زندگی مثل یک کامواست

زندگی مثل یک کامواست
از دستت که در برود، می شود
کلاف سر در گم،گره می خورد، میپیچد به هم، گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی
زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید
یک گره ی ظریف و کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی جوری قایم کرد، محوکرد، جوری که معلوم نشود.

" یادمان باشد "
گره های توی کلاف
همان دلخوری های کوچک و بزرگند
همان کینه های چند ساله
باید یک جایی تمامش کرد
سر و تهش را برید.
زندگی به بندی بند استْ به نام "حرمت" که اگر پاره شودتمام است....
دیدگاه ها (۵)

آرامش. . . نه عاشق بودن است نه گرفتن دستی که محرمت نیست نه ح...

چقدر این متن کوچک , زیبا و بزرگ است :هیچ دقٺ کرده اید؟ﻫﯿﭻ ﭼﯿ...

✔ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ...

بارالها... از کوی تو بیرون نرود پای خیالم نکند فرق به حالم.....

رمان The Law of Violence

آسمون صاف و آبی اینجا، هیچ شباهتی به دود خاکستری و سقف‌های س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط