خیالت که به جانم غُر می زند,

خیالت که به جانم غُر می زند,
محکوم به قتل عمدی آرزوهایی می شوم که
بزرگ نمایی رویا را هم حتی ندارند....
بغضم را,
به هیچ اشکی حواله نمی دهم و
مشتعل می شوم,
از آتشی که به جانم افتاده است ... و
خودم را فاکتور می گیرم از دنیایت که دیگر
جایی برایم ندارد ...
آن لحظه که
چیزی شبیه مرگ،
در قعر ذهن واژه ها، کم کم جان می گیرد...
و
شبیه قطعه ای از یک قصیده,
سر و ته خودم را می زنم تا نگاهم را,
بدزدم از سکانس های تکراری هر روز ندیدنت...
...
باقی این سناریو نوشتن ندارد,
آن هم از زبان مردی که با پایان قصه روبروست...
تو در ادامه خواهی دید ,که
من چگونه به مرگ میرسم و
زندگی را در جهان پس از تو از سر خواهم گرفت...
...
تو در تمام طول فیلم ,مردی را خواهی دید که
ایستاده است کنار و
چشم به تاراج آرزوهایش دوخته...
دیدگاه ها (۴)

ابتدایش روایت ندارد... بهانه های آرامش مان که ته کشید, کمی ب...

ایـن روزهـا، بـا تـو، بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم، ...

در تنهایی ام چــــهارتاق باز مانده... لبریزم از رفت و آمد عا...

داستانش مفصل است... گاه ساعت ها بی وقفه، تنهایی ام را وارسی ...

باید   برای   وصف   تو   تا  کی غزل نوشتوقتی   برای  از  تو ...

one and only part 5:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط