دلش میخواست بگه دروغ گفت اون یک دروغ بیشتر نیست همه زنا ا

دلش میخواست بگه دروغ گفت اون یک دروغ بیشتر نیست همه زنا اینجوری بودن یا دیشب در رستوران همه را تعریف کند ولی همچنین سرش را پایین انداخت و آروم گفت : مهم نیست
جیمین آروم گفت : نگاهم کن ..
میون‌شی باز هم تکرار کرد : مگه مهمه
میون‌شی از زیر دست جیمین کتاب را بیرون کشید ولی باز هم از میان دست هایش کشیده شد و میون‌شی با غیض چشم به جیمین دوخت .. عصبی شد ولی سعی در خونسردی نگاهش کرد ..
جیمین خبیثانه برای عوض کردن جو گفت: دیدی نگاه کردی ..
میون‌شی ؛ میخواهم درس بخونم میشه ؟
دیدگاه ها (۲)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖صدای زنگ در عمارت هنوز توی سالن پیچیده ب...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

چندپارتی یونگی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁴ویو میکا_____اولین چیز...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕زمان زیادی گذشت.رابطه‌شا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط