نشانم داد چشمانت خدایی را که در دین است

نشانم داد چشمانت خدایی را که در دین است
و دانستم که او هم بی گمان موهاش زرین است

نمیدانم چه پیوندیست بین چشم و لبهایت
که در چشمت عسل داری ولی لبهات شیرین است

درون سینه ی سنگین تو عشاق جان کندند
که حالا با شکوهی مثل دیواری که در چین است

زمانی عشق شیرین کوه ها را جابه جا می کرد
و حالا تیشه ی فرهاد بر این عشق خوشبین است

بدان تقدیر جز این نیست باید مال من باشی
تو زیبایی پری تاوان زیباییت سنگین است...
دیدگاه ها (۳)

من هستم و دوباره دلی بی قرار تواین کوچه های خسته ی چشم انتظا...

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده امدر همان پس کوچه ها در...

ﻧـﯿـﺎﻣـﺪﻩ ﺑـﻮﺩی ﮐـﻪ ﺑـﻤــﺎﻧـی .....!!! ﭼـﻨـﺪ ﺭﻭﺯی ﮔــﺬﺭﺕ ﺍﻓـ...

ای غزلهای نگاهت همه قربانی عشقدعوتم کن تو شبی باز به مهمانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط