایش مثل زنگولههای کوچک شادی بود.
لبخندی زدم و سعی کردم دستپاچگیام را پنهان کنم. "سلام جیمین. ممنون. خوشوقتم."
جیمین به یونا هم سلام کرد و بعد نگاهش به سمت جونگکوک که کمی عقبتر ایستاده بود، کشیده شد. جونگکوک با همان نگاه نافذش به من خیره بود، اما هیچ حرفی نزد. انگار منتظر بود ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد.
جیمین، انگار که سکوت جونگکوک را حس کرده باشد، ادامه داد: "اینم جونگکوکه. اونم امروز صبح با هم اومدیم."
جونگکوک سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، اما نگاهش همچنان روی من بود. آن نگاه، حس غریبی در من ایجاد میکرد؛ ترکیبی از کنجکاوی، ارزیابی و شاید... کمی هشدار؟ ناخودآگاه، احساس کردم باید از او فاصله بگیرم، اما در عین حال، بخشی از وجودم میخواست بیشتر بفهمد.
جیمین، با دیدن این سکوت نسبی، دوباره لبخند زد. "خب، ما دیگه باید بریم. اگه کاری داشتی، یا خواستی کسی رو پیدا کنی، حتماً بهم بگو. خوشحال میشم کمکت کنم." او با مهربانی گفت و سپس با تکان دادن دست، خداحافظی کرد و به همراه جونگکوک دور شدند.
همانطور که دور شدنشان را تماشا میکردم، احساسات متناقضی در دلم موج میزد. از مهربانی و لبخند گرم جیمین حس خوبی داشتم، اما نگاه نافذ و مرموز جونگکوک، مرا به فکر فرو برده بود. انگار این دو نفر، آغازگر داستانی بودند که من، حتی نمیدانستم قرار است در آن چه نقشی ایفا کنم. و آن نگاه جونگکوک... حس میکردم شروع ماجرا، از همان نگاه آغاز شد.
----------------------------
ادامه دارد...
Part¹
نفسی تازه کردم و سرم را به پشتی نیمکت چوبی تکیه دادم. برگهای پاییزی، مثل سکههای طلایی و قرمزرنگ، از شاخههای درختان کاج حیاط مدرسه میریختند و منظرهای دلانگیز ساخته بودند. هوای خنک پاییزی، بوی خاک بارانخورده و برگهای خشک را با خود میآورد؛ عطری که همیشه مرا به یاد شروعی تازه میانداخت.
"خوبی؟" صدای یونا، مثل همیشه، پر از انرژی و مهربانی بود. کنارم نشست و کیفش را روی نیمکت گذاشت.
لبخندی زدم. "آره، ممنون. فقط یه کم... حس میکنم اینجا یه جورایی غریبم." راستش را بخواهید، احساس غریبگی تنها توصیف مناسبی نبود. انگار وارد دنیایی شده بودم که هیچکس، حتی خودم، نمیدانست چه نقشی در آن دارم.
یونا دستم را گرفت. "طبیعیه. تازه اومدی. ولی نگران نباش، من هستم. تازه، قراره کلی دوست جدید هم پیدا کنیم." نگاهی به اطراف انداخت و بعد با هیجان گفت: "وای، ببین کی اونجاست! اون جونگکوک و جیمینان. بچههای خیلی با استعدادیان، مخصوصاً توی موسیقی."
به سمتی که یونا اشاره میکرد، نگاه کردم. دو پسر جوان، یکی با موهای روشن و لبخندی که انگار همیشه بر لب داشت، و دیگری با وقار و نگاهی عمیقتر، در حال خروج از ساختمان اصلی مدرسه بودند. جیمین... همان کسی بود که امروز صبح در راهروی ورودی، نگاهش برای لحظهای با من تلاقی پیدا کرد. لبخندش گرم بود و انگار میتوانست همه چیز را روشن کند.
اما کنار او، مردی با چشمانی نافذ ایستاده بود. جونگکوک. نگاهش، برخلاف لبخند جیمین، حالتی از جدیت و شاید کمی سردی داشت. وقتی نگاهش به سمت من چرخید، برای لحظهای کوتاه، احساس کردم تمام وجودم را زیر ذرهبین قرار داده است. یک حس کنجکاوی آمیخته با کمی ترس، در وجودم پیچید. انگار که او، چیزی را در من میدید که خودم هنوز از آن بیخبر بودم.
"اونا واقعاً با هم فرق دارن، نه؟" یونا انگار که افکار مرا خوانده باشد، ادامه داد. "جیمین خیلی اجتماعی و مهربونه. ولی جونگکوک... اون یه جورایی مرموز و ساکته. البته میگن خیلی با استعداده. مخصوصاً توی پیانو زدن."
همانطور که با یونا صحبت میکردم، جیمین متوجه نگاه ما شد. لبخندش پررنگتر شد و به سمتمان آمد. "سلام! شما باید ا/ت باشی، درسته؟ من جیمین هستم. خوش اومدی به مدرسه!" صدایش مثل زنگولههای کوچک شادی بود.
لبخندی زدم و سعی کردم دستپاچگیام را پنهان کنم. "سلام جیمین. ممنون. خوشوقتم."
جیمین به یونا هم سلام کرد و بعد نگاهش به سمت جونگکوک که کمی عقبتر ایستاده بود، کشیده شد. جونگکوک با همان نگاه نافذش به من خیره بود، اما هیچ حرفی نزد. انگار منتظر بود ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد.
جیمین، انگار که سکوت جونگکوک را حس کرده باشد، ادامه داد: "اینم جونگکوکه. اونم امروز صبح با هم اومدیم."
جونگکوک سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، اما نگاهش همچنان روی من بود. آن نگاه، حس غریبی در من ایجاد میکرد؛ ترکیبی از کنجکاوی، ارزیابی و شاید... کمی هشدار؟ ناخودآگاه، احساس کردم باید از او فاصله بگیرم، اما در عین حال، بخشی از وجودم میخواست بیشتر بفهمد.
جیمین، با دیدن این سکوت نسبی، دوباره لبخند زد. "خب، ما دیگه باید بریم. اگه کاری داشتی، یا خواستی کسی رو پیدا کنی، حتماً بهم بگو. خوشحال میشم کمکت کنم." او با مهربانی گفت و سپس با تکان دادن دست، خداحافظی کرد و به همراه جونگکوک دور شدند.
همانطور که دور شدنشان را تماشا میکردم، احساسات متناقضی در دلم موج میزد. از مهربانی و لبخند گرم جیمین حس خوبی داشتم، اما نگاه نافذ و مرموز جونگکوک، مرا به فکر فرو برده بود. انگار این دو نفر، آغازگر داستانی بودند که من، حتی نمیدانستم قرار است در آن چه نقشی ایفا کنم. و آن نگاه جونگکوک... حس میکردم شروع ماجرا، از همان نگاه آغاز شد.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۵۶
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط